قصه جذاب و شنیدنی سیندرلا
4.2/5 - (544 امتیاز)


یکی بود یکی نبود
داستان  اینطوریه که سالای پیش تو یه کشور کوچیک دختر مهربون و زیبایی به نام سیندرلا  با نامادری و دوتا دختراش زندگی میکرد. مادر سیندرلا سالها پیش از دنیا رفته بود و پدرش با زن دیگه ای ازدواج کرده بود.ولی پدرش هم خیلی زود از دنیا رفته بود و حالا دخترک تنها شده بود.دختر کوچولو تو خونه پدریش مثل یه خدمتکار کار میکرد و دستورای مادر و خواهراشو انجام میداد. اون خیلی زیباتر از دوتا خواهرش یعنی آناستازیا و گرزیلا بود، برای همین اونا خیلی بهش حسودی میکردن. ولی همه این ناراحتیا و اذیتا باعث نشده بود که اون ناامید بشه.
سیندرلا همیشه با این امید از خواب بیدار میشد که یه روزی اونم خوشبخت میشه. دخترک  با حیوونای خونه خیلی مهربون بود به خاطر همین تمام حیوونا اونو دوست داشتن فقط گربه آناستازیا و گرزیلا بود که مثل صاحباش بدجنس بود و سیندرلا رو اذیت میکرد.

یه روز صبح که مثل همیشه سیندرلا مشغول تمیز کردن خونه بود زنگ در به صدا دراومد و وقتی دخترک  درو باز کرد فهمید که دعوتنامه ای از طرف حاکم شهر براشون اومده. اون دعوتنامه رو به نامادریش داد. جریان دعوتنامه از این قرار بود که حاکم شهر جشنی به خاطر پسرش گرفته بود و از همه دختر خانومای زیبا و متشخص شهر دعوت کرده بود تا توی این مهمونی شرکت کنن. خواهرای سیندرلا خوشحال شدن . همین موقع بود که سیندرلا هم از نامادریش خواهش کرد که اونو هم به مهمونی ببرن. نامادریش گفت: به شرطی میتونی همراه ما بیای که همه کاراتو انجام بدی و بتونی لباس مناسبی برای مهمونی اماده کنی و اونو بپوشی.سیندرلا با خوشحالی رفت تو اتاقشو لباس مادرشو از صندوق دراورد تا اونو درست کنه ولی همون موقع خواهراش صداش زدن تا بره و کارای اونارو انجام بده. خلاصه تا غروب اون مشغول اماده کردن لباسای خواهراش بود و به همین خاطر نتونست که لباسشو درست کنه.

موشای کوچولو که سیندرلارو خیلی دوست داشتن از همون صبح متوجه نقشه نا مادری بدجنس شدن و برای همین با کمک پرنده های کوچولو لباس سیندرلارو اماده کردن تا دختر زیبای قصه بتونه تو مهمونی شرکت کنه .سیندرلا وقتی خسته به اتاقش برگشت دید که لباسش اماده شده .خیلی خوشحال شد. سریع لباسشو تنش کرد و اومد کنار کالسکه تا همراه بقیه به مهمونی بره.ولی خواهرای بدجنس سیندرلا که از این اتفاق خیلی ناراحت شده بودن شروع کردن به بهونه اوردن و لباسای سیندرلا رو پاره کردن و خودشون تنهایی رفتن به مهمونی.
سیندرلا خیلی ناراحت شد. خیلی غصه دار شد. زد زیر گریه .با خودش میگفت: من دیگه هیچ شانسی ندارم . هر کاری میکنم بازم موفق نمیشم .همین موقع بود که صدایی شنید. صدا به اون میگفت: چرا عزیزم هنوز یه چیز برای تو باقی مونده اونم امید تو به زندگیه . اگه تو امید نداشتی که من الان اینجا نبودم. سیندرلا سرشو بلند کرد و پری مهربونی رو دید که فک میکرد فقط تو قصه شب و داستانای رویایی وجود داره .اون از دیدن پری مهربون خیلی شاد و خوشحال شد .


پری مهربون بهش گفت: باید عجله کنیم . ما وقت زیادی نداریم .اون با عصای جادویی خودش به یه کدو تنبل که تو باغ بود زد و یه وردی خوندو یه دفه اون کدو تبدیل به یه کالسکه زیبا شد. بعد هم چهارتا موشی که دوستش بودنو تبدیل به چهارتا اسب زیبا کرد و سگ مهربون خونه رو هم به شکل خدمتکار سیندرلا دراورد. حالا نوبت خود سیندرلا بود . پری چرخی دورش زد و عصاشو به حرکت دراورد. یه دفه سیندرلا خودشو تویه لباس خیلی زیبا دید. وقتی چشمش به کفشاش افتاد بیشتر تعجب کرد چون کفشاش مثله شیشه بود . سیندرلا با خودش گفت: این مثل یه رویا میمونه . پری بهش گفت: درسته عزیزم این مثل یه رویا میمونه و مثل همه رویاهای دیگه نمیتونه زیاد طول بکشه. تو تا ساعت 12 شب وقت داری و بعد از اون همه چیز برمیگرده به حالت اولش.

سیندرلا از پری مهربون تشکر کرد و به سمت قصر به راه افتاد . وقتی به قصر رسید همه از دیدن این دختر زیبا تعجب کردن . همش از هم میپرسیدن که این دختر غریبه کیه؟ پسر حاکم تا چشمش به سیندرلا افتاد از اون خوشش اومد . جلو اومد و ازش خواست تا باهم برقصن . اونا با هم رقصیدن و آواز خوندن. پسر حاکم از سیندرلا خوشش اومد چون فهمید که اون دختر خیلی مهربونیه . زمان انقدر زود گذشت که دختر زیبای قصه  متوجه نشد . یه دفه صدای زنگ ساعتو شنید و دید ساعت 12 شبه. نگران شد . رفت به سمت پله ها تا از قصر بره بیرون ولی همین موقع بود که یه لنگه کفشش از پاش دراومد .سیندرلا سریع سوار کالسکه شد و از قصر دور شد . وقتی ساعت 12 آخرین زنگشو زد همه چیز مثل قبل شد، ولی اون خیلی خوشحال بود که تونسته بود تو این مهمونی شرکت کنه.
فردا صبح حاکم دستور داد که دنبال دختری بگردن که اون کفشا اندازه پاش بشه، چون پسرشگفته بود فقط با صاحب اون کفش عروسی میکنه.مامورای حاکم کفشو به پای همهم دخترای شهرشون امتحان کردن ولی به پای هیچکدوم نرفت که نرفت . تا بالاخره به خونه سیندرلا رسیدن .خواهرای سیندرلا هر کاری کردن که کفشو پاشون کنن نشد که نشد . سیندرلا اومد جلو و از وزیر خواهش کرد که به اونم اجازه بدن تا کفشو پاش کنه. خواهرا خندیدنو گفتن : این اصلا امکان نداره ، چون اون خدمتکار این خونس.ولی وقتی وزیر سیندرلا رو به اون زیبایی دید اجازه داد تا کفشو بپوشه و پاش کنه . سیندرلا کفشو راحت پاش کرد . به خاطر همین اوناسیندرلا رو با خودشون به قصر بردن و خیلی زود جشن بزرگی برای عروسی برگزار کردن . سیندرلا هم بعد از اون همه سختی ای که تو خونه نامادریش کشیده بود بالاخره به آرزوی خودش رسید و سالها به خوبی و خوشی زندگی کرد.

قصه سیندرلا یکی از قصه های مورد علاقه بسیاری از بچه ها بخصوص دختر هاست سیندرلا قصه دختری است که از بد روزگار مجبور به زندگی با نامادری خود است سیندرلا وقتی کودک بود مادرش فوت می کند و پدرش با زن دیگری ازدواج می کند و سیندرلا مجبور می شود با نامادری خود زندگی کند پس از این ماجرا او دوباره با بداقبالی مواجه می شود و پدرش نیز در مدت زمان کوتاهی بعد از مادرش فوت می کند و او تنها می ماند. تنها با نامادری و دو دختر او و چون دیگر حامی ندارد مجبور می شوددر خانه پدر خود مانند یک خدمتکار زندگی کند و کارهای رومزه نامادری و دو دختر او را مانند یک خدمتکار انجام دهد. در قصه کودکانه سیندرلا، او از طرف نامادری خود اذیت می شود و مجبور است مدام دستورهای نامادری و دو خواهر ناتنی خود را انجام دهد از قضا سیندرلا دختر زیبا و خوش سلیقه ای بوده پس دو خواهر ناتنی او هم به شدت به او حسادت می کردند همین موضوع عامل اذیت و ناراحتی بیشتر سیندرلا بود. نکته قابل توجه در داستان سیندرلا همواره امیدوار بودن اوست سندرلا همیشه امیدوار و با انرژی است و از وضعیت ناراحت کننده خود شکوه و شکایت نمی کند هر روز ضبح با اینکه می داند باید مثل یک خدمتکار کار کند با انرژی و انگیزه از خواب بیدار می شود و به کارهای رومزه خود مشغول می شود ولی همواره این امید را در دل خود دارد که روزی هم روزگار بد او به پایان می رسد و با همین امید روزها را سر می کند سیندرلا آنقدردختر خوب و خوش قلبی است که حتی حیوانات اطرف خانه آنها هم او را دوست دارند و با او دوستی می کنند یک روز صبح که سندرلا در حال کار در خانه بود در به صدا در می آید و دعوتنامه ای از طرف حاکم شهر به او داده می شود او دعوتنامه را به نامادری خود می دهد و همین اتفاق شروع تغییر در زندگی سیندرلا است. دعوتنامه مربوط به جشنی است که حاکم شهر برای پسر خود گرفته است و همه به آن دعوت هستند فقط نامادری برای آمدن سیندرلا شرط می گذارد از در قصه کودکانه سیندرلا مهربانی هایی که او به دیگران از جمله حیوانات اطراف خانه کرده به کمکش می آید. خواهرهایش او را مشغول کارهای خودشان می کنند تا اوفرصت آماده شدن برای جشن را نداشته باشد حیوانات دوست سیندرلا هم که وضعیت را می بینند دست به کار می شوند تا او بتواند برای جشن آماده شود آنها شروع می کنند به آماده کردن لباس مادر سیندرلا تا او بتواند آن را در جشن حاکم شهر بپوشد
با کمک آنها او توانست به لباسی بسیار زیبا و کالسکه ای که اصلا فکرش را هم نمیکرد در جشن شرکت کند و در جشن بود که سرنوشت سیندرلا عوض شد
آنچه در جشن اتفاق می افتد هم برای سیندرلا قابل پیش بینی نبود

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

129 پاسخ
  1. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    قصه ی آقا پلیس مهربان ولی خیلی تولانی فقط اسم داستان را گفتم خیلی هم قشنگ اسن و توی آن پیام قبلیم گفتم آهنگش ببخشید اشتباه نوشتم

    پاسخ
  2. حنانه
    حنانه می گوید:

    هالی بود👨‍👩‍👧‍👧👨‍👨‍👧‍👧👩‍👩‍👧‍👧👨‍👩‍👧‍👧👨‍👦👩‍👧👨‍👨‍👧👨‍👧👩‍👧👨‍👧‍👦👩‍👧‍👦👨‍👧‍👧👩‍👧‍👧👨‍👧‍👦🏃‍♂️👗👑🎩👞🥾👠👠🥽🐨🐣🐥🐠

    پاسخ
  3. 💖ها نا 💖
    💖ها نا 💖 می گوید:

    ❤️😍😘💋🤩😘😍😇🤩😻😽😸😺💖💝💘💌💋💔❣️💟💕💞💓💗❤️🧡💛💚💙💜🖤💅🦄🐕🐶🐩🐾🐰🐇🐱🐈🐦🐧💮🌸💐🌷🌻🌺🥀🏵️🏵️🏩💒🎠🏙️🏰🌈🌂🌊💧🔥☄️🌀🌬️🌫️🌪️🌩️⛈️🌤️🌤️⛅🌥️🌦️🌧️🌨️🌨️☁️🌌🌠🌟🌟⭐🌞🌝🌙🌚🌘🌛🌜🌡️🌡️☀️🔆🔅🎇🎆🎈🎉✨🎄🎊🎋♥️🦋🐞🐓🐦🐧🦅🦆🕊️🐔🍭👗👒👑📿💍💎👠🎶

    پاسخ
  4. ارغوان
    ارغوان می گوید:

    سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر
    من و خواهرم این قصه خیلی دوست داشتیم مرسی خاله جون شب بخیر

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام بچه های عزیز خیلی خوشحالم که نظرتون رو برای من نوشتید
      ممنونم که با وولک همراه هستین

      پاسخ
  5. دلسا صادقی
    دلسا صادقی می گوید:

    عالی مثل همیشه سرحال عالی خوشحال من هم یک قصه درست کردم اسم دختر قهرمان مثل یک ماجراجویی هست ولی هنوز نصفش را نوشتم و خیلی قشنگ و طولانی هست
    ❤️❤️❤️

    پاسخ
  6. سحر
    سحر می گوید:

    عالی بود ممنونم باز هم از این قصه های جوابتون بگید من برای خواهرم زدم و خواهرم خوشش اومد ممنونم واقعا

    پاسخ
  7. وحید
    وحید می گوید:

    سلام خسته نباشید.قصه هاتون عالیه.فقط جای منم خالیه.
    یعنی اینکه منم میتونم داستان بگم واسه بچه ها،اگر شما تمایل داشته باشید.

    پاسخ
    • مَها نوری ( ادمین وولک )
      مَها نوری ( ادمین وولک ) می گوید:

      سلام دوست عزیز
      لطفا به شماره پشتیبانی 09011142842 در واتساپ یا از طریق پیامک، پیام بدین

      پاسخ
    • 💖شهرزاد چراغی 💖
      💖شهرزاد چراغی 💖 می گوید:

      خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیبا بود❤️

      پاسخ
    • آنیسا ابراهیمی ♥🍡
      آنیسا ابراهیمی ♥🍡 می گوید:

      عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود

      پاسخ
  8. الین❤🧡💛💚💙💜🤎🖤🤍
    الین❤🧡💛💚💙💜🤎🖤🤍 می گوید:

    من که داستان های پرنسسی دوست ندارم ولی پسر دختر خالم خیلی دوست داره من برای اون گذاشتم خیلی دوست داشت ولی من خیلی خیلی خیلی و بی نهایت ازشون متنفرم کی بهم حق میده استیکر لبخند رو بزن🤢🤢🤢🤢🤢🤢🤮🤮🤮🤮🤮💩💩💩💩🤬🤬🤬💩💩💩💩💩💩

    پاسخ
  9. ستاره
    ستاره می گوید:

    کاشکی داستان های به این زیبایی رو یکم با دقت بیشتری تعریف کنید و کلمات رو درست به کار ببرید

    پاسخ
  10. حسنا
    حسنا می گوید:

    سلام من از قصه سیندرلا خیلی خوشم اومد بازم از این قصه‌ها واسمون بگین من فاطمه حسنا اسکندری هستم ظ

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *