3.3/5 - (21 امتیاز)

روزی روزگاری پسری زندگی می کرد که اسمش میکی بود. فقط می تونم بگم میکی پسر خیلی خیلی ثروتمندی بود. پدر و مادر میکی از ثروتمند ترین بازگرنان شهر بودن و مدام سفر می کردن و میکی رو به هنری و مارینا می سپردن. میکی هرچیزی که دلش می خواست بهش دادعه میشد و این دقیقا همون چیزی بود که دلیل دردسر هاش می شد.

میکی: “این پنیر من کجاست؟ یه مشت آدم تنبل و بی ملاحظه دورمو گرفتن.”

هنری: “دارم بهت می گم این طمع اش برای پنیر اونو تو دردسر میندازه.”

میکی: “فکر کردی نمیشنوم چی میگی هنری؟ بذار بهت بگم من هرچی دلم بخواد میگم و انجام میدم.”

هنری: “قربان لطفا! شما دیگه بزرگ شدین! باید این ولع به پنیر رو بذارین کنار”

میکی: “چطور میتونی عشق من به پنیر رو ولع بدونی این ولع نیست.”

هنری: “قربان اگر اینقدر عاشق پنیر هستین باید درموردش مطالعه کنید. شما حتی نمیدونین چند مدل پنیر در سراسر دنیا وجود داره. میدونین حتی ممکنه بعضی از پنیر ها سمی باشن. باید حواستون باشه قربان. اگه کسی حواسش نباشه دیگران راحت اونو به دام میندازن.”

میکی: “اه با این سخنرانی هات هنری و دیگه هیچوقت نگو که پنیر سمیه…پنیر هیچوقت نمیتونه سمی باشه.”

هنری: “ولی قربان…”

میکی: “اوه هنری دیگه داری عصبیم میکنی. میخوام پنیر بخورم که یکم آرومم کنه.”

میکی اونقدر عاشق پنیر بود که هنری و مارینا دستور داده بود که تو همه جای خونه پنیر بذارن…تو آشپزخونه، سالن غذاخوری، اتاق خواب و حتی حموم…

مارینا: “اگه پدر و مادرش بودن بهتر تربیتش می کردن.”

هنری: “درسته مارینا…فقط امیدوارم قبل از اینکه خیلی دیر بشه یکم عزم و خویشتن داری یاد بگیره…”

هنری مورد اعتماد ترین فرد برای پدر و مادر میکی بود و هرروز که می گذشت بیشتر و بیشتر نگران اون پسر میشد چون میکی بی ادب بود و رفتار خیلی بدی با مردم داشت…هرگز به چیزی غیر از خودش اهمیت نمیداد…خب خودش و پنیر! مهم نبود چه وقت از روز باشه….

میکی: “پنیر من کجاست؟”

هنری: “اوه کمکم کنید قربان…انگار دارم تو قولم برای مراقبت از پسرتون شکست می خورم. می دونم که منتظر بزرگ شدنش هستین ولی تنها چیزی که بهش فکر میکنه پنیرشه!”

هنری نمی دونست این ولع میکی به پنیر به مشکلی بزرگ تر از چیزی که اون فکرشو می کرد تبدیل میشه…میدونین هنری و مارینا تنها کسایی نبودن که از هوس های میکی خبر داشتن…روز بعد میکی طزبق معمول داشت با ماشین شیکش از خونه به طرف یه رویداد پنیری می رفت ولی وسط راه..

میکی: “ماشینو نگه دار!”

یه تیکه پنیر درست توی ورودی یه تونل پوشیده از بوته بود…

میکی: “اوه وای! این پنیر شکلش فرق داره…حتی بوشم فرق داره…چی؟یه تونل پر از پنیره!خیل هبخ من فقط یه تیکه ی دیگه پنیر میخوام…فقط یه تیکه ی دیگه…”

میکی نمی تونست باور کنه…اون سرزمین پنهان پنیر رو کشف کرده بود!

غول: “اوه سلام منتخب!”

میکی: “منتخب؟ من؟ شما کی هستین؟”

غول: “ما نگهبان های این باغ پنیر پنهان هستیم…فقط بچه های انتخاب شده اجازه ی ورود دارن..اونایی که واقعا عاشق پنیرن.”

میکی: “بالاخره یکی برای عشق من به پنیر ارزش قائل شد…”

اوه ما همه چیزو در موردت می دونیم…تو خیلی سختکوشی و به دیگران احترام میذاری…خیلی خوشحالیم که تو اینجا هستی…اوه داشت یادم می رفت بفرما.”

میکی: “اوه این برای چیه؟”

غول: “خب…هدیه ی خوش آمد گویی!”

میکی فکر می کرد که تینکربل ها دوستش دارن…توی باغ قدم میزد و تینکربل ها مدام به میکی پنیر میدادن…پنیر ها خوشمزه بودن و با هر تیکه میکی بیتر و بیشتر به اون باغ علاقمند میشد اما بعد متوجه ی چیزی شد…

میکی: “واستا…تو قبلا هم ریش داشتی؟”

غول: “اوه..چی؟…خب! البته من همیشه ریش داشتم….اوه آره خب احتمالا دلیل این همه پنیری که می خوری رو نمیدونی…”

میکی: “و تو…چه ابرو های پر پشتی داری!”

غول: “اوه چی؟ خب من همیشه ابرو های پرپشتی داشتم…درسته تینکربل؟”

غول: “اوه البته تینکربل….تو خیلی حواس جمعی پسرجون! چطور متوجه نشده بودی؟”

میکی: “یعنی شدم ولی…”

غول: “بفرما یه تیکه پنیر…”

میکی: “اوه وای متشکرم.”

حق با میکی بود..پری های تینکربل اول که میکی رو دیدن نه ریش داشتن نه ابرو های پرپشت…چون اونها غول هایی بودن که خودشونو به شکل پری های تینکربل درآورده بودن و حالا داشتن به شکل اولشون در میومدن…

غول: “چرا اینجا منتظر نمیمونی قند عسل؟ ما میریم و برات انواع پنیر های جدید و خاص میاریم…”

و قبل از این که میکی بتونه چیزی بگه غول ها…یعنی تینکربل ها سریع ازونجا رفتن…

غول: “چه اتفاقی داره برامون میوفته؟ چرا جادو داره به این زودی تموم میشه؟”

غول: “از کجا بدونم؟ این معجون قرار بود مارو حداقل یک ساع تشبیه پری های تینکربل نگه داره.”

غول: “دیگه معجونی نمونده…حالا باید چیکار کنیم!”

غول: “معجونو بیخیال…وقت زیای نداریم…اون باید قبل از غروب آفتاب پنیر حباب دار بخوره و خورشید داره غروب میکنه…کلی وقت تلف کردیم و اون همه پنیر بهش دادیم! نقشه رو یادته که…همین که پنیر اصلی رو بخوره به غول تبدیل میشه و اینجا میمونه. بعد من به شکل اون درمیام و به خونه بزرگ و گندش میرم.”

غول: “و بعد اون مرده هنری رو تغییر شکل میدیم و من به شکل اون درمیام و به خوبی و خوشی زندگی میکنیم و اونا میشن غول های جنگل!”

ولی غول ها متوجه نشدن که میکی همه چیزو شنیده و حالا داره از ترس به خودش می لرزه…

میکی: “منو به غول تبدیل کنن؟”

میکی همه ی پنیر هارو انداخت و پا به فرار گذاشت…سعی کرد تونلو پیدا کنه ولی تونل غیب شده بود…

میکی: “ولی…ولی درست همینجا بود.”

غول ها خیلی زود به میکی رسیدن…

غول: “اوه پسر قندعسلم…کجا داری میری؟”

میکی: “باید برم و یه چیزی از خونه بیارم…”

غول: “بیخیال پسر…هنوز پنیر مخصوصمونو امتحان نکردی…”

میکی: “پنیر مخصوص؟”

غول: “اوه آره پنیر حباب دار…”

اما همین که میکی به تینکربل نگاه کرد و دید اون پری به چی تبدیل شد حسابی تعجب کرد…همین که غول به دست هاش نگاه کرد و فهمید چه اتفاقی داره میوفته پنیر رو به سمت همراهش که اونم داشت شکلشو از دست میداد پرت کرد و فورا پرید تا میکی رو بگیره…

غول: “اون شکل واقعی مارو دیده!”

غول: “اون پنیر رو بده بخوره….”

غول: “فقط کافیه که من یه تیکه از پنیر حباب دارو بذارم تو دهنت….”

غول: “مگه تو عقلتو از دست دادی! گفتم پنیر رو بده بخوره نه این که پرتش کنی!”

میکی: “غول…غول…غول”

هنری: “شما شما حالتون خوبه؟ چیشده کدوم غول؟”

میکی خیلی زود فهمیدم که همه ی اونها یه خواب بوده و یه نفس راحت کشید…

مارینا: “قربان اینم صبحونتون…داشت یادم میرفت. اینم پنیرتون.”

نه هنری فهمید چه اتفاقی افتاد و نه مارینا ولی اون آخرین روزی بود که میکی به پنیر دست زد…خب نباید کامل تسلیم شد! یعنی کیه که پنیر نخوره مگه نه؟ همه ی اینها به خاطر خواب دوتا غول بود که…خب دنبال طعمه ی بعدیشون می گشتن…

“شکلات من کجاست؟”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

24 پاسخ
  1. آلا میلانی و آتنا میلانی
    آلا میلانی و آتنا میلانی می گوید:

    عالی ممنون و ممنون که کاردستی نقاشی کارتون و آهنگ برای می گزارین تا لذت ببریم 💕💜💚❤️💙💛

    پاسخ
  2. کیانا چراغچی😘💖🌸🌸🌸🌸
    کیانا چراغچی😘💖🌸🌸🌸🌸 می گوید:

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود ❤❤❤❤ممنونم

    پاسخ
  3. 😍🥰ع ش آ ب
    😍🥰ع ش آ ب می گوید:

    خاله صدف من همین الانش هم به هر کی میشناسم وولک رو معرفی می کنم اما لطفا قصه پسرکی که ولع شکلات و شیرینی داشت رو هم بسازید تا من هم به هر کس میشناسم وولک رو معرفی کنم و بهشون بگم که به همه کسانی که می شناسن معرفی کنن
    ممنون

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *