4.2/5 - (30 امتیاز)

 

 

 

روزی روزگاری درخت کاج بلندی در وسط جنگل قرار داشت که حیوانات مختلفی روی اون زندگی می کردند. توی یکی از سوراخ های درخت موش کوچولویی زندگی می کرد. یک روز گرم تابستونی موش کوچولو زیر درخت کاج مشغول جویدن دانه های درخت بود که صدای نزدیک شدن گربه پشمالو رو شنید. اون از ترس شروع به لرزیدن کرد. موش کوچولو انقدر ترسیده بود و حواسش به اومدن گربه پرت شده بود که یادش رفت فرار کنه . درست زمانی که گربه قصد داشت موش کوچولو رو بگیره سنجاب از بالای درخت پرید و جلوی موش کوچولو ایستاد.

گربه پشمالو از دیدن ناگهانی سنجاب حسابی جا خورد. همون موقع سنجاب و موش کوچولو از موقعیت استفاده کردند و بالای درخت پریدند. گربه پشمالو وقتی دید موش کوچولو فرار کرده حسابی عصبانی شد و زیر لب غر غر کنان گفت:” این سنجاب شیطون همه چیز رو خراب کرد.. یه قدم مونده بود که اون موش رو بگیرم! حالا بعدا به حسابش می رسم..” و با ناراحتی از اونجا رفت.

یه کم بعد موش کوچولو به آرومی از سوراخی که قایم شده بود بیرون اومد تا ببینه گربه هنوز اون اطراف هست یا نه. موش کوچولو حسابی ترسیده بود و هنوز می لرزید. سنجاب از پشت برگها بیرون پرید. موش کوچولو با دیدن سنجاب گفت:” ممنونم تو جون منو نجات دادی! نزدیک بود که با پنجه هاش منو بگیره..”

سنجاب نفس عمیقی کشید و گفت:” تو ممکن بود که به خاطر بی احتیاطیت شکار بشی! من امروز زندگیت رو نجات دادم اما هر روز که اینجا نیستم! چرا اینقدر ترسیدی و می لرزی؟ به حرف من گوش کن و انقدر ترسو نباش ..گربه دیگه اینجا نیست ولی تو باید یاد بگیری هر وقت که دیدیش چطور جون خودت رو نجات بدی!”

موش کوچولو آهی کشید و گفت:” ولی من نمیدونم چطوری باید ترسم رو کنار بگذارم! من همیشه با دیدن گربه پشمالو انقدر می ترسم که نمی تونم هیچ کاری بکنم! قیافش همیشه تو ذهنم هست و احساس می کنم هر لحظه ممکنه به من حمله بکنه! اینطوری هیچ وقت آرامش ندارم”

سنجاب گفت:” من و تو از امروز دوستهای هم هستیم..طبیعیه که تو از گربه پشمالو بترسی! ولی اینکه همیشه با ترس زندگی کنی اصلا درست نیست! تو باید با خیال راحت زندگیت رو بکنی ” بعد هم لبخندی زد و با اطمینان گفت:” حالا می بینی که دیگه اون گربه پشمالو نمیتونه تو رو بترسونه!”

موش کوچولو با نگرانی گفت:” ولی اگر تو این اطراف نباشی و من متوجه اومدن گربه نشم و اون به من حمله بکنه، اونوقت باید چیکار بکنم؟ من حتی نمی تونم داد بزنم و کمک بخوام..”

سنجاب گفت:” نه موش کوچولو منظورم اینه که تو باید هشیار باشی و حواست جمع باشه ولی نباید همیشه بترسی! با من بیا من بهت نشون میدم که چطور حیوانات می تونند در کنار دشمنانشون زندگی کنند، غذا بخورند و بازی کنند ولی هوشیار باشند که بهشون حمله نکنند! اونها با آرامش زندگی می کنند ولی دایما نمی ترسند..”

موش کوچولو یه کم فکر کرد و گفت:” من تا حالا اینطوری فکر نکرده بودم.” سنجاب گفت:” به همین درخت نگاه کن، پرندگان زیادی اینجا زندگی می کنند .کلاغ ، گنجشک، شاهین .. همچنین مارها که دشمنانشون هستند هم توی سوراخ های همین درخت زندگی می کنند. همه اونها بدون ترس در کنار همدیگه زندگی می کنند.”

موش کوچولو گفت :” درست میگی! وقتی اونها نمی ترسند چرا من باید بترسم؟” سنجاب گفت:” حالا بیا کمی جلوتر تا بهت یک چیزی رو نشون بدم”

سنجاب و موشو کوچولو همراه هم راه افتادند. سنجاب گفت:” بیا به طرف رودخونه بریم ” اونها به رودخونه رسیدند و چند تا بز رو در کنار رودخونه دیدند که در حال آب خوردن بودند. چند تا اردک و اسب آبی هم داخل آب شنا می کردند. ناگهان یک تمساح بزرگ با دندونهای تیز از آب بیرون اومد. موش کوچولو فریاد زد:” وای چه تمساح بزرگی! اون هم داخل رودخونه زندگی می کنه؟” سنجاب گفت:” بله همینطوره، حیوانات زیادی داخل رودخونه در کنار هم زندگی می کنند. ماهی های کوچیک و بزرگ، اردک و کلی حیوون دیگه.. اگر اونها همیشه میترسیدند هرگز نمی تونستند به زندگی خودشون ادامه بدند.”

موش کوچولو گفت:” حق با تویه! ” سنجاب گفت:” من قبلا روی یک درخت دیگه زندگی می کردم. یک روز که من در حال تماشای طاووس های زیبا بودم ناگهان یک ببر از پشت بیرون پرید و به سمت طاووس ها حمله کرد. من از ترس چشمهام رو بستم و مطمین بودم که اون ببر یکی از طاووس ها رو گرفته..ولی وقتی چشمهام رو باز کردم  دیدم که همه اون طاووس ها به موقع پرواز کردند و بالای درخت رفتند… همینطور گوزن هایی که خیلی راحت از دست شکارچی هاشون فرار می کنند..من با دیدن حیوانات مختلف که بدون ترس و با اطمینان زندگی می کنند یاد گرفتم که بدون اینکه بترسم همیشه هوشیار باشم و حواسم جمع باشه.. ”

موش کوچولو که حالا نگرانیش کمتر شده بود گفت:” متوجه شدم.. با حرفهای تو آرومترم و خیالم راحت شده..” سنجاب گفت:” خوشحالم دوستم حالا بیا به سمت خونه بریم” و هر دو به طرف درخت کاج راه افتادند. وقتی به درخت نزدیک شدند دوباره گربه پشمالو رو دیدند که نزدیک درخت ایستاده بود. اونها به جای ترسیدن سریع راهشون رو عوض کردند و داخل سوراخ درخت قایم شدند. سنجاب گفت:” گردش خوبی بود.. بهتره کمی استراحت کنیم و بعد با هم بازی کنیم..” موش کوچولو خندید و گفت:” هورااا! من دیگه از گربه پشمالو نترسیدم! متشکرم دوست شجاع من!”

از اون روز به بعد موش کوچولو دیگه مثل قبل احساس ترس و نگرانی نمی کرد. حرفهای سنجاب اون رو شجاع و هوشیار کرده بود و باعث شده بود که اعتماد به نفسش زیاد بشه و بتونه بدون ترس و با آرامش زندگی بکنه..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





37 پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      مهدی جان ممنون از نظری که برای وولک داشتی!
      قصه های تصویری وولک هم طرفداران خاص و زیاد خودشون دارن و برای رضایت هر چه بیشتر شما، ما سعی کردیم که به صورت یکی در میان قصه های صوتی و تصویری را در سایت برای شما قرار بدیم!

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم دوست عزیز، وولک هم در تلگرام و هم در اینستاگرام فعال هست
      voolak4kids، این ادرس پیج اینستا هست

      پاسخ
  1. بنین🥀❣
    بنین🥀❣ می گوید:

    سلام من بنین ۱۱ سالمه منو داداشم هر شب قصه میخونیم ولی قشگترین از قصه های شما نیست🤗😍

    پاسخ
  2. آوینا
    آوینا می گوید:

    خیلی خوشحالم که هر شب برای دخترم داستان های زیبا وآموزندتون مانند شجاع باش موش کوچولو میخونم ممنون از زحماتتون

    پاسخ
  3. افرا
    افرا می گوید:

    بهتره داستا هیجان داشته باشه مثلا داستان موش شجا اگه جوری بود موش رو یه شخصیت قهرمان یا باهوش تر از گربه نشون بده بهتره و جذاب تره

    پاسخ
  4. مائده ❤
    مائده ❤ می گوید:

    به نظرم داستان های این سایت خیلی اموزنده و قشنگ و هیجان انگیز هستن داستان هاتون واقعا خیلی عالیه ممنونم بابت داستان های خوبتون 🌹😍

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *