4/5 - (666 امتیاز)


qesehayevoroudimostaghim

روزی روزگاری ، دختر کوچیکی تو دهکده ای نزدیک جنگل زندگی می کرد. دخترک هروقت بیرون می رفت یه شنل با کلاه قرمز تنش می کرد، برای همین مردم دهکده اونو شنل قرمزی صدا میکردن.
یه روز صبح شنل قرمزی از مادرش خواست که اگه ممکنه بهش اجازه بده تا بره و مادربزرگش رو ببینه. چون خیلی وقت بود که اونا همدیگه رو ندیده بودن. مادرش گفت : فکر خوبیه . بعدش اونا یه سبد زیبا پر از خوراکی درست کردن تا دخترک اونو برای مادر بزرگش ببره.
وقتی سبد آماده شد، دخترک شنل قرمزشو پوشید و مادرشو بوسید و از اون خداحافظی کرد.
مادرش گفت : عزیزم یه راست به خونه مادربزرگ برو و وقتو تلف نکن در ضمن حواستم باشه با غریبه ها حرف نزنی. تو جنگل خطرای زیادی هست.


شنل قرمزی گفت : مادرجون، نگران نباش . من دقت می کنم.
اما وقتی تو جنگل، چشمش به گلای زیبا و دوست داشتنی افتاد، حرفای مادرش یادش رفت. اون یه چندتا گل چید و به پرواز پروانه ها نگاه کرد و به صدای قورباغه ها گوش داد.

دخترک قصه ما از این روز گرم تابستانی خیلی لذت می برد و متوجه نزدیک شدن سایه سیاهی که پشت سرش بود،نشد.
یه دفه یه گرگ گنده جلوش  ظاهر شد.


گرگ با لحن مهربونی گفت: دختر کوچولو ، چیکار می کنی؟
شنل قرمزی گفت: می خوام به دیدن مادر بزرگم برم. اون تو جنگل، نزدیک رودخونه زندگی می کنه.
دخترک فهمید که خیلی دیر کرده به خاطر همین با عجله بطرف خونه مادربزرگش حرکت کرد.


همون وقت، گرگه هم راه افتاد و از راه میون بر خودشو به خونه مادربزرگ رسوند و آهسته در زد.
مادربزرگ فکر کرد، کسی که در می زنه، نوشه. گفت : اوه عزیزم ! بیا تو. بیا تو. من نگران بودم که اتفاقی تو جنگل برات افتاده باشه.


گرگ اومد تو خونه و به طرف مادربزرگ حمله کرد.

مادربزرگ بیچاره دویید و رفت تو یه کمد و درشو بست. گرگ هر کاری کرد نتونست در کمدو باز کنه.
گرگ صدای پای شنل قرمزی رو شنید, به سمت تخت مادر بزرگ دویید لباس خواب مادربزرگو تنش کرد یه کلاه خواب چین دار هم گذاشت روی سرش.
چند لحظه بعد، دخترک در زد .


گرگ به رختخواب پرید و پتو را تا نوک دماغش بالا کشید و با صدایی لرزون پرسید : کیه ؟
شنل قرمزی گفت : منم
گرگ گفت : اوه چطوری عزیزم, بیا تو.
وقتی شنل قرمزی وارد خونه شد، از دیدن مادربرزگش تعجب کرد.
دخترک پرسید: مادر بزرگ چرا صداتون اینقدرکلفت شده مشکلی پیش اومده ؟
گرگ ناقلا گفت : من یه کم سرما خوردم و یه چندتا سرفه کرد تا شنل قرمزی شک نکنه.
شنل قرمزی به تخت نزدیکتر شد و گفت : اما مادربزرگ! چه گوشای بزرگی دارین.


گرگ گفت : عزیزم بااونا بهتر صدای تو رو می شنوم.
شنل قرمزی گفت : اما مادربزرگ ! چه چشمای بزرگی دارین.
گرگ گفت : چه بهتر عزیزم با اونا بهتر تو رو می بینیم.
در حالیکه شنل قرمزی صداش می لرزید گفت: اما مادربرزگ چه دندونای بزرگی دارین؟
گرگ گفت: برای اینکه تو رو بهتر بخورم عزیزم. یه دفه گرگ از تخت بیرون پرید و دنبال شنل قرمزی دویید.
دخترک خیلی دیر فهمیده بود که اون کسی که تو تخت بود مادربرزگش نیست بلکه یه گرگ گرسنس .بعدش به طرف در دویید و با صدای بلند داد زد: کمک ! گرگ !

مرد هیزم شکنی که اون نزدیکیا هیزم می شکست صدای اونو شنید و تا اونجایی که میتونست سریع به طرف خونه مادربزرگ دویید.

مادربزرگ وقتی صدای نوشو شنید و فهمید که تو دردسر افتاده از کمد بیرون اومدو ملافه تختو روی گرگ انداختو با یه چتر که تو کمد بود زد تو سر گرگه.
همین موقع هیزم شکن رسید و به مادر بزرگ کمک کرد و گرگو گرفتن .
شنل قرمزی پرید تو بغل مادر بزرگش وبا خوشحالی گفت: وای مادربزرگ من اشتباه کردم دیگه با هیچ غریبه ای حرف نمیزنم .


هیزم شکن گفت : شما بچه ها نباید هیچوقت این حرف مهمو فراموش کنید.
مردهیزم شکن گرگو از خونه بیرون اورد و به جاهای دور جنگل برد،جایی که دیگه نتونه کسی رو اذیت کنه.


بعد از این اتفاقا شنل قرمزی و مادربرزگش و مردهیزم شکن از خوراکیایی که دخترک اورده بود خوردن و دختر قصه ما هم به مادربزرگش قول داد که دیگه بازیگوشی و حواس پرتی نکنه و به حرف بزرگتراش گوش کنه. این بود قصه شنیدنی شنل قرمزی .

خلاصه قصه کودکانه شنل قرمزی

قصه شنل قرمزی یکی از قصه های جذاب و شنیدین است که بچه ها به آن بسیار علاقه دارند این قصه در مورد دختری است که قصد دارد به دیدار مادربزرگ خود برود شنل قرمزی برای اینکه بتواند به دیدار مادربزرگ خود برود باید از یک جنگل عبور کند و گذرکردن از این جنگل برای او اتفاقاتی میفتد که قصه در مورد این اتفاقات شکل گرفته است.


دختر قصه ما به دلیل اینکه همیشه یک شنل قرمز به تن داشت به شنل قرمزی معروف بود و داستانی هم که در مورد او اتفاق میفتد به همین دلیل قصه شنل قرمزی نامیده می شود یک روز شنل قرمزی از مادر اجازه می گیرد که به دیدن مادربزرگ خود برود مادر هم موافقت می کند و یک سبد از مواد غذایی پر می کند تا شنل قرمزی برای مادربزرگ خود ببرد مثل همیشه دختر قصه ما شنل قرمز خودش رو پوشید و اماده رفتن شد مادر بهش گفت بین راه اصلا توقف نکن، با غریبه ها صحبت نکن و مستقیم به خانه مادربزرگ برو.
وسط جنگل شنل قرمزی متوجه شد که سایه بزرگی در حال نزدیک شدن به اوست که ناگهان گرگ بزرگی رو سر راه خودش دید گرگ از شنل قرمزی پرسید کجا میری دختر جون؟ شنل قرمزی هم حرف مادرش رو فراموش کرد و به گرگ گفت که داره میره که مادربزرگش رو ببینه.گرگ هم زرنگی کرد و زودتر از راه میان بر خودش رو به خونه مادربزرگ رسوند
در ادامه داستان شنل قرمزی گرگ از اینکه میدونه شنل قرمزی قراره به دیدن مادربزرگ بره سواستفاده می کنه و وارد خونه مادربزرگ میشه وقتی وارد خونه شد به طرف مادربزرگ حمله میکنه و مادربزرگ توی کمد میره تو کمد خونه و در کمد رو میبنده تا گرگ نتونه آسیبی به اون بزنه
وقتی شنل قرمزی میرسه گرگ لباس خواب مادربزرگ رو تنش میکنه و روی تخت مادربزرگ میخوابه و شنل قرمزی گول میخوره و وارد خونه میشه بعد از اینکه به سمت تخت مادربزرگ میره گرگ در یک موقعیت مناسب از تخت بیرون میاد و به سمت گرگ حمله میکنه شنل قرمزی هم به سمت در خونه میره و شروع میکنه به فریاد زدن و کمک خواستن مرد هیزم شکنی که در اون حوالی مشغول کارکردن بود صدای شنل قرمزی رو میشنوه و به سمت خونه مادربزرگ میاد و به اونها کمک میکنه تا گرگ رو از خونه بیرون بندازن و از دست اون راحت بشن
بعد مرد هیزم شکن، شنل قرمزی و مادربزرگ از خوراکی هایی که شنل قرمزی با خودش آورده بود میخورن و از اینکه گرگ نتونسته به مادربزرگ و شنل قرمزی آسیبی برسونه خیلی خوشحال بودن. مرد هیزم شکن به شنل قرمزی گفت بچه ها هیچوقت نباید با غریبه ها صحبت کنید و اطلاعاتی در مورد خودتون یا خانواده تن به غریبه ها بدید.
شما می تونید قصه صوتی شنل قرمزی رو برای بچه ها پخش کنید یا اون رو با صدای خودتون برای بچه ها بخونید تا بچه ها هم سرگرم بشن و هم بیاموزند که نباید با غریبه ها صحبت کنند اطلاعات خودشون رو به اونها بدهند.
در این صفحه داستان صوتی شنل قرمزی در دسترس شماست.

نگاهی به پیام خلاصه داستان شنل قرمزی برای بچه ها

قصه شنل قرمزی نمونه بارز گوش دادن به حرف بزرگترها برای در امان ماندن از دست غریبه ها و اعتماد نکردن آسان است. بچه ها با شنیدن قصه صوتی شنل قرمزی به خوبی درک می کنند که نباید با بازیگوشی های زیاد به خود ضرر برسانند و باید با تمرکز بیشتری قدم در جامعه بگذارند و حواسشان به دوست نماها و دشمنان اطرافشان باشد.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

88 پاسخ
  1. ریحانه
    ریحانه می گوید:

    عالی بود😎🇮🇷🏴‍☠️🏴🏳️‍⚧️🌁🌆🌄🌠🎇🎆🌇🌅🌉🌌🌃🏙🌁🌁🗾🛣🎑🏞🌅🍐🍏🍇🥥🫒🫒🫒🫒🥒🥒🥒🥒🥒🥒🥒🥒🥒🥒

    پاسخ
  2. پارس111245759657ینا،
    پارس111245759657ینا، می گوید:

    🐑🐑🐑🐑🐑🐑🐕🐕🐕🐕🐕🐕😍😍😍😍😍😍😍🧧🧧🧧🧧🧧🧧🧧🐷🐷🐷🐷🐷🐷🐈🐈🐈🐈🐈🐈🐈☀️🌝🌞🌈🌂☂️☔🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐰🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🐇🦔🦔🦔🦔🦔🦔🦔🦔🦔🦔🦔🦔🦔🦨🦨🦨🦨🦨🦨🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐣🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐹🐹🐹🐹🐹🐹🐹🐹🐹🐹🐹🐹🐹🕊️🕊️🕊️🕊️🕊️🕊️🕊️🕊️🕊️🕊️🕊️🕊️🕊️🦅🦅🦅🦅🦅🦅🦅🦅🦅🦅🦅🦅🦅🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🏳️‍🌈🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇷🇴🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹0️⃣0️⃣0️⃣0️⃣1️⃣2️⃣9️⃣3️⃣🔟🔟🔟🔟8️⃣7️⃣0️⃣0️⃣0️⃣0️⃣

    پاسخ
  3. حدیث صالحی
    حدیث صالحی می گوید:

    خیلی خیلی زیبا بود 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌹🌹🌹🌹💐💐💐🦄🦄🦄🦄🦄🥰🥰🥰😘😘😘🤩🤩🤩💕💕💕💝😍😍😍😍

    پاسخ
  4. ارغوان
    ارغوان می گوید:

    سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر
    ما نباید با غریبه ها صحبت کنیم خاله جون
    مرسی از قصه تون شب بخیر

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوستای قشنگم خیلی برداشت درستی داشتین از قصه آفرین به شما
      ممنونم که با ما همراه هستین

      پاسخ
      • کتایون رضایی
        کتایون رضایی می گوید:

        سلام من کتایون رضایی هستم ١١سالم هست از شیراز در روستای قلات زندگی میکنم.
        من از این داستان خیلی خوشم آمد لطفاً قصه های دیگه ایهم مثل این بزارید.
        یم پیشنهاد دارم می تونید آخر قصه هاتون یک لالایی هم بخونید.
        ممنون برای قصه خداحافظ ❤️

        پاسخ
        • صدف خالقی (قصه گو)
          صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

          خیلی خیلی خوشحالم که با ما همراهی کتایون عزیز
          ممنونم بابت پیشنهاد خوبت قشنگم

          پاسخ
  5. فاطیشونم
    فاطیشونم می گوید:

    خوب بود من برای دختر آبجیم خوندم یعنی میشم خالش ولی خوابش برد خیلی ناز خواب بود

    پاسخ
  6. رویا امیدی
    رویا امیدی می گوید:

    به نظر من که خیلی خوب بود ممنونم از رومینا خانوم مخصوصاً ممنون از صدف خالقی که همون قصه گو هست فقط یه چیز کم داره اینکه باید فایل صوتیش هم بود

    پاسخ
  7. ستایش
    ستایش می گوید:

    عاشقش شدم

    میتونم یک نظر بدهم

    داستانی

    راکه برای خواندن آن انتخاب میکنید

    یک ویدیو ی نمایشی هم برای داستان بگذارید

    باتشکر از شما وداستان های خوبتان💕🌷💋❤️

    پاسخ
  8. یسنا جونننننننن
    یسنا جونننننننن می گوید:

    عااااااللللللیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی 🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩❤️‍🔥🤩❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷🪷

    پاسخ
  9. نام ستایش مصطفوی مصطفوی
    نام ستایش مصطفوی مصطفوی می گوید:

    خیلی خوب بود ممنون از سازندگانش اگر میشه قسمت دوم هم بزنید 😊🙂🙂

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *