قصه جذاب و شنیدنی جادوی جادوگر بدجنس
4.1/5 - (193 امتیاز)


 

یکی بود یکی نبود داستان جادوی جادوگر بدجنس از این قراره که  یه جادوگر بدجنس و بد ذاتی بود که به هر جایی و هر شهری که  می رسید به مردم اون شهر آزار می رسوند و مردمو اذیت میکرد. یه شب جادوگر بدجنس قصه ی ما به یه شهر بزرگ رسید. جادوگر پیش خودش فکر کرد که چه جوری میتونه مردم این شهرو اذیت کنه. فکر کرد و فکر کرد تا بالاخره نقشه ای به ذهنش رسید. اون تصمیم گرفت که زبون همه ی مردم اون شهرو  بدزده. بچه ها شاید پیش خودتون فکر کنین که این همه زبون به چه درد جادوگر می خورد ولی وقتی بقیه قصه رو بشنوین میفهمین که جادوگر بدجنس میخواد با زبونا چی کار کنه..یه شب  وقتی همه ی مردم شهر خواب بودن، جادوگر بدجنس رفت و  همه ی زبونای مردم شهر رو  دزدید و وردی برای اونا خوند.

جادوگر بدجنس با این ورد زبونای مردم شهر رو کنترل میکرد و اونارو مجبور میکرد تا حرفای بد بد به هم بزنن. بعد از اینکه جادوگر بدجنس وردشو خوند زبون  مردمو  بهشون  برگردوند، اما چون مردم  خواب بودن چیزی متوجه  نشدن.

از فردای اون روز، صبح که همه ی مردم از خواب پاشدن همش به هم حرفای بد میزدن. کوچیکترا، بزرگترا، پیرا، جوونا. همه و همه حرفای بد بد  به هم می زدن و اصلاً هم به این فکر نمی کردن که همدیگرو  ناراحت می کنن.

کم کم مردم شهر از دست همدیگه عصبانی شدن و شروع کردن به جنگیدن و دعوا کردن با همدیگه.اونا دیگه همدیگه رو دوست نداشتن و از همدیگه متنفر شده بودن.

یه روز یه فرشته ی مهربون که داشت از اون شهر رد میشد ، دید که مردم اون شهر خیلی با همدیگه بد حرف می زنن و با همدیگه دشمنن. یه کم فکر کرد و دقت کرد فهمیدکه کار جادوگر بدجنس بوده که این بلارو سر مردم این شهر اورده. متوجه ی ماجرا شد. به خاطر همین فرشته ی مهربون  تصمیم گرفت یه وردی برای گوش مردم شهر بخونه. و به کمک این ورد گوشای مردم دیگه حرفای بدو نمیشنید.

پس چی شد؟ زبون و گوش شروع کردن به جنگیدن. به نظر شما کی می برد؟ کم کم زبونا  فهمیدن که وقتی کسی به حرف اونا گوش نمیکنه خیلی به درد نخورو بی فایده میشن .پس چرا اصلا حرف بزنن؟ ولی از یه طرف هم زبونا دوست داشتن کسی صداشونو بشنوه و به حرفاشون گوش کنه. به خاطر همین تصمیم گرفتن که به جای حرفای بد و زشت از حرفا و کلمه های خوب و مودبانه و زیبا استفاده کنن. زبونا کم کم فهمیدن که وقتی اونا حرفای خوب و قشنگ میزنن همه صداشونو میشنون و به حرفاشون گوش میدن .به خاطر همین خیلی خوشحال شدن و برای همیشه جادوی جادوگر بدجنسو فراموش کردنو همیشه حرفای خوب و مودبانه میزدن. این بود داستان زیبای جادوی جادوگر بدجنس .

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

73 پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنون از همراهی شما
      هر روز یک قصه یصوتی و تصویری جدید در وولک میتونید ببینید

      پاسخ
  1. لیلی
    لیلی می گوید:

    من دوست داشتم 🍩🍩🍩🍩🍩🍩🍧🍧🍧🍧🍧🍨🍨🍨🍨🍨🍨🍨🍨🍨🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍯🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰🥧🥧🥧🥧🥧🥧🍮🍮🍮🍮🍮🍮🎂🎂🎂🎂🎂🧁🧁🧁🧁🧁🧁🍭🍭🍭🍭🍬🍬🍬🍫🍫🍫🍩🍩🥛🧃🧃🧃🧃

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم
      اینطوری به ما کمک می کنی که داستان های مورد علاقتون رو بیشتر بشناسیم

      پاسخ
  2. آنیسا پورجوانمردی ملیسا پورجوانمردی دوقلو ها یزد💐
    آنیسا پورجوانمردی ملیسا پورجوانمردی دوقلو ها یزد💐 می گوید:

    سلام خوب نبود وبدم هم نبود
    عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی

    پاسخ
  3. ارغوان
    ارغوان می گوید:

    سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر
    خاله جون خیلی ممنون از قصه های زیباتون من و خواهرم واقعا لذت بردیم شب بخیر

    پاسخ
  4. عاطفه باقری
    عاطفه باقری می گوید:

    خیلی خوب بود لطفا بیشتر داستان بذارید💋💋💋💋❤❤❤😘😘😘😘😍😘💕💞😍😘💞😗😙😘❤💝😍😘💕
    ا
    ا

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *