قصه جذاب و شنیدنی نجات فیلی از گودال
3.8/5 - (66 امتیاز)

 

 

 

 

روزی روزگاری توی جنگل سرسبز و زیبای قصه ما آقا شیره که پادشاه جنگل بود توی خونه اش نشسته بود که میمون کوچولو به سراغش اومد و گفت: “آقا شیره به کمکت احتیاج داریم.  فیل خاکستری توی گودال افتاده و ما نمی تونیم اونو بیرون بیاریم..”

شیر شاه تعجب کرد و گفت:” چطور چنین چیزی ممکنه؟ فیل خاکستری جنگل رو خیلی خوب می شناسه . چطور توی گودال افتاده؟”

میمون گفت:” به تازگی شکارچیان گودال بزرگی توی جنگل درست کردند و روی اون رو با علف و برگهای خشک پوشونده بودند. فیلی متوجه نشد و داخل گودال افتاد..”

شیر شاه گفت:” فیل خاکستری خیلی مهربونه و همیشه به بقیه حیوانات کمک می کنه . همه باید بریم و اون رو فورا بیرون بیاریم “بعد هم غرشی کرد و به همراه میمون به سمت گودال راه افتاد.

گودال درست در وسط جنگل و نزدیک درخت انجیری بود که شاخه های بلندش همه جا پخش شده بود. حیوانات زیادی در اطراف گودال ایستاده بودند.

شیر شاه وقتی فیل خاکستری رو دید که مجروح شده با صدای بلند فریاد زد:” فیلی نگران نباش، من اینجا هستم. فورا تو رو از این گودال بیرون میارم..” و قبل از اینکه کسی کاری بکنه به داخل گودال پرید و گفت:” فیلی من تو رو هل می دم و تو با تمام قدرت خودت رو به بیرون بکش..”

 

فیلی کمی جابجا شد . شیر کمر فیل خاکستری رو گرفت و با تمام قدرت اون رو به بیرون هل داد..” اما شیرشاه نتونست حتی یک سانتی متر هم فیلی رو تکون بده . شیرشاه عرق روی پیشانیش رو پاک کرد و گفت:” اوووه فیلی تو خیلی سنگینی ! حتی یک کوچولو هم حرکت نکردی! اما نگران نباش دوباره امتحان می کنیم. وقتی من فشار میارم تو هم سعی کن که به بیرون بپری.. مطمینم که این بار می تونی بیرون بیای!”

خرس قهوه ای که این اتفاقها رو تماشا می کرد گفت:” جناب پادشاه ! همه ما تلاش کردیم اما فیلی خیلی سنگینه و بیرون آوردنش خیلی کار سختیه . هیچ کدوم از ما نتوست حتی یک سانتی متر هم فیلی رو تکون بده.. بهتره از گودال بیرون بیایید”

شیرشاه گفت:” ولی همه ما فیلی رو دوست داریم و نمی تونیم اون رو همینجا رها کنیم!” خرس قهوه ای گفت:” بله درسته و بهتره یک نقشه دیگه برای بیرون آوردنش بکشیم..”

شیرشاه از گودال بیرون پرید. اون نگاهی به حیوانات کرد و گفت:” همه حیوانات اینجا جمع شدند اما من کرگدن رو نمی بینم! ” میمون گفت:” کرگدن تمام روز رو می خوابه . اون احتمالا چیزی در مورد فیلی نمی دونه وگرنه الان اینجا بود..” شیر گفت:” اون خیلی قویه و حتما میتونه فیل خاکستری رو از گودال بیرون بیاره! سریع برو و خبرش کن”

میمون رفت و خیلی سریع به همراه کرگدن برگشت. کرگدن گفت:” جناب پادشاه نگران نباشید ! من الان میرم داخل گودال و فیلی رو بیرون میارم!” فیلی تا صدای کرگدن رو شنید گفت:” نه کرگدن ! وارد گودال نشو! ” کرگدن با خنده گفت:” نگران نباش دوستم! من با دقت وارد می شم..”

فیلی فریاد زد :” وایسا ! وایسا! اول به حرف من گوش بده ..”  کرگدن گفت:” وقتی بیرون اومدی به حرفهات گوش می کنم!” و به طرف گودال حرکت کرد. فیلی با عصبانیت  گفت:” عاقل باش! اگر تو من رو بیرون بیاری ، اونوقت چه کسی تو رو بیرون بیاره؟!!”

کرگدن ناگهان ایستاد و گفت:” اوه به این فکر نکرده بودم !” .

بله بچه ها جونم! مشکل پیچیده ای بود. به نظر شما حیوانات جنگل چه فکری برای نجات فیلی کردند؟ پس خوب گوش بدید تا ادامه قصه رو براتون تعریف کنم.

همه حیوانات شروع کردند به فکر کردن. ناگهان الاغ که وسط حیوانات ایستاده بود گفت:” کرگدن نگران نباش! بیرون آوردن تو از گودال کار آسونیه!”

کرگدن پرسید:” چطور این اتفاق میفته؟” الاغ گفت:” تو به داخل گودال میری و فیلی رو به بیرون میفرستی. بعد دوباره فیلی به داخل گودال میاد و تو رو نجات میده!!!” کرگدن گفت:” لابد دوباره بعدش من برم و فیلی رو نجات بدم؟؟!!” الاغ خندید و گفت:” تو خیلی زرنگی که برنامه من رو فهمیدی..” کرگدن با عصبانیت فریاد زد:” این چه فکر احمقانه ای بود که کردی؟ کمی از فکرت استفاده کن!” الاغ که فهمید حرف بیهوده ای زده ساکت شد و دیگه چیزی نگفت.

شیرشاه پنجه خودش رو به آرومی روی شانه کرگدن گذاشت و گفت:” آروم باش کرگدن! باید همگی به کمک هم به فکر راهی برای بیرون آوردن فیلی باشیم”

طوطی گفت:” جناب شیر! اگر گودال رو پر از آب کنیم، فیلی میتونه توی آب شنا کنه و بیرون بیاد..” حیوانات از فکر طوطی خوششون اومد و سرشون رو تکون دادند.

شیر گفت:” این ایده خوبیه ولی نمی تونیم داخل گودال رو انقدر آب کنیم که حیوون سنگینی مثل فیلی بتونه داخلش شنا کنه! ”

خرگوش سریع گفت:” پس میشه داخل گودال رو با گل پر کنیم. فیلی می تونه روی گل ها پا بگذاره و بیرون بیاد!”  شیرشاه گفت:” ولی فیلی مثل تو پاهای سبکی نداره!  به همین خاطر بیشتر داخل گل ها گیر می کنه..”

زمان گذشت و هیچ کس نتونست راهی برای کمک به فیلی پیدا بکنه..

ناگهان گوزن نگاهی به مار کرد و گفت:” جناب شیر! اگر مار کبرا دم خودش رو داخل گودال بندازه فیلی میتونه اون رو بگیره و بیرون بیاد!”

شیرشاه گفت:” خب یک حیوان سبکی مثل شما می تونه به کمک مار از گودال خارج بشه ولی اگر فیلی اون رو بکشه مار هم به داخل گودال میفته!”

گوزن با ناامیدی گفت:” به این فکر نکرده بودم..” با شنیدن ایده گوزن فکری در سر الاغ جرقه زد. اون دستش رو بلند کرد و گفت:” من یک فکری دارم!”  کرگدن با ناراحتی گفت:” فکرهای تو بیهوده و احمقانه است! بهتره حرفی نزنی!”

الاغ با هیجان  گفت:” این بار به حرف من گوش کنید! یک فکر عالی دارم!” کرگدن می خواست دوباره حرفی بزنه که شیر گفت: ” کرگدن صبر کن  تا حرفهای الاغ رو بشنویم!” سپس نگاهی به الاغ انداخت و گفت:” زودتر فکرت رو بگو!”

الاغ گفت:” همه می دونند که الاغها در حمل بار یا کشیدن وزنه های سنگین بسیار قوی هستند. درسته؟” شیرشاه سرش رو تکون داد و گفت:” بله درسته!” الاغ ادامه داد:” دم مار رو به کمرم ببندید و سرش رو به داخل گودال بفرستید. وقتی فیلی سر مار رو گرفت من با تمام قدرت اون رو به بیرون می کشم!”

مار با شنیدن حرفهای الاغ گفت:” هی! چی می گی؟ اینطوری شاید فیلی از گودال بیرون بیاد ولی من حتما از وسط نصف میشم!!!” کرگدن با عصبانیت گفت:” دیدید گفتم ! الاغ همیشه حرفهای بیهوده و خنده دار میزنه!” شیر شاه گفت:” کرگدن عصبانی نشو! ایده الاغ شاید خنده دار باشه ولی راه نجات فیلی رو به ما نشون داد!”

مار که ترسیده بود گفت:” جناب پادشاه ! خواهش می کنم به حرفهای الاغ گوش نکنید.. اینطوری من از وسط نصف می شم!”

شیر شاه در حالیکه به درخت انجیر اشاره می کرد گفت:”مار نگران نباش ! منظور من اینه که ما از ایده الاغ استفاده می کنیم ولی به جای تو از شاخه های محکم درخت انجیر برای بیرون کشیدن فیلی استفاده می کنیم!”

کرگدن از شنیدن این ایده خیلی خوشحال شد و گفت:” عجیبه! این راه حل خیلی ساده است چطور به ذهن خودم نرسیده بود!” الاغ در حالیکه می خندید و دندونهاش معلوم بود گفت:” هههههه، ما الاغها این روزها خیلی خوب فکر می کنیم!”

شیر شاه رو کرد به جمعیت و گفت:” ایده الاغ خیلی خوبه ولی به جای بستن شاخه ها به  کمر الاغ ، اونها رو به پای کرگدن می بندیم. کرگدن به راحتی می تونه فیلی رو بالا بکشه..”

الاغ در حالیکه سرش رو تکون می داد گفت:” بله جناب شیر..من هم می تونستم فیلی رو بکشم ولی برنامه شما خیلی بهتره!”

شاخه های درخت انجیر مثل طناب های بریده شده و گره خورده بود. یک سر اون به پای کرگدن وصل شد و طرف دیگر اون به داخل گودال انداخته شد. فیلی طناب رو کشید تا قدرت اون رو امتحان کنه . شاخه ها به اندازه کافی قوی بود . میمون با صدای بلند داد زد:” آماده ای فیلی؟ ” فیلی گفت:” آماده ام”

میمون سوتی زد و به کرگدن اشاره کرد که جلو بره . به کمک طناب فیلی کم کم به طرف بالای گودال اومد. حیوانات دیگر اونها رو تشویق می کردند. فیلی خیلی زود به نیمه گودال رسید ولی هنوز نصف پایین بدنش داخل گودال بود. اون واقعا سنگین بود و با وجود تلاش کرگدن هنوز نتونسته بود خودش رو به بیرون بکشه..

کرگدن تلاش بیشتری کرد و فیلی تقریبا خودش رو به لبه گودال رسونده بود که ناگهان شاخه ها شروع به شکستن کردند. همه حیوانات از ترس داد زدند. ولی قبل از اینکه شاخه ها کاملا بشکنند شیر شاه سریع دست فیلی رو گرفت و اون رو به بیرون کشید.

همه حیوانات از خوشحالی فریاد زدند :” زنده باد پادشاه جنگل” شیرشاه در حالیکه می خندید گفت:” شما باید از الاغ تشکر کنید. این نقشه اون بود که تونست فیلی رو نجات بده!”  فیلی در حالیکه از خوشحالی اشک می ریخت الاغ رو در آغوش گرفت و گفت:” الاغ عزیز ! تو باید ما رو ببخشی ما همیشه به تو و حرفهات می خندیدم .. ولی الان واقعا خوشحالیم که تو دوست مایی..” کرگدن با صدای بلند گفت :” فیلی و الاغ دوستهای همیشگی..” بقیه حیوانات هم با خوشحالی همین حرف رو تکرار کردند. بعد هم شیر شاه گودال بزرگ رو پر از گل کرد و نگهبانانی رو در جنگل گذاشت تا دیگه شکارچیان از این راه نیایند.

 


داستان کوتاه کودکانه نجات فیلی از گودال تقدیم به کوچولوهای نازنین وولکی!

برای شنیدن قصه های بیشتر از وولک به صفحه قصه های کودکانه ما سر بزنید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



25 پاسخ
  1. زهرا
    زهرا می گوید:

    سلام. خیلی خیلی از سایت تون تشکر می کنم.قبل از آشناییم با این سایت بچه ها وقتی می گفتند قصه بگو نمی دونستم چی بگم. فقط چندتا قصه تکراری داشتم. اما از وقتی با این سایت آشنا شدم خیالم راحت شد. هر شب یه قصه جدید برای بچه هام می زارم و اونا هم خیلی خوشحال می خوابند

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز، از اینکه همراه ما هستین تشکر میکنم و خوشحالم که قصه های سایت براتون مفید بوده

      پاسخ
  2. منصوری
    منصوری می گوید:

    با عرض سلام خدمت شما و ممنون از داستان های خوب و آموزنده
    من هر شب یک داستان صوتی برای بچه هام میزارم که گوش بدن و بخوابن ، بنظر من داستان های صوتی برای موقع خواب مناسبتره تا داستان های تصویری
    موفق باشید

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز، بسیار ممنونم از لطف و همراهی شما و از اینکه نظرتون رو با ما مطرح کردین سپاسگزارم

      پاسخ
  3. مامان ماهان جان
    مامان ماهان جان می گوید:

    سپاس از تیم خوش ذوق و فعال وولک هزاران تبریک بابت موفقیتتون 👏تقریبا از شروع فعالیتتون تا الان پیگیر قصه هاتونم

    پاسخ
  4. مننننموغنفتححفحفنفنفگففووتفنفجفن3ن33837نف7ینا،
    مننننموغنفتححفحفنفنفگففووتفنفجفن3ن33837نف7ینا، می گوید:

    🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇲🇫🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇷🇴🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇷🇴🇵🇹🇷🇴🇵🇹🇵🇹🇷🇴🕊️🇷🇴🇵🇹🇷🇴🇵🇹🇵🇹🇵🇹🇷🇴🇵🇹🇵🇹🇵🇹🕊️🇵🇹🇷🇴🇵🇹🐇🐇🐰🐇🐰🐰🐇🐇🐰🐇🐰🐇🐰🐇🐇🐰🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🇧🇪🦨

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *