قصه جذاب و شنیدنی سعید و شیر گرسنه
4.2/5 - (63 امتیاز)

 

در زمانهای قدیم توی یک روستای سرسبز و زیبا پسربچه ای زندگی می کرد به اسم سعید. سعید به همراه مادر و خواهر کوچیکترش سارا در خونه چوبی باصفایی که وسط روستا قرار داشت زندگی می کردند. سعید پسر عاقل و مهربونی بود. اون نه تنها درسهای خودش رو به خوبی می خوند بلکه در کارهای خونه به مادرش کمک می کرد و در تکالیف مدرسه هم به خواهرش سارا کمک می کرد. همه آدمهای روستا سعید رو می شناختند و از کارهای خوبش تعریف می کردند.

یک روز صبح مامان برای انجام کاری مجبور بود که به شهر بره. مامان، سعید رو صدا زد و گفت:” سعید جان من باید به شهر برم و تا عصر برمی گردم.. لطفا نهارتون رو سر وقت بخورید و حواست باشه که سارا هم نهارش رو کامل بخوره.. ” سعید با خنده گفت:” چشم مامان جون خیالت راحت باشه..من از خودم و سارا به خوبی مراقبت می کنم!”  مامان گفت:” مطمینم پسرم.. من هم موقع برگشت حتما از شیرینی فروشی براتون شیرینی تازه میخرم..”

سارا از شنیدن این حرف خوشحال شد و با ذوق گفت:” آخ جون شیرینی! ما منتظر می مونیم که زودی برگردی..”

مامان از بچه ها خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن مامان ، سعید با خودش فکر کرد که بهتره در زمان نبودن مامان کاری بکنند که به مامان هم کمک کرده باشند.. اون با خودش فکر کرد که مامان خیلی وقته که تصمیم داره از درخت حیاط بادوم بچینه و بادوم ها رو برای آجیل تفت بده .. سعید قبلاهم  توی چیدن بادوم و پوست کندن اونها به مامان کمک کرده بود و خیلی خوب این کا رو بلد بود.. برای همین با هیجان رو کرد به سارا و گفت:” نظرت چیه تا مامان نیست بادوم های درخت حیاط رو بچینیم و پوست بکنیم؟ حتما مامان از این کار خیلی خوشحال میشه!”

سارا با خوشحالی سرش رو تکون داد و هر دو به حیاط رفتند. سعید چوب بلندی رو برداشت و شروع کرد شاخه ها رو تکون دادن.. بادام ها به زمین ریختند و سارا سبدی رو آورد و بادامها رو جمع کردند. سعید و سارا هیجان زده بودند که وقتی مامان بادامها رو میبینه چیکار می کنه !

بعد از یکی دو ساعت سبد بادامها کاملا پر شد و سعید به کمک سارا همه بادامها رو از پوست درآوردند. سعید گفت :” من میدونم که مامان چطور این بادامها رو برای آجیل آماده می کنه” بعد ماهی تابه بزرگی رو روی اجاق گاز گذاشت و بادامهای پوست کنده شده رو داخل ماهی تابه ریخت تا برشته بشن..

عطر بادام برشته شده همه حیاط رو پر کرده بود.. اونها مشغول برشته کردن بادامها بودند که ناگهان صدایی شنیدند. وقتی نگاه کردند دیدند که یک شیر گرسنه غرش کنان کنار در آشپزخانه ایستاده..

بله بچه های عزیز چون خونه سعید و سارا در روستا و در کنار جنگل بود همیشه حیوانات زیادی در اطراف خونه ها پرسه می زدند. حالا هم شیر گرسنه که بوی بادام رو شنیده بود وارد حیاط شده بود و به سمت آشپزخونه اومده بود.

سعید و سارا از دیدن شیر شوکه شدند. سارا در حالیکه صداش می لرزید گفت:” من می ترسم! الان بهمون حمله می کنه..” اما سعید که فهمیده بود بوی بادام برشته شیر رو به اونجا کشونده به آرومی گفت:” نترس! اون به ما کاری نداره..” بعد هم ماهی تابه بادام ها رو جلوی شیر گذاشت و عقب رفت.

شیر که حسابی گرسنه بود با پنجه هاش روی ماهی تابه داغ پرید و بادام ها رو توی دهانش گذاشت. اما بادام ها خیلی داغ بودند و دهان شیر سوخت.

شیر از عصبانیت غرشی کرد و به بیرون از آشپزخونه دوید.. شیر که از سوزش دهانش حسابی خشمگین بود دور خودش می چرخید. سعید سریع رفت تا از داخل چاهی که توی حیاط بود یک سطل آب بیاره و به شیر بده .. اما شیر که از درد دهان سوخته اش حسابی کلافه بود با دیدن چاه آب که سعید کنارش ایستاده بود به طرف چاه دوید و به داخلش پرید.

سارا با خوشحالی گفت:” آخیش از دستش راحت شدیم… حالا دیگه کاری به ما نداره..” سعید از بالای چاه نگاهی به شیر انداخت که مثل موش آب کشیده شده بود .. همون موقع مامان وارد حیاط شد. بچه ها ماجرای بادام ها و شیر گرسنه رو برای مامان تعریف کردند. مامان هم از اینکه بچه ها با چیدن بادامها کمکش کرده بودند و هم اینکه سعید با شجاعت و بدون ترس رفتار کرده بود خیلی خوشحال شد و هر دو رو در آغوش گرفت.

بعد هم نگاهی به شیر داخل چاه انداخت. شیر که داخل چاه گیر افتاده بود با نگاه مظلومانه ای اونها رو نگاه می کرد و به آرومی از ته چاه ناله می کرد.

مامان با شنیدن صدای ناله های شیر دلش به حال شیر سوخت و گفت:” بیایید کمک کنیم و این شیر رو از ته چاه بیرون بیاریم و آزادش کنیم.. مطمینم وقتی کمکش کنیم تا بیرون بیاد بهمون آسیبی نمی زنه ..”

بچه ها موافقت کردند و هر سه به کمک طناب بلندی شیر رو از ته چاه بیرون کشیدند. شیر از اینکه نجات پیدا کرده بود خوشحال بود و به نشونه تشکر غرش بلندی کرد و خیلی سریع به طرف در رفت تا به جنگل برگرده.

مامان شیرینی هایی که از شهر آورده بود رو از کیفش بیرون آورد و به بچه ها داد. یک تکه هم به شیر گرسنه داد. شیر با اشتیاق شیرینی رو برداشت و غرش کنان به طرف جنگل رفت.

سعید و سارا هم که از نجات دادن شیر خوشحال بودند از مامان تشکر کردند و مشغول خوردن شیرینی های خوشمزه شون شدند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

81 پاسخ
  1. Maryana
    Maryana می گوید:

    قصه خوبی بود به نظرم ولی:
    اصلا آموزنده نبود بچه داشت گوش میداد و در داستان به جای اینکه مادر ناراحت بشه که چرا دست به آتش زدن و بادام چیدن و …. خوشحال شد و…؟!
    درسته داستانه ولی باید برای بچه ها هم آموزنده باشه
    جوری که هر چیزی که بلدن هم زیر نظر والرین باید باشه

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      نظر شما بسیار محترمه و البته بچه ها باید با طرز استفاده کردن از وسایل به مرور به صورت تئوری و بعد از یک سنی، به صورت عملی آشنا بشوند و چه خوب که این آموزش و آمادگی ها بع دست پدر و مادر باشه

      پاسخ
  2. ملینا زاهدی اول💋
    ملینا زاهدی اول💋 می گوید:

    سلام لطفا قصه های قشنگ زیاد بگذارید برای مثال:
    پونی ها و تک شاخ ها _ باربی ها – ابر قهرمانان(مارول باشه که بهتر) و…
    چیز های صورتی خوشگل جادویی دخترانه و علمی یا علمی تخیلی و فانتزی باحال🥰😘😍❤

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام نرگس عزیزم داستان های کوتاه برای کودکان جذابتر هستند و طولانی بودن داستان برای بعضی بچه ها حوصله سربر میشه و باعث میشه که اونا از یه جایی به بعد تمرکزشون رو از دست بدن

      پاسخ
  3. عاطفه
    عاطفه می گوید:

    سلام بسیارعالی خاطرات کودکی بچه های ماروداریدرقم می زنید،بچه هام هرشب باقصه هاتون میخوابن به آهنگاش میرسه گریه م میگیره میگم بزرگ شدن میگن یادش بخیرکودکی…😘😘😘🙏🙏👑👑

    پاسخ
  4. بانوی شیعه
    بانوی شیعه می گوید:

    سلام علیکم یه تشکر از شما میخواستم کنم….چرا؟
    چون اون آواز اولیه ی داستان های شما که یه آقایی میگه یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود ،،، متأسفانه در سایر کانالها با صدای زن هست که طبیعتاً تک خوانی زن بصورت آهنگین ولو برای کودکان ، حرام هست و من بهشون تذکر هم داده بودم
    ولی در قصه های شما دیدم که این آواز با صدای مرد هست و خیلی خوشحال شدم که شما این تغییر رو اعمال کردید
    من قصه های اون کانالها رو که به این شکل بودن ، حتی دانلود نمیکردم
    ولی مشتاق شدم قصه های شما رو برای فرزندانم دانلود کنم
    خداوند به کارتون برکت بده ان شاءلله که انقدر مقید‌ به دستورات دین هستید
    در پناه الله باشید یاعلی

    پاسخ
  5. منافی
    منافی می گوید:

    سلام. لطفا در نظر داشته باشید که معمولا قصه رو کوچولوها شب هنگام و موقع خواب گوش میدن. لطفا قصه هایی انتخاب کنید که ماهیت ترسناک نداشته باشند مثل سعید و شیر گرسنه. یا فرانکلین و ترس از تاریکی. بچه ها بعد از شنیدن قصه آنچه رو که شنیدند تجسم میکنند. و اینگونه قصه ها باعث ترسیدنشون میشن

    پاسخ
  6. علی
    علی می گوید:

    عاااااااااااااااالییییییییئییییییییییییییئییییئببییییییییییییییییییی

    پاسخ
  7. مبینا💖❤️🦋🌈
    مبینا💖❤️🦋🌈 می گوید:

    هنوز گوش ندادم ولی میگم خیلی آلی چون همه ی قصه های شما خوب😍😘❤️💗🎉🎊🌈🤩🕺💥✨🦹😋🥳🥰👼😻💫🌟⭐⚡😇🤞👌👏✌️🧞🧚🧜👰🤵🦸👸💂🧝🧙👯👭🧑‍🤝‍🧑👬👫👩‍❤️‍👩🌹🥀💐🙈🙉🙊🐵🦁🐯🐱🐶🐺🐻🐻‍❄️🐨🐼🐹🐭🐰🦊🦝🐮🐷🐽🐗🦓🦄🐴🐸🐲🦎🐇🐀🐁🐍🐊🐢🦕🦖🐉🐈🐈‍⬛🐩🐕🦮🐕‍🦺🐅🐆🐎🦌🐐🐑🐏🦬🐃🐂🐄🐖🦙🦥🦘🐘🦣🦏🦛🦒🐒🦔🦡🦨🦫🐿️🐫🐪🦧🦍🦦🦇🪶🦅🦉🐓🐔🐣🐤🦃🦚🦩🦢🦤🕊️🦜🐦🐥🦆🐧🦭🦈🐬🐋🐳🐟🐠🕷️🦂🦪🐙🦑🦀🦞🦐🐡🕸️🐚🐌🐜🦗🪲🦟🪳🪰🐾🦠🪱🐛🦋🐞🐝🍓🍒🍎🍉🍑🍊🥭🍍🍌🥥🍇🫐🫒🥝🍐🍏🍈🍋🍅🌶️🥕🍠🧅🌽🥦🥒🥬🫓🍞🥜🌰🥔🧄🍆🥑🫑🥖🥚🧀🥓🥩🍗🍖🍔🌭🥪🥨🍟🍕🫕🥫🍝🥘🧆🥙🌯🌮🫔🥣🥗🍲🍛🍜🦪🦞🍣🍤🍡🍥🍘🍙🍢🥟🍱🍚🥡🥠🥮🍧🍨🍦🥧🍰🍮🎂🧈🧂🍯🍪🍩🍫🍬🧁🍭🍿🧊🥤🧋🧃🥛🍼🍵☕🍸🍷🍾🥂🍻🫖🥃🍽️🥄🍶🍹🔪

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم از نظرت عزیزم
      به جز قصه های متنوع و ویدیو انیمیشن های آموزشی، لالایی و آهنگ و شعر و نقاشی و کاردستی و کلی سرگرمی دیگه هم میتونید تو وولک ببینید دوست خوبم

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از نظر قشنگت دوست خوب من
      خیلی خوشحالم از این که با وولک همراهی

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *