4.2/5 - (23 امتیاز)

 

 

 

روزی روزگاری در اعماق جنگل های انبوه و سرسبز شمالی،خرس بزرگی به نام پائو پائو زندگی می کرد. اون قوی ترین و شجاع ترین خرس در تمام جنگل بود و به خاطر همین همه ی حیوانات جنگل بهش احترام میذاشتن و دوستش داشتن.

یک روزهمه ی حیوانات دور هم جمع شدن تا درباره تغییرات جنگل با همدیگه مشورت و صحبن کنن.موجود جدیدی که روی دو پا راه می رفت و بدنش از خزهای عجیب و غریب پوشیده شده بود،داشت در همون نزدیکیا خونه میساخت.حیوانات جنگل به یک رییس و راهنما نیاز داشتن و نمی تونستن به کسی بهتر از پائو پائو فکر کنن.

بنابر این همه شون به سمت غار پائو پائو به راه افتادن و از اون پرسیدن که آیا پادشاه جنگل میشه یا نه؟

پائو پائو از این پیشنهاد انقدر هیچان زده شده بود که دست و پاش داشت می لرزید و با اینکه نمیدونست اصلا شاه بودن چی هست و باید چی کار کنه با خوشحالی زیاد قبول کرد که شاه جنگل بشه.

بعد اون رو کرد به حیوانات و گفت:” من به چندتا دستیار احتیاج دارم که کمکم کنن، و می خوام که کلاغ و راسو مشاوران من باشن”

کلاغ و راسو خیلی خوشحال شدن و به خودشون افتخار کردن و هر دوشون موافقت کردن که با پادشاه پائو پائو کار کنن.

یک روز مار سبزرنگ به دیدن پادشاه پائو پائو رفت و به او از حیوان عجیب و غریبی گفت که در نزدیکی خودش دیده بود.  پائو پائو پرسید :” این حیوون رو کجا دیدی؟”

مار سبزجواب داد:” اون با یک موجود عجیب و غریب و دوپا در نزدیکی جنگل ما زندگی میکنه”

پائو پائو کمی فکر کرد و بعد به راسو و کلاغ گفت:” سریع به اطراف جنگل برین و ببینین این حیوون چیه و چی کار میکنه”

و درست چند لحظه بعد دو تا دستیارش توی راه بودن.

چند وقت بعد راسو و کلاغ برگشتن و و با هیجان زیاد به پادشاه پائو پائو گفتن که واقعا یک حیوان عجیب و غریب در کنار جنگل وجود داره .

اون کوچیکه، شاید به اندازه ی یک سگ آبی و به جای فریاد یا زوزه صدای عجیبی داشت و واق واق می کرد. هر سه برای مدت طولانی نشسته بودن و به تازه وارد عجیبی فکر می کردن که در نزدیکی جنگل اونا زندگی می کرد.

سرانجام پادشاه پائو پائو گفت:” باید بریم و این حیوان رو از نزدیک ببینیمش” ،بنابر این هرسه تا شون بلند شدن و از غار پادشاه بیرون رفتن.

در مدت زمان کوتاهی اونا به کنار جنگل رسیدن و به تماشای حیوون عجیب و غریب مشغول شدن.پادشاه پائو پائو گفت:” راسو ، تو پیش اون حیوون برو و ازش بپرس که چیه وچرا طنابی به گردنش بسته”

بدون معطلی، راسو به طرف حیوان  دوید و در پشت چوب های انباشته شده نزدیک حیوان عجیب پنهان شد.

راسو گفت:” پیس پیس”حیوان عجیب به اطراف نگاه کرد.راسو این بار با صدای بلندتری گفت:” پیس، من اینجام پشت این چوبا”

حیوان عجیب طناب رو تا جایی که می‌تونست دراز کرد و کشید، اما نمی‌تونست ببینه که  چه کسی داره صحبت می‌کنه، اون گفت: “لطفاً بیا بیرون تا من شما رو ببینم. صاحبم اون اطراف نیست.”

راسو به آرومی از پشت توده چوب بیرون اومد و با احتیاط به حیوان عجیب و غریب نزدیک شد.راسو پرسید:” شما چه جور حیوونی هستی؟”

اون جواب داد:” من یک سگ هستم و اسمم هم دیلارده”

و سپس پرسید:” تو چی هستی؟”

” من…من ویلاردم ،یک راسو، و دستیار و نماینده ی شاه پائو پائو پادشاه جنگلم، بگو ببینم تو چرا به اون تیکه چوبی که توی زمینه بسته شدی؟”

دیلارد جواب داد :” صاحبم منو اینجا بسته نگه میداره تا نتونم به جگل برم و  از مرغ ها و جوجه ها و بقیه ی حیوانات مزرعه مراقبت کنم ”

راسو فریاد زد:” هیچ حیوونی نباید بسته باشه،من الان طناب رو گاز می گریم تا تو رو آزاد کنم،اونوقت تو میتونی به جنگل بیای و با ما زندگی کنی”

درهمون موقع راسو با یک گاز قدرتمند دیلارد سگه رو آزاد کرد و بعد هر دوی اونا در مزرعه دویدن و به داخل جنگل رفتن.بعد از اینکه راسو دیلارد رو به پائو پائ و وکلاغ معرفی کرد،همه شون کنار جنگل رو ترک کردن و از اونجا رفتن.وقتی که اونا به وسط جنگل رسیدن،پادشاه پائو پائو، دیلارد رو به بقیه ی حیوانات جنگل معرفی کرد.دیلارد مخصوصا دوست داشت که با گرگ و کایوت که به نظر پسر عموهای اون بودن دوست بشه.

تابستون که گذشت شاه پائو پائو خودش رو با انواع توت ها و ماهی های خوشمزه حسابی چاق و چله کرده بود. از طرفی ویلارد راسو و دیلارد سگه هم دوستای خوبی برای هم شده بودن.

یک روز راسو همینطور که نشسته بود شروع به بو کشیدن کرد.وای چه بوی شگفت انگیزی توی هوا میومد.” تخم مرغ…تخم مرغ تازه”

ویلارد با خودش فکرکرد:” من باید اونا رو پیدا کنم و یک میان وعده ی خوشمزه بخورم”

در عرض چند ثانیه اون از وسط جنگل دوید و همینطور بینی اش رو دنبال میکرد و بو میکشید تا غذای مورد علاقه ش رو پیدا کنه.

دماغش داشت اونو به سمت خونه ی اون موجود عجیب و غریب می برد، جایی که برای اولین بار دیلارد سگه رو دیده بود.اون به اطراف نگاه کرد.فهمید که باید چی کارکنه.

راسو بوی شگفت انگیز تخم مرغ رو در غار عجیبی دنبال کرد.اون خوب به اطراف نگاه کرد و چیزی  که چشماش میدیدن رو باور نمی کرد.اونجا پر از تخم مرغ بود، در اطراف ویلارد صدها تخم مرغ تازه چیده شده بود.

همونطور که راسو دستش رو به سمت یک تخم مرغ دراز کرد تا اونو برداره ،مرغی اونو دید و زنگ خطر رو به صدا دراورد.خیلی زود همه ی جوجه ها شروع کردن به جیک جیک کردن و جیغ زدن و سر  و صدا کردن.

درهمون موقع راسو از پشت سرش صدایی شنید.وقتی که برگشت موجود عجیبی رو دید که در اونجا زندگی میکرد.همون کسی که دیلارد بهش می گفت صاحب.هیچ راه فراری وجود نداشت و ویلارد حسابی ترسیده بود .

موجود عجیب و عریب به راسو نگاه کرد و گفت:” ای حیوون مزاحم، تو همون راسویی هستی که دیلارد سگ منو آزاد کردی.. چرا باید…” اما قبل ازاینکه حرفش تموم بشه ویلارد فریاد زد:” صبر کن، به من کاری نداشته باش،من میتونم دیلارد رو به تو برگردونم،فقط بذار من برم و بعدش دیلارد در زمان خیلی کوتاهه برمیگرده اینجا”

موجود عجیب و غریب کناررفت و ویلارد رو آزاد کرد.

وقتی راسو به جنگل رسید به سرعتش به سمت دوستش رفت و گفت:” دیلارد، سریع به دنبالم بیا من به کمکت احتیاج دارم”

خب معلومه، دیلارد از کمک به دوستش دریغ نکرد و اونا دوتایی شروع به دویدن کردن.

کمی که از وسط جنگل دور شدن ویلارد سگه ایستاد و توقف کرد.راسو پرسید:” چی شده؟ چرا وایسادی؟”

دیلارد گفت:” صاحب من اونجا زندگی میکنه و من میترسم که بیشتر از این جلو بیام”

راسو گفت :” نگران نباش، صاحب تو اونجا نیست”

و این بار  ، دیلارد به دنبال راسو به همراه تمام جوجه ها وارد غار شد.

در همین موقع در یک چشم به هم زدن، صاحب مزرعه طنابی به گردن دیلارد انداخت.بعد به راسو نگاه کرد ، یک تخم مرغ برای اون انداخت و گفت:” ممنون که سگم رو برگردوندی”

ویلارد بدون اینکه حرفی بزنه به سمت جنگل رفت.

دیلارد پیش کشاورز موند و مطمئن شد که هیچ راسویی یا حیوون مزاحم دیگه ای  دام های اونو آزار نمی ده و اذیت نمیکنه.

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





45 پاسخ
  1. مرینت
    مرینت می گوید:

    همه قصه هاتون عالی هست من ۱۱سالمه و اسمم مرینت هست و داداشم کایان‌ ۵ ساله عاشق قصه هاتون هستیم و هر شب گوش میدم ۱ شب نشده گوش ندیم خلاصه خیلی عالی هست قصه هاتون

    پاسخ
  2. ترنم اسدزاده
    ترنم اسدزاده می گوید:

    سلام.من ترنم هستم ۷ سالمه.قصه ها تون رو خیلی دوست دارم.راسو وقتی که بی اجازه رفت کار بدی کرد ولی وقتی سگ رو برگردوند کار خیلی خوبی کرد

    پاسخ
  3. میکائیل
    میکائیل می گوید:

    من میکائیل هستم از مشهد
    دیلارد سگه کار اشتباهی کرد که به حرف راسو گوش داد
    بیلا رد راسو کار بدی کرد که بی اجازه رفت تخم مرغ بخورد

    پاسخ
  4. النا امیری
    النا امیری می گوید:

    سلام من النا امیری هستم 10 سالمه و خیلی قصه های شما را دوست دارم ۰ راسو به دوستش خیانت کرد و به دوستش دروغ گفت بخاطر خودش که از دست کشاورز ازاد بشه

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام النای عزیزم خوبی؟
      خیلی ممنونم که با وولک همراهی منم همه ی شما رو دوست دارم
      ممنونم که برداشتتو نوشتی عزیزم

      پاسخ
  5. مریم غلام شاهی
    مریم غلام شاهی می گوید:

    قصه هاتون مثل همیشه عالی بود خاله صدف و وولک عزیز ممنون از قصه های زیباتون من مریم هستم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *