قصه تصویری کودکانه ی شیرفروش طمعکار
یکی بود یکی نبود در دهکده ای کوچیک هنری و همسرش گلوریا زندگی می کردند. هنری شیرفروش بود. اون زن و شوهر صاحب گاوداری کوچیکی بودن که در اون از گاوهای شیرده نگهداری می کردند. اون ها دائما به گاو های خودشون سرکشی می کردند و مراقب اونا بودن. یونجه های مرغوب به گاو ها می دادند و با دقت از اونه ا نگهداری می کردند به همین علت کیفیت و شیری که هنری تولید می کرد بسیار بالا بود و همه ی اهالی دهکده از هنری شیر می خریدن. هنری و گلوریا درآمد خوبی داشتند و زندگی رو به خوبی می گذروندند. ولی با وجود همه ی این ها، هنری از زندگیش راضی نبود. اون همیشه در فکر خریدن خونه ای بزرگ و لباس های گرانبها بود.
هنری گفت: ” من یه خونه ی بزرگ تو حومه ی دهکده دیدم. باید اون خونه رو بخریم. می تونیم یه ماشین گرونم بخریم کلی مستخدمم بگیریم که کارامونو انجام بدن. گرون ترین لباسارو می پوشیم. مردم فقیر دهکده به ما حسودی میکنن”
همسر هنری، گلوریا گفت: “این طمع تورو به هیچ جا نمی رسونه. ما به اندازه کافی درآمد داریم باید از زندگیمون راضی باشیم.”
هنری جواب داد: “چطور میتونی تو این خونه ی کوچیک خوشحال باشی؟ اونم با این طویله ی لعنتی! بوی این گاوا قابل تحمل نیستش!”
گلوریا گفت: “ولی این تنها راه درآمدمونه!”
هنری گفت: “حرفمو یادت باشه! خیلی طول نمیکشه. یروزی من ثروتمند ترین مرد این دهکده میشم! حالا میبینی!”
گلوریا آه ای از روی تاسف کشید…
هرروزی که هنری میرفت تا شیرای خودشو بفروشه مردم دهکده اونو تحسین میکردن.
یکی از اهالی دهکده گفت: “هنری عزیزم این شیر خیلی خوب و سالمه. تو حتما از گاوات خیلی خوب مراقبت می کنی عزیزم.”
هنری گفت: “اه بله بله من خیلی مراقب اون ها هستم ولی نه برای مدت زیادی! اگه ثروتمند بشم همه ی اون هارو می فروشم. خوشم نمیاد بوی گاوا تو خونه بپیچه!”
اون مرد گفت: “ولی تنها راهه درامدته عزیزم. تو نباید از وضع خودت شکایت کنی از این راه میتونی شکمتو سیر کنی. من برای گذروندن زندگی تخم مرغ می فروشم که کار تمیزی نیست و بو داره ولی برام مهم نیست چون این شغل منه.”
هنری گفت: “خب خب خب..شاید تو برای فروش تخم مرغ ساخته شدی ولی من اهداف بزرگتری دارم. خریدن لوازم و لباس های گرانبها.”
مرد جواب داد: “دوست من این طمع تورو به هیچ جا نمیرسونه عزیزم. هرچقدر زودتر به این نکته پی ببری بهتره.”
هنری گفت: “ای بابا! چقدر اینجا وقتمو تلف کردم. امیدوارم با اون کسب و کار بدبوت بهت خوش گذره. خداحافظ اقا.”
اون مرد هم آه ای از روی تاسف کشید…
هنری عجله داشت تا زودتر ثروتمند بشه و راهی پیدا کنه تا اونو زودتر به هدفش برسونه…
هنری با خودش فکر می کرد و می گفت: “اوه خودشه این خیلی کمه! چطوری میتونم شیر بیشتری بفروشم؟ حتما یه راهی هست هممم….گاوای من همشون سالمن من که نمی تونم اونارو مجبور کنم شیر بیشتری بدن. اینجام که یه دهکده کوچولوعه. اگه شیر بیشتریم تولید کنم کی میخواد اونارو بخره؟؟ خب می تونم برم به دهکده ی کناری…خانواده های زیادی اونجا زندگی می کنن. پس باید یه گاو دیگه بخرم اما برای خرید یه گاو دیگه هم پول کافی هم ندارم. باید یه کاری بکنم چون میخوام یه خونه ی بزرگتر بخرم بذار ببینم من اینقدر پول کافی ندارم که یه گاو دیگه بخرم و باید مرغوبیت شیر هامم افزایش بدم. چطوری اینکارو بکنم؟”
همانطور که با خودش فکر میکرد به رودخونه ای رسید. بالاخره زمانی که طمع پولدار شدن چشمشو کور کرده بود یه فکری به سرش زد.
هنری با خودش گفت: “چطوره که یکمی اب به شیرام اضافه کنم؟! اینطوری دیگه نیاز نیست یه گاو دیگه بخرم و میتونم به دهکده های اطرافم شیر بفروشم. اره! آخجون! اوه عجب فکر بینظیری کردم! اگه یکم اب به شیرام اضافه کنم هیچکس متوجه نمیشه!”
و همینکارم انجام داد…صبح روز بعد رفت تا مخازنو با شیر پر کنه ولی اینبار اونارو تا نیمه پر می کرد…سپس درکنار رودخانه توقف میکرد و به اونها آب اضافه می کرد. اون روز اهالی دهکده مثل همیشه از هنری شیر خریدن و پول اونو پرداخت کردن. به علت ابی که به شیر ها اضافه کرده بود مقداری از اون ها باقی موند که هنری اونو به دهکده مجاور فروخت. اون شب هنری از کار خودش خیلی راضی بود.
هنری گفت: “این عالیه! اگه این کارو ادامه بدم بزودی پولدار میشم.”
حق با اون بود…روز ها گذشت و اون ثروتمند تر از پیش بود. ماشینی برای خودش خرید و دستی به سر و روی خونش کشید. هنری به اضافه کردن آب به شیراش عادت کرده بود و حتی یبارم به ذهنش خطور نکرد گاو دیگه ای بخره. وقتی مردم بیشتری شیر می خواستند اونم اب بیشتری اضافه می کرد. این روند برای هفته ها ادامه پیدا کرد ولی اهالی دهکده کم کم متوجه شدن. کم کم زمزمه هایی درباره ی شیر های آبکی هنری در دهکده شروع شد. تعدادی از اهالی دهکده به منظور کشف حقیقت به بیرون منزل هنری اجتماع کردن.
هنری فریاد زد: “اینجا چ خبره؟؟؟”
یکی از خانم های اهالی دهکده گفت: “هنری ما درباره ی شیر هایی که اخیرا به ما می فروشی شکایت داریم!”
مرد دیگری گفت: “شیر هات مزه ی آب میدن”
هنری جواب داد: “بله؟ چطور جرعت می کنین به من تهمت بزنین؟!!”
خانم دهکده گفت: “ما پول میدیم که شیر بخریم نه آب! تو دیگه نمیتونی سر مارو شیره بمالی.”
هنری جواب داد: “هیچی تغییر نکرده! شما قدر جنس عالیو نمیدونین! من دارم به سختی کار میکنم اگه از شیر های من راضی نیستین برین از یجای دیگ شیر بخرین! من احتیاجی به شما ندارم! دهکده ی مجاور همشون از مشتریای خوبه منن.”
هنری پرید توی خونه و درو محکم بست. اهالی دهکده از رفتار بی ادبانه ی هنری متعجب شدند…
مردی از اهالی دهکده گفت: “یجای کار عیب داره!”
خانم دهکده گفت: “موافقم! باید حقیقتو کشف کنیم!”
اونا نقشه کشیدن که حقیقتو کشف کنن. روز بعد طبق معمول هنری به طرف رودخونه رفت. مخازن نیمه پر شیرو با آب رودخونه پر کرد ولی متوجه نشد کسی اونو زیرنظر داره…
مرد دهکده گفت: “چطور جرئت میکنه؟!”
خانم دهکده در ادامه گفت: “این عادلانه نیست.”
مرد ادامه داد: “پس به این علته که ثروتمند شده! با همون تعداد گاو به خونواده های بیشتری داره شیر می فروشه..هی وای من!”
اهالی دهکده متوجه ی واقعیت شدند و تصمیم گرفتن درسی به این شیرفروش طمعکار بدن. روز بعد گلوریا به بازار رفت تا کمی مواد غذایی بخره. همون شب وقتی هنری از سرکار برگشت هردو نشستند تا شام بخورن.
هنری گفت: “وای این دیگه چی بود؟؟؟ مگه سنگ پختی!!؟؟”
گلوریا گفت: “اوه! نه سنگ نیست! اینا حبوباته!”
هنری گفت: “نه اینا حبوبات نیست! باور نمیکنم! فروشنده داخل حبوباتی که بهت فروخته سنگ ریزه ریخته. با چه جرعتی؟ فردا میرم حسابشو میرسم”
اونشب هنری و گلوریا با شکم خالی خوابیدن. هنری صبح روز بعد با عصبانیت رفت پیش فروشنده…
گلوریا رو به فروشند گفت: “اینا چی بود دیروز به من فروختی؟؟ من واسه حبوبات به تو پول دادم نه یه مشت سنگ ریزه!”
فروشنده گفت: “اگه از جنسش های مغازه ام خوشت نمیاد برو یه جای دیگه خرید کن!!!”
هنری با عصبانیت به خونه برگشت. بعد از مدتی از خونه خارج شد تا دوازده تا تخم مرغ بخره وقتی برگشت خونه و سعی کرد اونارو بشکنه متوجه شد ده تا از تخم مرغا تخته سنگن اون خشمگین شد و جوش اورد…
هنری رفت و رو به فروشنده تخم مرغ ها گفت: “اینا چی بود به من فروختی؟؟؟ من پول دادم ازت تخم مرغ بخرم نه اینکه سنگ بخرم!”
فروشنده جواب داد: “همونطور که ما پول میدیم تا شیر بخریم نه آب بخریم اگه از اجناس ما خوشت نمیاد برو از جای دیگه خرید کن!! من احتیاجی به خرید تو ندارم!!”
هنری با عصبانیت ازونجا رفت. روز بعد یه بلوز ابریشمی خرید. در راه بازگشت به خونه بارون گرفت. زیر بارون تمام رنگ های بلوز شسته شد و رفت. وقتی به خونه رسید متوجه شد بلوزش از کنفه نه ابریشم. این جریان برای چندروز ادامه پیدا کرد. هردفعه که هنری می رفت بیرون تا چیزی بخره با چیز متفاوتی به خونه بازمیگشت…
گلوریا گفت: “من خسته شدم!! چرا به ما اجناس درست نمی فروشن..”
هنری جواب داد: “اونا سر ما کلاه میذارن این عادلانه نیست!!”
هنری اینقدر مشغول فکر کردن و حرص و طمع خودش بود که متوجه نشد که خودشم اینکارو با بقیه کرده. در مدت زمان طولانی تر سر و صدای دهکده های مجاور هم از شیر های هنری در اومد. مشتریای هنری هرروز کمتر می شدند. دیگه پولی براش باقی نمونده بود. بنابراین کم کم شروع کرد به فروش اشیایی که از پول شیرای تقلبی خریده بود. هنری حالا شیرفروش فقیری شده بود برای اون تعدادی گاو و چند خونه باقی مونده بود که می تونست به اونها شیر بفروشه…
گلوریا رو به هنری گفت: “حالا فهمیدی چه کار خطایی کردی؟؟ طمع تو علت فقر امروز ماست! اگه مثل همیشه شیر می فروختی، می تونستیم هم خونه ی بزرگتری بخریم هم لباسای گرون بپوشیم. الانم باید صبور باشی و سخت کار کنی تا اشتباهتو جبران کنی.”
هنری جواب داد: “باهات موافقم گلوریا باید به حرفت گوش می دادم. من نه تنها پولمو از دست دادم بلکه ابرو و اعتبارمم از بین بردم. مردم دیگه بهم اعتماد ندارن.”
هنری شروع کرد به فروختن شیر و از گاواش مواظبت می کرد اون حالا متوجه شده بود که طمع و حرص چقدر خطرناکه. هنری از اشتباهش درس گرفت و ازون به بعد به شیراش آب اضافه نکرد و از درسی که گرفته بود راضی و به چیزی که داشت قانع بود.
پایان
برای دسترسی به سایر قصه های کودکانه صوتی و تصویری وولک می تواند به صفحه قصه های کودکانه وولک مراجعه نمایید!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید






آدم باید راستگو باشه تا به خواسته ها و چیزیهایی که میخواد، برسه
ممنونم که نظر قشنگت رو برامون نوشتی دوست خوبم
ممنونم از اینکه نظر قشنگت رو برامون نوشتی آیلا جان
وولک
معین
سلام دوست من
سلام من دلارام هستم دو سال و نیم سن دارم مادرم هرشب یه قصه از قصه های قشنگ شمارو برام میخونه تا بخوابم ازتون ممنونم بابت قصه های آموزنده و شیرینتون خدا قوت🙂
سلام عزیزم، خیلی خوشحالم که به قصه های وولک گوش میکنی و اونارو دوست داری و ممنون از مامان عزیز و مهربون که همراه ما هستن
داستان زیبایی بود ،خیلی خوشم اومد
خوشحالم که از قصه خوشت اومده ساوینای عزیز
عالی بود خیلی خوب بود😘😘😘🥰🥰🥰😍😍😍
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی زینب جان
داستان قشنگی بود ولی ای کاش گروع سنیشو مینوشتید
ممنونم دوست عزیز، چشم حتما
عالی بود خیلی خیلی ممنون از شما که واسمون قصه میزارید
ممنونم از شما دوست خوب و مهربانم که به قصه های وولک گوش میکنی
این قصه درس عبرتی برای آدمهای طمعکاربود،
آفرین قصه خیلی خوبی بود.
ممنون از همراهی شما با قصه های وولک!
سلام خاله صدف قصه اتون خیلی آموزنده بود مامان من هرشب یکی از قصه های شما برام میخونه دستتون درد نکنه
سلام سورنای عزیزم!
چه عالیییی ممنون که با قصه های وولک همراهی!
بسیار عالی ممنون 🌹
سپاس از همراهی شما!
فصه هاتون خیلی خوب ولی لطفا هرشب یک قصه جدید بزارید دوقلوهای من به قصه های شما عادت کردن
سپاس از همراهی شما با وولک!
چشم حتما به زودی هرشب داستان های جدید برای کوچولو ها خواهیم داشت!
اسم من ماهانه و هشت سالمه؛ من هر شب با قصههای وولک که پدرم برام میخونه میخوابم. بابت زحمات شما صمیمانه سپاسگزارم. ضمنا قصهی زیبا و آموزندهای بود. ممنون 🌹🙏
ماهان عزیزم!
خیلی خوشحالم که برای وولک نظرتو نوشتی! خوشحالم که ما رو همراهی می کنی!
عالی بود آدم باید راستگو باشه وگرنه همه از اون بدشون میاد 💙💙💙💙💙💙💙💙💙👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼
آفرین به شما پسر مهربان و دوست داشتنی
سلام
من مانلی هستم و ۵ سالمه. من هرشب قصههای شمارو گوش میدم. خیلی ممنونم♥️♥️♥️
سلام مانلی مهربان، ممنونم که به قصه های وولک گوش میکنی عزیزم
سلام . ممنونم بابت قصه هاتون اما بعضی از قصه ها مثل همین شیر فروش خیلی ریز و با فونت بدی تایپ شده و حسابی چشم رو اذیت میکنه .خواهش میکنم حداقل یه کم کلمات رو درشت تر بذارید.
سپاس
ممنون از نظر خوب شما!
چشم حتما رسیدگی می کنیم تا انشاالله قصه ها برای شما هم دلپذیرتر بشن!
آدم باید راست گو باشه تا به خواست خودش برسه
آفرین به فاطمه زهرای نازنین!
میخواستم ازتون تشکر کنم پسر من با داستانهای شما شبا راحت میخوابه یه لطفی کنید بابت خوابیدن تو اتاق خودش هم داستان بگید لطفا چون حرفتون تاثیر گذاره اسم پسرم اراد ه
منم از ما متشکرم که با وولک و قصه های وولک همراه هستید، بسیار خوشحال شدم
نظر بسیار خوبی دادید حتما بررسی می کنم اما در خصوص نکات مقدماتی که می تونید برای جداکردن اتاق خواب کودک رعایت کنید، به شما پیشنهاد می کنم به صفحه مقالات خواب کودک وولک برید و مقاله هارو بخونید، امیدوارم کمکتون کنه. سپاس
خیلی دیر می آد 😕
فکر میکنم مشکل سرعت اینترنت باشه
زیبا و نتیجه دار و خیلی خوب بود
ممنونم از نظر خوب شما
بد نبود
تشکر
عالیه
تشکر
قصه هاتون قشنگه
خوشحالم که قصه ها رو دوست دارین
سلام
من اسمم آنیتا هست و دیگر به هیچ وجه به وولک نمیام.
چو که توی گزینهی انتخاب اسم کودک من رفتم تا یک سری به اون جا هم بزنم ، بعد وقتی رفتم توش توی تمام گزینه ها اسم آنیتا که اسم من هست رو پیدا نکردم.
این دلیل من بود
خداحافظ و شب بخیر تا عبد به وولک و سازندگانش
سلام آنیتای عزیز خوبی؟خب اسم شما هم اضافه می کنیم دوست خوبم
ممنونم که با وولک همراهی
سلام قصه قشنگ و آموزنده ای بود خیلی ممنون
ممنون از همراهی شما
سلام.
پس چرا شما گزینه انتخواب اسم کودک رو از گزینه هاتون پاک کردین
سلام آنیتای عزیز، با رفتن به صفحه اصلی سایت وولک، میتونی وارد صفحه انتخاب اسم های وولک بشی دوست من
بسیار آموزنده و مفید ممنون از قصه های زیبای وولک
ممنون از این که با وولک همراه هستین
خوب
تشکر
ممنون
تشکر
سلام بارانا جان سه شب هست باهمین قصه می خوابه ممنونم از قصه های خوبتون😍
سلام بارانای عزیزم، خوشحالم که این قصه رو دوست داشتی قشنگم
خیلی قصه ی خوبی بود 😍😍😍🤩 ممنون از قصه های آموزنده و قشنگتون☺☺☺
تشکر باران عزیزم
سلام عالیییییی
سلام دوست خوبم ممنون از نظرتون
ممنون از خاله صدف که هر شب قصه های قشنگ قشنگ برامون می خونه خیلی قصه هاتون قشنگ هست
ما از این قصه یاد می گیریم طمع کار بدی هست و نباید انجامش بدیم
خیلی خوشحالم که با ما همراهی دوست خوبم
آفرین به برداشت درست و خوبی که داشتی
من حق میدم ادم باید راستگو باشه نه طمعکار. من ۱۰ سال دارم هرچند خیلی بزرگم اما بازهم قصه های زیبای شمارا مخوانم خدا ازتون راضی باشه …..❤️🤲🤲🤲
خیلی خوشحالم که با اینکه خیلی بزرگ شدی باز هم با ما همراهی دوست عزیزم
ممنونم که نظرت رو نوشتی برام
گلوریا راست می گوفت چون که هنری همش به فکر پول و سرمایش بود .
ممنونم از نظرت دوست من
عالی بود ممنون