4.2/5 - (9 امتیاز)


روز سال نو بود و موریس به خواب عمیقی رفته بود. ناگهان کسی به پنجره ی اتاقش زد. موریس پرید..

سال نو: “هی موریس با من بیا بیرون زودباش بیدار شو.”

موریس: “ولی هنوز که روز نشده و بیرونم هوا خیلی خیلی سرده!”

سال نو: “اوه دیگه نزدیک سپیده دم و کلی هم کار داریم که انجام بدیم.”

موریس: “کار؟ تو کی هستی؟ ازم میخوای این ساعت چه کاری انجام بدم.”

سال نو: “من سال نو هستم و برای همه خیر و خوشی آوردم ولی اونقدر کوچیکم که نمیتونم به تنهایی گاری رو بکشم نمیشه تو بیای کمکم کنی؟”

موریس: “ولی جام توی تخت گرم و نرمه. خیلی هم خوابم میاد. مگه مجبوریم همین ساعت بریم؟ نمیشه صبر کنیم تا صبح شه بعد بریم؟”

سال نو: “بهت قول میدم که اگه الان با من بیایی یه طوری خوشحال میشی که تاحالا هیچوقت تجربش نکردی. لطفا همراهم بیا دیگه.”

موریس: “خیله خب”

موریس لباساشو پوشید و رفت بیرون خونه. دقیقا همونجایی که سال نوی کوچولو منتظرش بود.

موریس: “هی گاری قشنگیه روش نوشته عشق و مهربونی. حس خیلی خوبیه”

سال نو: “اوه تو فقط همراهم بیا تا ببینی که اوضاع چقدر بهتر میشه. کمکم میکنی گاری رو بکشم؟”

موریس: “حتما”

بنابراین سال نو یکی از طناب هارو داد به موریس تا برای کشیدن گاری بهش کمک کنه. اونها باهم از میون برف تو خیابون عبور کردن تا به خونه ی جو برسن.

موریس: “این خونه ی جوئه تو باغ ما کار میکنه اصلا هیچ بچه ای هم نداره راستش اصلا خونواده ای هم نداره. اصلا برای چی میریم اونجا”

سال نو: “دقیقا برای همین داریم میریم خونش. خب سال نوئه! نباید کاری کنیم که خوشحال بشه؟ واقعا حق هیچکس نیست که تو روز سال نو تنها و بی کس بمونه.”

موریس: “کاملا درسته خب حالا ازم میخوای چیکار کنم؟”

سال نو: “کلی برف اطراف خونش نشسته نمیتونیم پیاده تا اونجا بریم تا من یکم از هدیه هایی که براش دارم رو تحویلش میدم تو برفو پارو کن. بذار ببینم شاید یه کت جدید و یه شال گردن. شام گرم سال نو و صبحانه مقوی. ی جفت کفش نو هم خوبه. حتما اینا خیلی قشنگن نه؟”

موریس: “بابا تازه کت قدیمیشو داده بهش”

سال نو: “ولی بنظرت اون یا هرکس دیگه برای سال نو یه کت جدید نمیخواد؟؟”

موریس: “همم…آره. گمونم هدایایی که تو انتخاب کردی واقعا عالین.”

و اینجوری بود که موریس برف رو از دم در جو پارو کرد و سال نو هم هدیه هارو برداشت و برد سمت خونه ی جو

موریس: “حالا میخوایم زنگ بزنیم؟”

سال نو: “اوه نه چرا مزاحمش بشیم فقط این هدیه هارو تو اتاقش میذارم.”

بنابراین سال نو از پنجره رفت تو و هدیه هارو روی میزج و گذاشت. وقتی موریس این کارشو دید هیجانی رو توی وجودش احساس کرد که تاحالا تجربش نکرده بود. فکر این که جو از دیدن این همه دیه چقدر خوشحال میشه قلب موریس رو پر از شادی و خوشحالی کرد. قابل توضیح نبود ولی حس خوبی داشت. بعد سال نو راهی خونه ی بسی شد.

موریس: “اینجا خونه ی بسیه! برای مامان خیاطی میکنه. چی قراره بهش هدیه بدیم؟”

چند روزی میگذره که مسی مریض شده یه دسته گل قشنگ و شکلات و روز سال نو حتما خوشحالش میکنه نظر تو چیه ها

موریس: “اره خیلی خوب میشه”

بنابراین سال نو یبار دیگ از پنجره رفت داخل و زیباترین دسته گل صورتی که به عمرتون دیدین رو و شکلات بزرگی رو گذاشت کنار تخت بسی. موریس با تصور اینکه گل و شکلات چقدر بسی رو خوشحال میکنه همون شادی که قبلا تجربه کرد رو احساس کرد. انگار که گل و شکلات هارو به خود موریس داده بود. سال نو و موریس در تمام شهر گشتن و برای خیلی از آدم های شهر هدیه بردن. یجورایی سال نو همیشه میدونستن به هرکسی چه هدیه ای بده ولی هرچقدرم که هدیه میداد گاریش اصلا خالی نمیشد.

موریس: “برام سواله که چرا وقتی این همه هدیه برمیداری گاریت یذره هم خالی نمیشه.”

سال نو: “هرچقدر که از عشق و مهربونی استفاده کنی، هرگز کم نمیشه. هرچقدر بیشتر عشق و مهربونی بدی، عشق هم بیشتر میشه و خودت هم شاد تر میشی…”

مادر: “موریس موریس بیدار شو”

موریس: “چیشده ها؟؟”

صبح روز سال نوعه بیدار شو عزیزم

موریس: “صبح سال نو؟ سال نوی کوچولو؟ گاری عشق و مهربونی…”

مادر: “چی؟”

موریس: “سال نو مبارک مادر هرچقدر بیشتر عشق و مهربونی بدی عشق هم بیشتر میشه و خودتم شادتر میشی. خیلی ممنونم که بیدارم کردی مادر میدونی این سال نو شادترین سال نویی میکنم که تاحالا داشتم.”

موریس لباساشو پوشید و پول کمی رو که تو قلکش جمع کرده بود رو برداشت اون یکی از شکلات هایی که عموش بهش داده بود رو برداشت و از خونه رفت بیرون. پولش نمیرسید که کت بخره ولی از پس اندازش از شیرینی پزی پنکک و تخم مرغ خرید و دویید سمت خونه جو و در زد…

جو: “اوه! صبح بخیر موریس. چی تورو کشونده اینجا؟ میدونی که امروز وقت تعطیلیه منه.”

موریس: “میدونم ولی برات یچیزی آوردم برات صبحونه ی سال نو آوردم…فکر کردم شاید تخم مرغ بخوای یادمه یبارم گفتی از پنکک با عسل و دارچین خوشت میاد.”

جو: “وای پنکک با عسل و دارچین دوست دارم! ممنونم خیلی خیلی ممنونم که به فکرم بودی. سال ها بود که هیچکس بهم اهمیت نمیداد که من چی دوست دارم و چیزی برام نیاورده بود. خیلی برام ارزش داره. خیلی ممنونم.”

موریس: “سال نوی کوچولو درست میگفت عشق و مهربونی واقعا بهترین چیز های تمام دنیا هستن.”

بعدش موریس با گل و شکلات رفت خونه ی بسی..

بسی: “سلام موریس!”

موریس: “سلام بسی حال و احوالت چطوره؟ حتما حس بدی داری که سال نو مریض شدی اره؟”

بسی: “خودت که میدونی ولی خیلی خوشحال شدم که یک نفر اومده بهم سر بزنه…”

موریس: “اینارو برات آوردم…”

بسی: “واقعا لطف کردی موریس خیلی ازت ممنونم.”

موریس: “سال نو مبارک بسی. شاید بهتر باشه بعدا بهت سر بزنم که باهم بازی کنیم یا حرف بزنیم.”

بسی: “خیلی عالی میشه خیلی خسته کنندست فقط تو تخت دراز بکشی و تمام روز کاری نکنی بازی بهم کمک میکنه زودتر حالم خوب بشه”

بسی خیلی خوشحال شد موریس هم از دیدن خوشحالیش خوشحال تر شد. ازون به بعد موریس بین تمام دوستاش و حتی بین غریبه ها عشق و محبت ابراز میکرد و اینطوری بود که شاد ترین پسر تمام شهر شد.

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

10 پاسخ
  1. هستی
    هستی می گوید:

    خیلی قشنگ بود و خیلی آموزنده بود عشق و مهربان بودن خیلی خوبه و من هر شب قصه هاتون را گوش میدم و خیلی دوست دارم

    پاسخ
  2. الهام
    الهام می گوید:

    واقعا قشنگ بود ممنون از شما و آن کسی که اینو نوشتم از طرف مهیار از طرف محمد علی از طرف مطهرشه

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *