3.9/5 - (10 امتیاز)

 

 

 

 

 

توی یک دشت بزرگ و وسیع گوزنی زندگی می کرد به اسم گولو . گولو عاشق دویدن توی دشت بود. اما متاسفانه از وقتی که گولو به دنیا اومده بود یکی از پاهاش مشکل داشت و اون نمی تونست مثل بقیه گوزن ها با چهارتا پاش و خیلی سریع بدوه. به همین خاطر بیشتر وقت ها به دشت خیره می شد و دویدن سریع و دسته جمعی بقیه حیوانات رو تماشا می کرد.

گولو از اینکه نمی تونست مثل بقیه بدوه و توی مسابقه دو حیوانات شرکت بکنه غصه می خورد و از خودش ناامید می شد. با این که همه حیوانات با اون همدردی می کردند و باهاش مهربون بودند ولی اون همیشه غمگین بود و احساس خوشبختی نمی کرد.

اون با تماشای حیواناتی مثل اسب، گوزن و خرگوش که همیشه در حال دویدن بودند افسوس می خورد و به آرزویی که داشت فکر می کرد ولی نمی تونست کاری بکنه..

اما مگه میشه که یک نفر همه عمرش رو در غم و ناامیدی زندگی بکنه؟ همه موجودات حق دارند با امید و شادی زندگی کنند. گولو هم با خودش فکر کرد و تصمیم گرفت هر طور که هست راهی برای شاد بودن و رسیدن به آرزوش رو پیدا بکنه .. و بالاخره هم تونست.

اون تصمیم گرفت شب ها که هوا تاریک میشد و دشت خلودت بود و کسی اون رو نمی دید به تنهایی شروع به دویدن کنه..  به همین خاطر با تاریک شدن هوا و خلوت داشتن دشت گولو به اونجا می رفت و با 3 تا پای سالمش شروع به دویدن می کرد.

اون هدفش برنده شدن توی هیچ مسابقه ای نبود بلکه لذت بردن از دویدن بود.اون نمی خواست برای خودش افسوس بخوره و متاسف باشه، بلکه دلش می خواست وسط دشت مثل بقیه حیوانات بدوه.. به همین خاطر اون به تنهایی ساعت های زیادی رو توی دشت می دوید در حالیکه هیچ کس نبود..

اوایل دویدن براش کار آسونی نبود ولی کم کم تونست با سه پای خودش مثل یک گوزن سالم بدوه و از دویدن لذت ببره..هر چند که حالا حسابی مهارت دویدن رو پیدا کرده بود ولی هنوز نتونسته بود در هیچ مسابقه ای شرکت بکنه  و این آرزو هنوز ته قلب گولو بود.  اما با این حال گولو از خودش راضی و خوشحال بود.

یک روز صبح که گولو از خواب بیدار شده بود و به دشت اومده بود دید که حیوانات زیادی داخل دشت جمع شدند. گولو از دوستش پرسید:” چه خبره؟ آیا دوباره مسابقه ای قراره برگزار بشه؟”  دوستش گفت:” مگه نمی دونی؟ قراره از بین حیوانات یک تیم به عنوان تیم جنگل انتخاب بشن و با حیوانات جنگل بالایی مسابقه بدند.. همه اسب ها و آهوها ماههاست که دارند تمرین می کنند که برای تیم جنگل انتخاب بشن..”

گولو با شنیدن این کلمات دوباره یاد آرزوی همیشگیش برای شرکت توی مسابقه افتاد. اما سریع به خاطر آورد که هدف اصلی اون لذت بردن از دویدن بوده نه شرکت توی مسابقه ، برای همین رو کرد به دوستش و گفت:” مسابقات کی شروع میشه؟ ” دوستش گفت :” از فردا صبح مسابقات توی دشت شروع میشه و تا دو روز بعد ادامه داره” گولو با خودش فکر کرد بهتره تا هنوز مسابقات شروع نشده و دشت شلوغ نشده امشب حسابی توی دشت بدوه و لذت ببره.

اون شب بعد از تاریک شدن هوا و خالی شدن دشت مثل همیشه گولو به دشت اومد و شروع به دویدن کرد. اون با تمام قدرت توی دشت می دوید و لذت می برد. گولو چون می دونست فردا دیگه نمی تونه به راحتی توی دشت بدوه خیلی بیشتر از همیشه توی دشت دوید. اون بعد از کلی دویدن وقتی که دیگه خسته شده بود و می خواست به سمت خونه بره صدایی رو شنید که گفت :” صبر کن” گولو با تعجب به اطرافش نگاه کرد. اون در تاریکی یک گوزن پیر رو دید. گوزن پیر گفت:” حالا چیکار می کردی؟ برای مسابقه تمرین می کردی؟”

گولو گفت:” نه من نمی تونم توی مسابقه شرکت کنم.. چون پای راست من مشکل داره .. ولی هر شب که دشت تاریک و خلوت میشه میام اینجا میدوم چون من عاشق دویدن هستم”

گوزن پیر گفت:” میدونی من کی هستم؟ من داور این مسابقه هستم .. حیواناتی که من انتخاب می کنم توی مسابقه شرکت می کنند. چرا تو توی مسابقه شرکت نمیکنی؟ تو خیلی خوب و سریع میدوی.. من اصلا متوجه نشدم که پای تو مشکل داره..”

گولو با تعجب گفت:” اما آخه یک پای من مشکل داره.. مگه میشه اینطوری توی مسابقه شرکت کنم؟”

گوزن پیر گفت:” مهم اینه که تو خوب و سریع می دوی حتی با اینکه یکی از پاهات مشکل داره.. ما به دونده های ماهری مثل تو نیاز داریم..”

گولو که از حرفهای گوزن پیر تعجب کرده بود من من کنان گفت:” اما من تا حالا توی هیچ مسابقه ای شرکت نکردم! آیا من در مقایسه با بقیه حیوانات می تونم شرکت کننده خوبی باشم؟” گوزن پیر گفت:” چرا به خودت شک داری؟ برای شرکت توی مسابقه تلاش و سخت کوشی و اعتماد به نفس کافیه که تو اونها رو داری.. تو با داشتن این مشکل ناامید نشدی و همیشه تمیرین کردی و برای آرزوت تلاش کردی. تو برای دیگر حیوانات الگو هستی .. من مطمینم که توی این مسابقه موفق می شی.. حالا بیا تا من هر چه زودتر اسمت رو توی لیست تیم انتخابی جنگل بنویسم..”

با شنیدن حرفهای گوزن پیر که داور مسابقه بود، اشک از چشمهای گولو سرازیر شد. اون باور نمی کرد که به آرزوش رسیده و میتونه توی مسابقه شرکت بکنه..

بله بچه های عزیزم گولو با همه ناراحتی هاش ناامید نشده بود و تلاش کرده بود تا به آرزوی اصلیش که دویدن بود برسه ، اما حالا اون نه تنها می تونست خیلی خوب بدوه بلکه به یکی دیگه از آرزوهاش که شرکت توی مسابقه بود هم رسیده بود.. حالا گولو واقعا به خودش افتخار می کرد.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





 

36 پاسخ
  1. سپیده
    سپیده می گوید:

    سلام خیلز قشنگ بود و ب اچه ها فهموند که اگه نقصی دارن نباید ناامید بشن و باید له هدفشون فکر کنن و تلاش کنن

    پاسخ
  2. الی
    الی می گوید:

    سلام خیلی قصه های عالی دارین من هرشب برای بچه هام میزارم گوش میکنن هم عالی هم آموزنده ممنونم🌹🌹🌹

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنون که وولک و همراهی می کنید! قصه های وولک هر شب جدید و متنوع در سایت قرار می گیرند و می تونید گوش کنید!

      پاسخ
  3. مهرسا بهرام خو
    مهرسا بهرام خو می گوید:

    سلام خیلی قصه عالی هست خواهر کوچیک من وقتی قصه های شمارو میشنوه لذت میبره خسته نباشید 💞🥰❤

    پاسخ
  4. سمر وسلما وساره
    سمر وسلما وساره می گوید:

    تشکر بابت زحماتتون…دخترای من خیلی دوست دارن قصه هاتون رو….خدا خیرتون بده

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سپاس از همراهی ارزشمند شما دوست مهربان و خوشحالم که دختر های نازنینمون از قصه های وولک راضی هستن

      پاسخ
  5. آمین
    آمین می گوید:

    عالی بود ممنون 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🥰🥰🥰🥰😍😍😂🤣😚😚😚😘

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *