3.6/5 - (72 امتیاز)

توی بیشه زار سرسبز و بزرگی کنار برکه موش کوچولویی زندگی می کرد به اسم موش موشک. موش موشک هر روز به میون بوته ها و سبزه ها می رفت و بازی می کرد و غذا پیدا می کرد. یک روز موش موشک با خودش گفت:” چقدر زندگی توی این بیشه زار تکراری شده! خسته شدم از اینکه هر روز توی همین دشت بازی کردم و غذا پیدا کردم” موش موشک در مورد زندگی هیجان انگیز شهری چیزهای زیادی شنیده بود و می خواست اون رو تجربه کنه .. یک روز تصمیم گرفت برای ماجراجویی به شهر بره و اونجا رو ببینه .. صبح زود چند تا بیسکوییت و خوراکی برای راه طولانی ای که در پیش داشت برداشت و راهی شهر شد.

اون کنار جاده رفت و منتظر ماشینی ایستاد تا اون رو به شهر ببره. کمی بعد الاغ در حالیکه سوار موتور سه چرخ خودش بود به موش موشک رسید. موش موشک با صدای بلند گفت:”  الاغ عزیز میشه منم به شهر ببری؟” الاغ گفت:” من تا شهر نمی رم ولی می تونم تو رو تا جاده اصلی ببرم.. از اونجا می تونی به شهر بری”

موش موشک گفت:” چرا به شهر نمیری؟” الاغ گفت:” شهر محل زندگی آدمهاست..جای خوبی برای زندگی حیوونها نیست.. بعضی از آدمها فقط به فکر خودشون هستند و با حیوانات رفتار خوبی ندارند و اونها رو اذیت می کنند.. به همین خاطر من اصلا طرف شهر نمیرم..”

موش موشک کمی فکر کرد و گفت:” نه این درست نیست.. شهر خیلی بزرگه و امکانات زیادی داره . مردم اونجا راحت زندگی می کنند. من از زندگی تکراری توی جنگل خسته شدم . من دلم یک زندگی راحت و لذت بخش توی شهر می خواد..” و در حالیکه از موتور الاغ بالا می رفت گفت:” من اونجا دنبال کار می گردم و کار می کنم..” الاغ لبخندی زد و گفت:” امیدوارم اینطور که می گی باشه..”

الاغ راه افتاد و وقتی به جاده اصلی رسید موش موشک رو پیاده کرد. خوشبختانه همون موقع یک کامیون بزرگ نزدیک جاده ایستاده بود و موش موشک از راننده شنید که به دوستش می گفت باید تا شب به شهر برسند و بارشون رو تحویل بدند ..

موش موشک با خوشحالی سوار کامیون شد. بعد از چند ساعت رانندگی کامیون وارد شهر شد. وقتی ایستاد موش موشک به سرعت پایین اومد. هوا داشت تاریک می شد ولی شهر پر از نور و چراغ بود. مغازه های پر زرق و برق، آدمهایی که توی پیاده رو راه می رفتند و خیابونهایی که پر از ماشین بود برای موش موشک خیلی جالب بود..

اون با خودش گفت:” چه خوب با اینکه شب شده ولی اینجا مثل روز روشنه ..چقدر اینجا قشنگه” موش موشک خسته و گرسنه بود. از جیبش بیسکوییش رو بیرون آورد و مشغول خوردن شد و بعد زیر همون نیمکت کنار پیاده رو خوابش برد.

وقتی صبح روز بعد از خواب بیدار شد مردم رو دید که از این طرف به اون طرف می رفتند. همه جا شلوغ بود و پر از آدم. موش موشک با خودش گفت:” همه جا پر از آدمه .. برای اینکه بتونم توی این شهرزندگی کنم باید چند تا موش شهری پیدا کنم و باهاشون دوست بشم..”

اون شروع کرد به گشتن تا یک موش شهری پیدا کنه و باهاش دوست بشه. ولی اون نتونست حتی یک موش هم پیدا کنه ! در عوض تعداد زیادی سگ و گربه خیابونی رو دید. موش موشک که خسته شده بود کنار ساختمونی رفت تا کمی استراحت کنه .. ولی از شنیدن حرفهای دو تا آدم که اون نزدیک بودند خیلی نگران شد.. یک از مردها می گفت:” دیروز دو تا موش جدید رو توی جوی آب کنار خیابون دیدم. باید زودتر اونها رو بگیریم و تحویل شهرداری بدیم!”

موش موشک از شنیدن این حرفها خیلی ترسید. انگار شهر جایی نبود که اون فکر می کرد. حالا باید همش نگران این بود که مبادا آدمها اون رو بگیرند. اون با خودش گفت بهتره به یک جای امن برم تا کمی استراحت کنم. در اون نزدیکی یک انبار بزرگ پر از جعبه بود . موش موشک وارد انبار شد و لای جعبه ها دراز کشید. دلش برای جنگل و بیشه زار سرسبز تنگ شده بود. زندگی توی جنگل آروم و راحت بود ولی شهر پر از خطر بود. همون موقع در انبار باز شد و دو تا مرد وارد شدند و شروع به بردن جعبه ها به داخل کامیونی که اونجا پارک شده بود کردن.

ناگهان یکی از مردها موش موشک رو لای جعبه ها دید و با صدای بلند فریاد زد ” یک موش پشت اون جعبه هاست! زود باشید قبل از اینکه یکی از اون جعبه ها رو گاز بگیره بگیریدش..”

موش موشک که ترسیده بود با سرعت شروع به فرار کرد و پشت پنجره پرید و از انبار بیرون رفت!

وقتی به خیابون رسید نفس راحتی کشید و گفت:” آخیش! جون سالم به در بردم..همین امروز به جنگل برمی گردم! زندگی یک موش جنگلی خیلی بهتر از موش شهریه! اصلا دوست ندارم توی شهر زندگی کنم!”  بعد هم با یک پرش به داخل کامیون پرید تا دوباره به جنگل محبوبش برگرده..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

80 پاسخ
  1. رقیه
    رقیه می گوید:

    عالی مثل همیشه ممنونم از قصه های شما من و خواهرم عاشق داستان های وولک هستیم🌟🌟🧡❤️🌺🌺❤️🌹🧡

    پاسخ
  2. النا
    النا می گوید:

    سلام
    خاله بازم قصه هاتون قشنگه
    ممنون از اساتید وولک راستی خاله برای شب یلدا برنامه ای ندارید

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام النای عزیزم ممنون که همراه وولکی
      برای شب یلدا میتونی به صفحه شب یلدا که بالای قصه ها هست سر بزنی و کاردست و نقاشی و آهنگ های شب یلدایی وولک و اونجا ببینی عزیزم

      پاسخ
  3. بنیتا
    بنیتا می گوید:

    الی و آموزنده بود من که خیلی دوست داشتم و لزت بردم.⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩😍😍🤩🤩🤩😘😘👍👍💐💐💝 برای خواب الی است.🛌🌈⭐🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐀🐁🥇🏅⁦🎖️⁩📀📀

    پاسخ
  4. آتریساصمدیان
    آتریساصمدیان می گوید:

    من هروقت قصه های شماراگوش میدم خوابم میبره😂😂😂😂😂😂😂😂😂🤩😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      قصه ها برای ایجاد ارامش قبل از خواب فوق العاده هستن!
      خیلی ممنونم که برای این ارامش وولک و انتخاب کردین

      پاسخ
  5. نرگس وطن دوست
    نرگس وطن دوست می گوید:

    عالی بود مثل همیشه ، قصه های وولک هم آموزنده هستند و برای خواب خوب هستند ،شما شما صدای خیلی خوب و قشنگی دارید . خدانگهدار

    پاسخ
  6. رادان
    رادان می گوید:

    سلام خاله صدف من و خواهرم عاشق قصه های شما هستیم میخواستم بدونم شما چطوری آنقدر سریع قصه می‌گذارید ؟؟

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *