قصه جذاب و شنیدنی پیروزی کوکو
5/5 - (4 امتیاز)

 

 

 

 

جنگل قصه ی ما امسال دچار خشکسالی و کم آبی شده بود بچه ها جون و همین باعث شد که بیشتر پرنده ها و حیوانات خونه های خودشونو ترک بکنن و برای ساختن خونه های جدید به جنگل های دیگه سفر کنن.کوکو هم که یک فاخته بود به همراه خانواده ش به جنگلی در نزدیکی خونه ی قبلیشون رفت تا در اونجا خونه ی جدیدی بسازن و زندگی کنن.کوکو پرنده ی خجالتی ای بود ولی اون با استعداد و با هوشم بود بچه ها.اون خیلی زود تو مدرسه ی جدیدش تونست که دوستای زیادی پیدا کنه.


جونم براتون بگه توی این مدرسه یه کبوتری درس میخوند به اسم پیکو، پیکو خیلی پرنده ی مغروری بود و همیشه پرنده ها ی دیگه رو مسخره می کرد.اون میدید که چه جوری کوکو مرتب در حال پیدا کردن دوستای جدیده ، همین اعث شد که اون به کوکو حسودی کنه و به دنبال فرصتی باشه که اونو مسخره کنه و دست بندازه.از اونجایی که پوست کوکو تیره بود پیکو شروع کرد به مسخره کردن اون و گاهی هم بعه خاطر خجالتی بودنش کوکو رو ترسو صدا می کرد، اما کوکو هیچوقت چیزی به پیکو نمی گفت و همیشه به اون می خندید.
بله بچه ها جونم چند هفته ای از این ماجرا گذشت تا اینکه روزتولد کوکو از راه رسید و اون مقدار زیادی شکلات به مدرسه اورد و اونارو بین دوستاش و هم کلاسیاش تقسیم کرد.پیکو هم یک تکه شکلات برداشت و گفت:” تو باید به من میگفتی که امروز تولدته تا منم برات کادو میوردم”، همه ی هم کلاسیای کوکو از شنیدن این حرف تعجب کردن.

روز بعد پیکو به کوکو هدیه ای که با یک کاغذ طلایی کادو پیچی شده بود داد و بهش گفت:” این مال توا.میتونی الان اونو بازش کنی.”
تمام همه کلاسی های کوکو دور اون جمع شدن و کوکو با ذوق و هیجان کادوش رو جلوی اونا باز کرد.بچه ها جونم فکرمیکنین کادوی کوکو چی بود؟ بله ، یک صابون کوچیک و یک کرم بی رنگ کننده . چشمای کوکو از خجالت و ناراحتی پر از اشک شد.پیکو از ناراحتی و رنجیدن کوکو اصلا ناراحت نشد به جاش از ته دل بلند بلند شروع کرد به خندیدن و قهقهه زدن. در همون موقع دوستا و هم کلاسی های کوکو از دست پیکو حسابی عصبانی شدن و بهکوکو گفتن که جوابش رو بده و کار زشتش رو تلافی کنه اما کوکو دلش نمی خواست که دعوا کنه.اون گفت:” مامانم به من یاد داده که گاهی اوقات سکوتمون میتونه تعداد زیادی از مشکلاتمون رو برطرف کنه،اگهمن الان چیزی بگم دعوا شدیدتر میشه،پس بهتره فعلا سکوت کنم و چیزی نگم”
چند روز بعد تمام هم کلاسی های پیکو به خاطر غرور و رفتار نادرستش ازش فاصله گرفتن و دور شدن.این در حالی بود که روز به روز تعداد دوست های کوکو بیشتر و بیشتر میشد چون اون خیلی خوش اخلاق و مهربون بود بچه ها.
با گذشت روز ها پیکو تنها و تنها تر شد اما این وضعیت رفتار و اخلاق پیکو رو اصلا تغییر نداد عزیزای دلم.
خیلی زود جشن سالانه ی مدرسه فرا رسید.امسال معلم ها تصمیم گرفته بودن که یک مسابقه ی موسیقی برگزار کنن.پیکو با دیدن اسم کوکو توی لیست شرکت کننده ها تصمیم گرفت که برای مسابقه ثبت نام کنه و توی این رقابت شرکت کنه.

در روز مسابقه به محض اینکه اسم پیکو رو اعلام کردن اون با غرور و خودپسندی به روی صحنه رفت و با صدایی گوش خراش و خشن شروع به فریاد زدن کرد.در همین موقع همه ی پرنده ها زدن زیر خنده، حالا نخند و کی بخند، اونا همینطور که بلند بلند میخندیدن فریاد زدن:” بیا پایین پیکو، بسه دیگه نخون سرمون رفت”


پیکو با دستپاچگی آهنگ خودشو تموم کرد و از روی صحنه پایین رفت. حالا نوت کوکوبود بچه ها و وقتی اون روی صحنه رفت آهنگش رو با زیباترین و گوش نوازترین صدایی که همه ی پرنده ها تا اون موقع شنیده بودن اجرا کرد.تمام پرنده ها برای کوکو دست زدن و اونو تشویق کمردن و ازش خواستن تا یه بار دیگه آهنگش رو بخونه.همه از آواز قشنگ اون لذت بردن.پیکو خیلی ناراحت بود بچه ها ولی از اونجاییکه اونم از برنده شدن و صدای کوکو لذت برده بود ، اونو تشویق کرد و بهش تبریک گفت.کوکو بهش لبخندی زد و ازش تشکر کرد.
پیکو حالا دیگه فهمیده بود که رفتارش زشت و نادرست بوده ، اون حالا دیگه می دونست که ظاهر و زیبایی همه چیز نیست.کوکو قلب بزرگی داشت و با پیکو هم مهربون بود، اگرچه پیکو با اون خوب رفتار نکرده بود.


پیکو از کوکو که اونو به راحتی بخشیده بود معذرت خواهی کرد و از اون روز به بعد پیکو و کوکو دوستای خیلی خوبی برای همدیگه شدن.

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





46 پاسخ
  1. وانیا
    وانیا می گوید:

    سلام من وانیا همتی هستم و خیلی وولک رو دوست دارم و هر شب قصه های شما رو گوش میدم ممنون که اینقدر قصه های قشنگ میزارید قصه عالی بود شبتون بخیر💗💗

    پاسخ
  2. امیرعلی
    امیرعلی می گوید:

    سلام لطفا بیشتر قصه صوتی بذارید.ممنون از قصه های زیباتون.پسرم هرشب قبل خواب گوش میده
    امیرعلی.

    پاسخ
  3. نگار🖤
    نگار🖤 می گوید:

    سلام خاله صدف من داداشم امیرعلی شب ها با قصه ی شما می‌خوابه و همیشه میگه وولک بزار خیلی ممنونم اگه میشه بیشتر قصه ی صوتی بزارید 😍😍😍😘

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست قشنگم، خیلی خوشحالم که با وولک همراه هستین
      قصه های بیشتر ما رو میتونی با نصب اپلیکیشن وولک دنبال کنی عزیزم

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *