قصه جذاب و شنیدنی لحاف ننه سرما
4.3/5 - (66 امتیاز)


یکی بود یکی نبود زمستون بود و هوا سر بود. ننه سرما کجا بود ؟ تو آسمون.چی کار میکرد؟ تند و تند لحافشوتوی هوا میتکوند. ننه سرما لحافشو تکون میداد اما نمیدونست که لحافش سوراخه و پنبه ها ریزه ریزه از اون بیرون میریزن.طفلکی ننه سرما.ننه سرما لحافو میتکوندو پنبه ها همینجوری از سوراخ لحاف پایین میریختن.ننه سرما همینطوری که داشت لحافشو میتکوند یه دفعه حس کرد لحاف تو دستش سبک شده.همه پنبه ها پایین ریخته بود و لحاف خالی خالی شده بود.ننه سرما از آسمون به زمین نگاه کرد.

پنبه ها از آسمون به زمین میومدن و روی زمین میشستن. از اون طرف روی زمین کلاغا و خرگوشا روی پنبه ها میدوییدنو با خوشحالی فریاد میزدن : ریزه ریزه این برف آسمونه که داره میریزه . آخ جون برف آخ جون برف. ننه سرما گفت : ای وای ریزه ریزه این پنبه لحاف منه که پایین میریزه ؟ حالا چی کار کنم؟ بدون لحافم چه جوری بخوابم؟ ننه سرما یه کم فکر کردو بعد تکه ابر سفیدی رو روی شونه انداختو از آسمون پایین اومد.زمین پر از برف بود و همه جا سفید سفید شده بود.ننه سرما دستشو دراز کرد تا برفارو جمع کنه که یه دفعه تق کمر ننه سرما درد گرفت.ننه سرما آهی کشید و گفت :تق تقه پنبه حالا چه وقت کمر درده. حالا چی کار کنم ؟ چطوری لحافمو پر از پنبه کنم؟ وبا غصه به درختی نگاه کرد.یه کلاغ و یه خرگوش که مشغول بازی رو برفا بودن ننه سرمارو دیدن.کلاغ گفت : قار قار سلام شما کی هستین؟نکنه جادوگرین ؟ قار قار .ننه سرما خندیدو گفت:سلام من ننه سرما هستم جادوگر نیستم اینا هم پنبه های لحاف منه که ریخته روی زمین.خرگوش گفت : چی ؟ پنبه های لحاف؟ ننه سرما گفت : بله اومدم پنبه هارو جمع کنم که یه دفعه کمرم درد گرفت نمیدونم امشب بدون لحافم چطوری بخوابم.

کلاغ و خرگوش که دیدن ننه سرما ناراحته کمی فکر کردن. بعد کلاغ پرید روی درختو خرگوشم دویدروی تپه.کلاغ هر چی برف روی شاخه درختا بود به زمین انداخت و به ننه سرما داد.خرگوشم هر چی برف روی تپه بود جمع کرد و برای ننه سرما اورد.کیسه ننه سرما پر از برف شد. ننه سرما سوزن و نخی برداشت و سوراخ لحافو دوخت.دوخت و دوخت.بعد لحافو روی شونش انداختو گفت : شما بچه های مهربونی هستین. از اینکه کمکم کردین که لحافمو پر از پنبه کنم ازتون ممنونم. بعد ننه سرما با لحاف برفیش بالا پرید و دوباره به آسمون برگشت.
روز بعد همه با آواز چندتا پرنده از خواب بیدار شدن.بهار اومده بود و زمینو سبز کرده بود. خورشید به همه جا میتابید و گرما میداد.همه به آسمون نگاه کردن.ننه سرما تو آسمون زیر لحاف پنبه ایش به خواب رفته بود. برای شنیدن قصه های کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

43 پاسخ
  1. ریحانه
    ریحانه می گوید:

    قصه تون خیلی خوب بود ممنون🌏🏳️‍⚧️🏳️‍🌈🇦🇱🥒🥑🍅🥝🥥🥥🥦🌽🥨🍟🍕🍔🥗🥇🥈🥉🏆🥇🏅🥇🎪🥇🥈🎨🥈🚴🏿‍♀️🚐👩🏻‍🦰👶🏼👧🏻👮🏼🥷🏻🤰🏼👩🏼‍🍼🤱🏼🫃🏼🫄🏼👨‍👩‍👦👨‍👩‍👧👨‍👧‍👧👩‍👧‍👧👨‍👩‍👧‍👧🤤🤐😷👿🤕🤠😷😴🤡🇺🇸🇮🇷🇬🇧🇺🇸🇬🇸🎌🇯🇵🇮🇷

    پاسخ
  2. ارغوان
    ارغوان می گوید:

    سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر
    مرسی از قصه قشنگتون
    شب بخیر ❤❤❤ سه تا قلب گذاشتم تقدیم به شما خاله جون

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام به ارغوان و الیسای نازنین
      خیلی قلب های قشنگی برام گذاشتین بچه ها خیلی ممنونم ازتون، شبتون بخیر

      پاسخ
  3. آرشا مهراد هستم
    آرشا مهراد هستم می گوید:

    سلام من حرفی برای گفتن ندارم عالی بود ممنون 🌹🌹🌹🌹👍👍👍👍🤝🤝🤝👌👌🏁🚩🎌🏴🏳️🏳️

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      آرشا جان، ما قصه ها رو طوری زمان بندی میکنیم که همه بچه ها بتونن گوش کنند، قصه های طولانی ممکنه بچه های کوچیکتر رو کسل کنه، به خاطر همین هم سعی میکنیم قصه ها بین 10 تا 15 دقیقه باشن

      پاسخ
  4. حلما طلا
    حلما طلا می گوید:

    سلام من حلما خسروی هستم از شهرستان آمل خیلی ممنونم از قصه هایتان مخصوصا قصه های پیاز دراز ولحاف ننه سرما ❤️❤️❤️❤️❤️

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *