یک روز توی جنگل قصه ها آهو و خرس و روباه در نزدیکی دریاچه ایستاده بودند و به خونه خرابه و فرسوده ای که اون طرف دریاچه بود نگاه می کردند. آهو گفت:” به نظرم اون خونه خیلی عجیب و غریب و ترسناکه..” روباه گفت:” همیشه حیوونها در مورد اون خونه یک حرفهایی می زنند..” خرسی گفت:” درسته من هم در مورد اون خونه شایعه های زیادی شنیدم ، به خاطر همین حرفهاست که هیچ حیوونی سمت اون خونه نمیره..”
روباه گفت:” یا شاید هم اونجا یک گنج مخفی شده باشه ..” خرسی گفت:” من که اصلا حاضر نیستم پام رو توی اون خونه بگذارم..” روباه گفت:” معلومه که تو نمیتونی به اون خونه بری ، تو از سایه خودت هم می ترسی!” خرسی از این حرف روباه عصبانی شد ولی چیزی نگفت. خرسی از اینکه بخواد وارد اون خونه بشه واقعا می ترسید ولی دلش نمیخواست این موضوع رو بگه ، متاسفانه روباه و آهو هم همینطور..

ناگهان خرسی گفت: “اصلا هم اینطور نیست! چطوره که یک مسابقه بگذاریم تا ببینیم کی جرات وارد شدن به اون خونه رو داره؟ من که امشب وارد اون خونه میشم..کدوم یکی از شماها حاضره توی این مسابقه شرکت بکنه؟ ” روباه و آهو هم مثل خرسی می ترسیدند ولی نمیخواستند بقیه متوجه ترسشون بشند به همین خاطر وانمود کردند که شجاعند و نمی ترسند و گفتند” ما هم شرکت می کنیم.”
توی ذهن خرسی و روباه و آهو پر از فکرهای مختلف بود. اونها از وارد شدن به خونه می ترسیدند ولی نمیخواستند این رو به بقیه بگن و فکر می کردند که چطوری می تونند از دست این مسابقه راحت بشند..
خرسی با خودش فکر کرد که چون مسابقه توی شب هست و همه جا تاریکه و خوب معلوم نیست میتونه واقعا وارد اون خونه نشه ولی به دوستهاش بگه که وارد شده .. همون موقع آهو که انگار فکر خرسی رو خونده بود گفت:” از کجا بفهمیم که کسی تقلب نکرده و واقعا وارد خونه شده؟”
خرسی که انگار همه نقشه هاش به هم خورده بود چیزی نگفت و به زمین خیره شد. حالا دیگه راه فراری نداشت و باید علی رغم میلش توی مسابقه شرکت می کرد. روباه گفت” می تونیم یک کاغذ رو داخل خونه بگذاریم و هر کسی که وارد شد اسمش رو روی اون کاغذ بنویسه! اینطوری می فهمیم که کی واقعا وارد خونه شده!”
خرسی با خودش فکر کرد که هنوز هم یک راهی وجود داره که بتونه توی مسابقه شرکت کنه ولی وارد خونه نشه.. اون با خودش گفت:” روباه و آهو واقعا ساده لوح هستند. اگر من نفر آخر باشم و قرار باشه به عنوان سومین نفر وارد خونه بشم ، دیگه کسی بعد از من وارد خونه نمیشه تا اون کاغذ رو چک کنه .. پس من آخرین نفر توی مسابقه شرکت می کنم..”
اون شب همگی کنار دریاچه جمع شدند تا مسابقه رو انجام بدن.. هر سه اونها حسابی ترسیده بودند ولی متاسفانه هیچ کدوم حاضر نبودند به ترسشون اعتراف کنند و مسابقه رو به هم بزنند اونها دلشون می خواست هر طور شده شجاع به نظر برسند و این اصلا خوب نبود..

آهو با مهربونی گفت:” چه کسی اول وارد خونه میشه؟” خرسی سریع گفت :” من نفر آخر میرم..” روباه گفت:” چرا تو آخرین نفر باشی؟ من نفر آخر میرم..” آهو گفت:” اصلا سکه پرتاب می کنیم تا ببینیم کی نفر اول باید بره !” روباه و خرسی قبول کردند و خرسی سکه ای رو به هوا انداخت و قرار شد اول آهو بعد روباه و در آخر خرسی وارد خونه بشه. خرسی خوشحال بود که شانس باهاش بوده و همونطور که دوست داشت باید آخرین نفر توی مسابقه شرکت کنه.. آهو با احتیاط به سمت خونه رفت ولی وقتی به خونه نزدیک شد احساس کرد که خونه ترسناکتر از چیزیه که تصور می کرد.آهو با خودش فکر کرد که چرا واقعا به دوستهاش نگفته که از این کار میترسه و دوست نداره توی این مسابقه شرکت کنه! همون موقع صدای جیر جیری شنیده شد. در واقع صدای در اون خونه بود که با باد باز و بسته می شد . اما آهو ترسید و چراغ قوه اش رو روی زمین انداخت و به سمت دوستهاش دوید. وقتی خرسی و روباه از آهو پرسیدند که آیا وارد خونه شده یا نه چیزی نگفت و گوشه ای ایستاد.
حالا نوبت روباه بود. روباه هم با ترس و لرز نزدیک خونه شد ولی اون هم مثل آهو با شنیدن صدای جیر جیر در ترسید و بدون اینکه وارد خونه بشه در حالیکه نفس نفس میزد به سمت دوستهاش برگشت . خرسی گفت: ” وارد خونه شدی؟ اسمت رو روی کاغذ نوشتی؟” روباه در حالیکه من من می کرد به دروغ گفت:” آره وارد شدم و اسم آهو رو هم روی کاغذ دیدم”
آهو از شنیدن این حرف شگفت زده شد و میدونست که روباه دروغ می گه و متوجه شد که اون هم وارد خونه نشده. اما چیزی نگفت و سکوت کرد..
حالا دیگه نوبت خرسی رسیده بود و اون باید وارد میشد. خرسی هم که حسابی ترسیده بود با قدم های آروم به طرف خونه رفت. اما خرسی هم همین که به در خونه رسید با شنیدن صدای بادی که پنجره ها رو تکون می داد جیغی زد و برگشت و گفت:” من هم وارد خونه شدم و اسم هر دوتون رو روی کاغذ دیدم ..” اما آهو و روباه هردوشون میدونستند که خرسی هم وارد خونه نشده و داره دروغ میگه .. ”

اونها نگاهی به هم انداختند. هر سه شون از اینکه احساس واقعی شون رو نگفته بودند و وانمود کرده بودند که خیلی شجاعند ناراحت بودند. آهو گفت:” دوستهای من من از اول هم می ترسیدم و اصلا وارد اون خونه نشدم که اسمم رو بنویسم ..میدونم که شماها هم وارد نشدید چون به دروغ گفتید که اسم من رو هم دیدید.. من دیگه از این به بعد تصمیم گرفتم که احساس واقعیم رو بگم و به دروغ وانمود به کاری نکنم..”
خرسی و روباه هم نگاهی به هم کردند و گفتند :” ما هم از اینکه به دروغ وانمود به شجاع بودن کردیم و کاری رو برخلاف میلمون انجام دادیم ناراحتیم و دیگه این کار رو نمی کنیم..”
بعد هم سه تایی به اینکه هیچ کدومشون وارد اون خونه نشده بودند کلی خندیدند و به هم قول دادند که هیچ وقت کاری رو بر خلاف میلشون انجام ندند و از بیان احساس واقعیشون هیچ وقت خجالت نکشند..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





مرسی از قصه هاتون امید وارم همیشه سلامت باشید
خیلی ممنونم که همراه وولکی آنیسای گلم! زنده باشی
خیلی قشنگ بود
تشکر
عالیه قصه هاتون من و دخترم هرشب گوش میدیم
خیلی ممنون از اظهار لطفتون
سلام خیلی خیلی عالی بود 😘😘😘
خیلی ممنونم آوا و نغمه عزیزم
خیلی زیباست خاله صدف جان ش🌹🌹
خوشحالم که دوست داشتی آرمین عزیز
ممنون خاله صدف جان ممنون 🌹🌹🌷
ممنون از شما که با وولک همراهید
ممنون خیلی عالی بود 👌👍👌👍👌👍👌👍
تشکر
سلام شما حرف ندارید
هرشب گل پسرای من آقاامیرپارسامرسلی وآقاامیرعلی مرسلی با قصه های زیبای شما می خوابن
ممنونم ازتون🌹🌹🌹🌹
مایه سعادت ماست! خیلی ممنونم که وولک رو دنبال می کنید
مثل همیشه عالی بود ممنون که زحمت میکشید و این همه قصه های زیبا میزارید خسته نباشید شب بخیر💗🌺
خیلی ممنونم از نظر خوب شما وانیای عزیزم
ممنون خیلی عالی من دخترم ثمین با قصه های شما پی خوابه
ممنونم از همراهیتون با وولک و قصه ها
قصه ها برای خواب آرام بچه ها ایجاد میشن شماهم سعی کنید این رو به کودکتون آموزش بدید
خییییلی عالیه دخترمن هر شب با قصه های زیبای شما میخوابه.دستتون درد نکنه که وولک رادساختید
خیلی خوشحال و سپاسگزارم از این که وولک رو برای فرزندتون انتخاب کردید!
خوب بود
ممنونم آریاناز عزیزم
علی علی خیلی خوب بود
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
سلام خیلی عالی بود .پسرم خیلی دوست داشت . خیلی ممنون❤️
خیلی خوشحال شدم ممنون از همراهیتون با قصه های وولک
خیلی ممنون خاله صدف من و خواهرم هرشب با قصههای شما میخوابیم
ممنونم از همراهیتون با وولک امیرحسین عزیزم
من پارسا هستم داستان شما را خیلی دوست داشتم ممنونم
ممنونم پارسای عزیزم از همراهیت با وولک
قصه ی مسابقه جنجالی خیلی خوب. و عبرت آموز بود تشکر دوستان
خیلی ممنونم از نظرتون تشکر
سلام .در عجبم چرا برای قصه شب بچه ها قصه های ترسناک میذارین و یه عده هم میگن عالی بود.بهتره کمی روی روانشناسی قصهها هم وقت گذاشته بشه و هر قصه ای رو نذارین.متشکرم
ممنونم از نظر شما، نکته ی قشنگی بود
شماهم می تونید از قصه هایی که فکر می کنید ترسناکه برای تایم شب استفاده نکنید
🥳😇💌💌😇😇😇💌💌💌💌😇💎💵💷💶💴💳💰🔧🪙👨👨👧👧👨👩👧👦🥰😍😘👩❤️👨👩❤️👨👩❤️👨
تشکر
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییی🤩😍🥰بود
تشکر
عالی
ممنون از زحماتتون
ممنون که همراهمون هستید
سلام خاله صدف دوستون دارم خیلی قصه ی قصه ی قشنگی بود.🥰😍❤️🌷😘
سلام دینای عزیز منم شما رو خیلی دوست دارم عزیزم
خوشحالم که با وولک همراهی قشنگم
خیلی عالی بود
خوشحالم که دوست داشتی آرین عزیز