قصه جذاب و شنیدنی جشن تولد آقا لاک پشته
4.4/5 - (9 امتیاز)

 

یکی بود یکی نبود. داستان جشن تولد آقا لاک پشته از این قراره که یه آقا لاک پشتی بود که با پدر و مادر و خواهرش کنار رودخونه زندگی میکردن.یه روز خونواده ی آقا لاک پشته براش تولد گرفته بودن.پدر و مادرش همه ی دوستاشو دعوت کرده بودنو یه برگ سبز بزرگ خوشمزه هم براش آورده بودن.با جلبک هم  یه کیک سبز خوشگل براش درست کرده بودن.

درست موقعی که آقا لاک پشته میخواست کادوهاشو باز کنه، یه دفعه یه عالمه آشغال، مثل بارون، از بالای سنگا ریخت روی سرشون.

آدم هایی که برای پیک نیک به کنار رودخونه می اومدن، همیشه آشغالاشون رو میریختن اونجا، توی خونه و محیط زندگی لاک پشتا.

آقا لاک پشته که خیلی عصبانی شده بود تصمیم گرفت بره سراغ آدما و این مشکل رو برای همیشه حل کنه.

همه ی لاک پشتا بهش گفتن که این کارو نکنه.

مادرش بهش گفت: “عزیزم… تو فقط یه لاک پشت کوچولویی، چه جوری میتونی از پس این همه آدم گنده بربیای؟”

پدربزرگ آقا لاک پشته بهش گفت: “آدم ها میگیرنتو تو رو میندازن توی یه تنگ کوچولو. تنها میمونی و حتی نمیتونی درست و حسابی شنا کنی.”

اما آقا لاک پشته تصمیمش رو گرفته بود، شروع کرد از سنگا بالا رفتن تا برسه به آدما.

وقتی رسید اون بالا، کنار رودخونه، دید که کلی بچه با چندتا آدم بزرگ که معلماشون  بودن کنار رودخونه مشغول بازی هستن.

آقا لاک پشته، کنار یکی از سنگا قایم شد و دنبال فرصتی بود تا با آدما حرف بزنه.

همینطوری که داشت فکر میکرد، یه دفعه صدای پا شنید. چندتا بچه داشتن به اون سمت میدوییدن.

آقا لاک پشته که ترسیده بود سریع رفت زیر آبو کلشو  فرو برد توی یه چاله.

بچه ها دوییدنو از کنار آقا لاک پشته رد شدنو رفتن.

آقا لاک پشته نفس راحتی کشید و سرشو از توی چاله کشید بیرون… کشید  و… کشید و….

اما… انگار سرش گیر کرده بود. درست به دور و برش نگاه کرد.

متوجه شد سرش تو یه  بطری نوشابه که بچه ها توی رودخونه انداخته بودن گیر کرده.

آقا لاک پشته خیلی سعی کرد که سرشو بیرون بیاره، ولی هرکاری کرد، نشد که نشد.

همینطوری  که داشت فکر میکرد که چیکار کنه،  یکی از بچه ها فریاد زد:

“اینجارو… یه بچه لاک پشت توی بطری گیر کرده.”

همه ی بچه ها جمع شدن و هرکسی یه راه حلی پیشنهاد داد تا آقا لاک پشته رو نجات بدن.

تا اینکه یکی از معلما چاقویی که برای میوه خوردن همراهشون بود رو آورد و بطری رو خیلی آروم و با احتیاط برید.

آقا لاک پشته که خیلی خوشحال شده بود نگاهی به معلم و بچه ها کرد تا ازشون تشکر کرده باشه.

همه بچه ها و معلما از آقا لاک پشته عکس گرفتنو فردای اون روز این خبر توی همه ی شهر پیچید.

عکس آقا لاک پشته توی روزنامه ها چاپ شد و همه داستانشو تعریف میکردن. همه متوجه شده بودن که آشغالایی که توی طبیعت میریزن چقدر میتونه خطرناک باشه.

از اون روز به بعد، بچه ها و آدم بزرگا دسته دسته برای تمیز کردن آشغالای رودخونه و اطرافش میومدن.

خونواده ی لاک پشتا برای آقا لاک پشته یه جشن دیگه گرفتن و ازش بخاطر کار شجاعانه اش تشکر کردن.

مادرش بهش گفت: “من بهت افتخار میکنم پسرم.”

و پدربزرگش گفت: “تو زندگی همه ی ما رو نجات دادی، اما یادت باشه، اگر اون بچه تو رو نمیدید، معاوم نبود چه بلایی سرت میومد، دفعه ی دیگه بیشتر احتیاط کن.”

آقا لا پشته هم کیک سبز جلبکیشو  خورد و از اینکه به همه کمک کرده بود حسابی خوشحال بود. این بود داستان زیبای جشن تولد آقا لاک پشته .

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

7 پاسخ
  1. امیر علی و amir mohammad🦜🦜🦜
    امیر علی و amir mohammad🦜🦜🦜 می گوید:

    🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧عالی بود🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧🟥🟧

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام ترنم عزیزم
      منم ممنونم که تو با وولک و قصه های ما همراهی خوشگلم

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *