داستان شبی که موش کوچولو بیدار ماند از این قراره که یه روزی روزگاری یه موش کوچولو بود که با خونواده اش توی یه دشت بزرگ و سرسبز زندگی میکردن.
موش کوچولو ده تا خواهر و برادر دیگه هم داشت و با مامان موشه و بابا موشه خوشحال و راضی زندگی میکردن.
اما موش کوچولو یه مشکل کوچیک داشت، اونم این بود که شبا به موقع نمیخوابید. تا دیروقت بیدار میموند. بخاطر همینم صبح ها نمیتونست مثل خواهر و برادرهاش به موقع بیدار بشه.
موش کوچولو تازه لنگ ظهر از خواب بیدار میشد و خواهر برادراش که از صبح توی دشت کلی بازی و شادی کرده بودن دیگه خسته بودنو با موش کوچولو به بازی نمیومدن. واسه همینم موش کوچولو تنها میموند و حوصله ش سر میرفت.
هرچی مامان موشه و بابا موشه بهش میگفتن مثل خواهر و برادراش به موقع بگیره بخوابه گوش نمیداد.
آخر یه روز موش کوچولو گفت: اصلا من نمیخوام با شما زندگی کنم، میخوام برم با خانوم جغده زندگی کنمو شبا تا صبح بیدار بمونم.
هرچی خونواده ش ازش خواستن اینکارو نکنه و بهش گفتن کارش اشتباهه قبول نکرد.
وسایلشو جمع کرد و رفت پیش خانوم جغده.
خانوم جغده میدونست که قضیه چیه، چون مامان موشی زودتر اومده بود و باهاش صحبت کرده بود. بخاطر همینم گفت: “باشه این یه شبو اجازه میدم پیش من بمونی، ولی یادت باشه تا صبح نباید بخوابی.”
نزدیکای نصفه شب بود که موش کوچولو گرسنه اش شد. گفت :خانوم جغده من گرسنه مه، غذا میخوام.
ولی خانوم جغده گفت: “نه، ما اینجا تا نصفه شب هیچی نمیخوریم.”
موش کوچولو گفت: “ولی من موشم عادت دارم سرشب غذا بخورم.”
خانوم جغده گفت: “ولی تو اومدی که با ما زندگی کنی پس باید مثل ما غذا بخوری، تازه باید کل روز رو هم بخوابی.”
موش کوچولو که هم گرسنه اش شده بود هم دلش برای پدر مادر و خواهر برادراش تنگ شده بود گفت: “من نمیخوام جغد باشم، میخوام موش باشم.” بعدم برگشت پیش خونواده شو ازشون معذرت خواهی کرد و قول داد دیگه شبا زود بخوابه. این بود قصه زیبای شبی که موش کوچولو بیدار ماند.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





نه نه نه نه نه نه نه اون قصه گو بهتر استتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
ممنون که نظرتو گفتی آنیتا جان
نخیرم خاله صدف بهتره
ممنونم از انرژی خوبت دوست عزیزم
سلام بد نبود خوبم نبود 🙏
سلام ممنون که نظرت رو نوشتی دوست عزیزم
❤️💜😍🥰😘😗😉☺️😆😄😀😀😊🙂🙃😉😇😜🤪😻😽🥀🌺🌸🌼🌻❤️🧡💚💞💝💖💜🤍💔💔💞💞❣️❤️🔥💓💗💘💝💙💛🖤❤️💟🥳
🤩
تشکر دوست مهربونم
ما هر شب سه چهارتا قصه هاتون رو گوش میدیم. واقعاً عالین.
سلام دوست عزیزم. باعث خوشحالی من هست
💖💖💖👏👏👏👏
تشکر عزیزم
متین فاتحی💖💗❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤💋❤❤❤❤❤❤❤💋❤❤❤💅🌋🗻🌋🌋🌋🌋🏟🏟🏟🌋🌋🌋🌋🏟🌋🌋🏟🏟🌋🏟🌋🏟❤❤❤❤❤❤❤💋💋💋❤❤❤💋💋❤❤❤❤❤
خوشحالم که با ما همراهی عزیزم
اون قصه گو خوبه
خاله صدف خوبه
تشکر دوست خوبم
دقیقا مثل بچه های من شبا خیلی دیر میخوابن ممنون از قصه گوی محترم و سایت وولک
ممنون که نظرتون رو نوشتین دوست خوبم. با تشکر از شما و آروزی سلامتی
ممنون خاله صدف بچه هام حسابی به صدای گرم و مهربون شما عادت کردن
سلام دوست عزیزم، باعث افتخار و خوشحالیم هست
متین
متین جان خوشحالم که با وولک همراهی عزیزم
خوب بود و کوتاه
ممنون که نظرت رو نوشتی دلسا جان
عالی
ممنون که نظرت رو نوشتی عزیزم
من همیشه قصه های شما را گوش میدم مرسی از شما خاله
خیلی خوشحالم که قصه هارو دوست داری عزیزم
بد بود ولی آموزنده بود ولی من خوشم نیامد
سلام ممنونم که نظرت رو نوشتی امیدوارم از بقیه قصه ها خوشت بیاد
وولک حرف نداره👍👍👍👍
وولک بخاطر داشتن دوستان خوبی مثل شماست که به کارش ادامه میده دوست عزیزم
مرسی از شما به خاطر قصه های خوبتون
ممنون که همراه ما هستید
😐👏👏👏
واقعا این چطور قصه ای بود ؟
اصلا خوب نبود…
این حتی برای ۱ یا ۲ساله هم خوب نیست 😒
واقعا که از تون انتظار نداشتم همچین قصه ای بزارین…
راستی … چرا قصه های کارتونی کم میزارید؟
لطفا رسیدگی کنید…
الانم میدونم جوابمو میدین و میگین ممنون که نظرت رو نوشتی …
ما این ها رو میگین که مشکلاتشون برطرف شن
لطفا رسیدگی کنید
شب بخیر
سلام دوست خوبم. به زودی خبر های خیلی خوبی براتون داریم
من خیلی وخت پیش این داستان را خواندم مرسی بابت داستان
ممنون که همراهمون هستی آریسا جان
من این قصه رو خیلی دوست داشم
خداروشکر که از قصه خوشت اومد
خوب بود
تشکر دوست من
سلام لطفا امکان تغییر سرعت پخش قصه را فراهم کنید .
ممنون
ممنون از پیشنهاد خیلی خوبتون
غاشقه قصه تون خیلی هستم🌹🌺🐁🐀🌠🌌☄️🌕🌙✨🌡️❄️☃️⛄☃️⛄👩❤️👨👩❤️👨👩❤️👨👩❤️👩🤰💃🏼🧑🍼🚑🚔🕌🕋🎂🎊🎉🎀🎁🎇🎆🧨🤿🩰🛹🏏🥎
ممنونم دوست عزیزم. ما هم عاشق دوستای وولکیمون هستیم
خیلی کوتاه بود ولی خوشم اومد و فهمی دمکه باید هر شب زود بخوابم😉
آفرین به این برداشت درست ، خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
این آغاز بده باید آغاز قبلی رو بگذارید
چشم عزیزم
ممنونم از نظرت