قصه جذاب و شنیدنی جینجر زرافه ی مهربان
3.6/5 - (7 امتیاز)

 

 

 

روزی روزگاری زرافه ای به نام جینجر در کشور کنیا که در قاره ی آفریقا واقع شده بود زندگی می کرد. مثل همه ی زرافه های دیگه ، جینجر گردن بلند و پاهای درازی داشت. اون به خاطر قد بلندش می تونست از بالاترین قسمت های  درختان  توی دشت تغذیه کنه و غذا بخوره. جایی که جینجر زندگی میکرد پر بود از علف ها و درختان بلند که بهش می گفتن علفزار. حیوانات دیگه مثل  گورخرها و بزهای کوهی نمی تونستن به جایی که جینجر قدش می رسید برسن،  اما جینجر همیشه غذا پیدا می کرد بچه ها. جینجر برگ های سبز و جوانه های جدید درخت ها رو خیلی دوست داشت.

یه روز ،جینجر مشغول خوردن برگ های مورد علاقه اش به همراه زرافه های دیگه بود. اون روز یک روز آفتابی روشن بود و هیچ ابری هم  توی آسمون وجود نداشت. مدتها بود که بارون نباریده بود ، به خاطر همین علفها و چمن ها خشک خشک شده بودن. در همون موقع ناگهان جینجر صدایی رو از پایین پاهای بلندش شنید: بله بچه ها اون دوستش میکی میمونه بود. میکی سعی می کرد حرف بزنه و چیزی بگه ، اما جینجر نمی تونست بفهمه که اون چی داره می گه.میکی خیلی خسته به نظر می رسید . جینجر ازش پرسید :” چی شده؟ چه مشکلی برات پیش اومده؟”
بچه ها جینجر خیلی زرافه ی مهربونی بود ودلش می خواست که به همه کمک کنه.درست در همون موقع بود که میکی روی زمین افتاد.

جینجر  همچنین یک زرافه باهوش هم  بود. او می دانست که چه مشکلی پیش اومده.. میکی هیچی برای خوردن پیدا نکرده بود  و بسیار گرسنه و ضعیف شده بود.  بنابراین جینجر مقداری از برگها و جوانه های ترد و تازه رو از بالای درختی که اونجا داشت غذا میخورد گاز زد و کند و بعد اونا رو روی زمین درست نزدیک جایی که میکی افتاده بود انداخت.در همین موقع جینجربه آهستگی با نوک پای بلندش به میکی ضربه زد و اونو تکون داد و گفت :” بلند شو میکی،من مقداری خوراکی برای خوردنت پیدا کردم . میکی به آهستگی چشماش رو باز کرد ونشستو بعد مشغول خوردن شد.

بعد از مدتی ، وقتی که  میکی حالش بهتر شد ، جینجر ازش پرسید: “چه اتفاقی افتاده میکی؟ چرا اینقدر گرسنه هستی؟ چرا نتونستی چیزی برای خوردن پیدا کنی؟”

میکی گفت: ” به خاطر اینکه  مدت طولانی ایه که  بارون نباریده و حالا دیگه هیچ غذایی برای خوردن وجود نداره”

جینجر گفت: “این اصلا خوب نیست، حالا حیوانات دیگه چی کارمی کنن؟ برای اونا چه اتفاقی افتاده؟”

میکی گفت :” هیچ کس نمی دونه که باید چه کاری انجام بدن، همه گورخرها و بزهای کوهی و فیل ها نگران خشک شدن علف هستن. بعضی از اونا تو این فکرن که از علفزار خارج بشن و تلاش کنن تا خودشون روبه جنگل برسونن”

جینجر گفت: “این خیلی سفر طولانی ایه، تو هم می خوای با اونا بری؟”

میکی جواب  داد: “نمی دونم، به نظر تو ما باید چی کار کنیم؟”
جینجر مدتی فکر کرد و ناگهان فکر خوبی به ذهنش رسید.  “ما باید بریم با شیر شاه  صحبت کنیم. او باهوش ترین حیوان در تمام علفزاره”

میکی خیلی خسته بود و اصلا نمی تونست راه بره،به خاطر همین جینجر ازش خواست تا روی پشتش سوار بشه. جینجر گفت: “گردن منو محکم نگه دار.”

میکی با خنده گفت: “وای، تو خیلی گردن درازی داری”

جینجر در حالی که می خندید گفت:” تو راست میگی،من بلندترین گردن آفریقا رو دارم”

بله بچه ها اینطوری بود که اونا سفر خودشون رو به اون طرف علفزار یعنی جایی که شیر شاه اونجا قرارداشت شروع کردن.

جینجر و میکی خوش شانس بودن بچه ها، شیر شاه  روی صخره ای نشسته بود و وقتی که اونا درمیان علف ها قدم می زدن و جلو میومدن به راحتی می تونستن شیر شاه رو ببینن.جینجر و میکی با همدیگه فریاد زدن:” سلام شیر شاه”
شیر شاه  در حال چرت زدن بود و از اینکه از خواب بیدارش کرده بودن عصبانی شده  بود و بداخلاق بود ، اما اون مودب بود و گفت: “سلام جینجر و میکی. چرا این همه راه رو  از اون سر علفزار تا این سر علفزار اومدین؟ فقط برای اینکه منو بیدار کنین؟”

اما اون شوخی می کرد بچه ها و لبخند مهربونی روی لب هاش بود.

جینجرگفت : “میکی میگه هیچ غذایی روی علفزار باقی نمونده  به خاطر اینکه اون خیلی خشک شده،آیا تو نظری در این باره داری؟”

شیر شاه  مدتی فکر کرد. بعد اون گفت: “ما هیچ کاری درباره ی بارون نمیتونیم انجام بدیم، به زودی بارندگی شروع می شه ولی ما نمیتونیم مطمئن باشیم که کی این اتفاق می افته و چه زمانی دقیقا  بارندگی شروع می شه. وقتی بارون بیاد ، همه گیاهان دوباره رشد می کنن و غذای زیادی برای همه وجود داره”

شیر شاه کمی دیگه هم فکرد کرد و بعد ادامه داد:” تنها چیزی که می توانم به آن فکر کنم اینه که همه ی حیوانات به طرف جنگل حرکت کنن، اونجا چیزهای بیشتری برای خوردن وجود داره ، اما من می دونم که این یک سفر طولانی ایه  و خیلی هم آسان نیست. ممکنه رسیدن به اونجا یه چند روزی طول بکشه.”

جینجر و میکی به همدیگه نگاه کردند و بعد به صورت شیر شاه خیره شدن. جینجر گفت: “ممنونم شیر شاه،  احتمالاً بهتره همه ی حیوانات سعی کنن که خودشون رو به جنگل برسونن و نزدیک کنن”

بعد هم اونا خداحافظی کردن وتمام راهی رو که اومده بودن برگشتن. حالا اونا باید همه ی حیوانات را دور هم جمع می کردن تا سفر طولانی و سخت خودشون رو به طرف جنگل شروع کنن . بچه ها جونم اصلا نیازی نبود که جینجر همراه دوستاش  و حیوانات دیگه ی علفزار به سمت جنگل بره چون اون مقدار زیادی غذا در بالای درختان علفزار داشت، اما او دوست خیلی خوب و مهربونی بود و می خواست تا اونجا که می تونه به دوستاش  و حیوانات دیگه ی علفزار کمک کنه .

بله عزیزای دلم اونا دیگه کم کم به سمت درختان مورد علاقه ی جینجر نزدیک شده بودن که…حدس می زنین که میکی و جینجر چی دیدن بچه ها؟؟

بله ،همه حیوانات قبلاً اونجا جمع شده بودن و منتظر جینجر و میکی بودند . جینجر پرسید :” چرا همه تون اومدین اینجا؟ ”

یکی از گورخرها گفت: ” عقاب تیز پرواز بهمون گفت که تو می خوای ما رو به نزدیک جنگل ببری”

میکی پرسید :” اون از کجا می دونست؟”

یکی از بزهای کوهی گفت :” اون وقتی که شما داشتین با شیر شاه صحبت می کردین حرفاتون رو شنیده”

جینجر گفت :” بنابراین همه ی شما تصمیم گرفتین که سعی کنین و به طرف جنگل حرکت کنین؟”

همه حیوانات جواب دادن:” بله”

در همین موقع یکی از فیل ها اضافه کرد :” البته اگر تو کمک کنی تا ما به اونجا برسیم”

جینجر گفت :” بله حتما کمک می کنم، من دوست شما ها هستم”

بنابراین اونا سفر بزرگ خودشون رو از علفزار به سمت جنگل شروع کردن و قرار شد توی این سفر جینجر به عنوان راهنما و راه بلد به دوستاش و حیوانات دیگه کمک کنه.

آفتاب خیلی داغ بود و هیچ غذایی برای خوردن و هیچ جایی هم برای نوشیدن آب وجود نداشت . در همین موقع بود که اونا صدایی شنیدن. بله عزیزای من اون صدای رعد و برق بود. حیوانات با صدای بلند فریاد زدن :” رعد و برق” .  صاعقه و رعد وبر ق برای حیوانات علفزار بسیار ترسناک و وحشتناک بود بچه ها. می تونین حدس بزنید چرا؟ بله درسته  آتش! به خاطر اینکه بعضی وقتا رعد و برق به به چمن ها و علف های خشک علفزار برخورد می کنه وباعث میشه که کل علفزارآتش بگیره. بنابراین همه شون پا گذاشتن به فرار. و دقیقا اون چیزی رو که فکرش رو می کردن اتفاق افتاد. حیوانات فریاد می زدن:” آتش ” ، اونا میتونستن آتش رو ببینن و بوش رو حس کنن.آتش داشت مستقیم به طرفشون میومد.

جینجر باید سریع فکری می کرد. چون قدش خیلی بلندتر از همه حیوانات دیگه بود. او گردن بلندش رو  تا اونجایی که می تونست بالا برد و کشید. حالا اون می تونست جایی رو ببینه  که آتش درش وجود نداشت. اون سریع گفت :” بدویین عجله کنین، همه باید از این راه بریم”

همه حیوانات جینجر رو  دنبال کردن و تا اونجایی که می تونستن تند و سریع دویدن. خیلی زود همه شون از منطقه ی خطر خارج شدن. اونا ایستادن و یکبار دیگه دور هم جمع شدن . جینجر پرسید :” همه  اینجا هستن؟”

اون می خواست مطمئن بشه که همه ی حیوانات علفزار و دوستاش سالم و سلامت  هستن. همه حیوانات به اطراف نگاه کردن. همه شون اونجا بودن.

و بعد در همون موقع شگفت انگیزترین اتفاقی کهمی تونست بیفته افتاد.  یکی از گورخرها گفت: “من احساس کردم که یک قطره افتاد روی صورتم ”

یکی از بزهای کوهی گفت: “من هم همینطور.”

بله بچه ها اون قطره های بارون بود که داشت روی سر و صورت حیوانات می فتادو بالاخره بعد از مدتی طولانی باران شروع به باریدن کرده بود.حیوانات علفزار خیلی خوشحال بودن. در ابتدا باران کمی بارید ولی بعدش هی بیشترو بیشتر شد. باران آتش روهم خاموش کرد تا  حیوانات مجبور نباشن بیشتر از این فرار کنن و بدون. باران چاله ها و گودال ها رو هم پر از آب کرد و باعث رشد دوباره گیاهان شد ، به خاطر همین جینجر و دوستاش دیگه مجبور نبودن به سفر طولانی و خسته کنندهی خودشون به جنگل ادامه بدن. همه ی حیوانات به زودی آب و غذای کافی برای خوردن پیدا می کردن و دئیگه تشنه و گشنه نمی موندن .جینجر که خیالش از دوستاش راحت شد به سمت درخت مورد علاقه ش برگشت و به جویدن برگ ها و جوانه های مورد علاقه ش مشغول شد.

بچه ها بچه ها!
قصه جینجر تموم شد ولی قصه های وولک اینجا تموم نمیشه!
با خواندن داستان کوتاه کودکانه وولک در هر ساعتی که دوست دارید می تونید یه دنیا قصه رو وارد دنیای قشنگ کودکانتون کنید!



برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

61 پاسخ
  1. نجمه
    نجمه می گوید:

    ممنون ازتون.اما صوتی بهتر تصویری هست . گوشی روشن میمونه و بچه هی میخواد کنجکاوی کنه. اما صوتی اینجور نیست

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز،مرسی که نظرتون رو برامون نوشتین، چون تقاضا برای قصه های تصویری هم داشتیم این بود که تصمیم گرفتیم مثل سابق در هفته قصه ی تصویری هم داشته باشیم ولی اگر مابل نیستین کوچولوی عزیزتون تصویر رو تماشا کنه میتونین فقط صدا رو پخش بفرمایین .

      پاسخ
    • امیر علی
      امیر علی می گوید:

      میتنونید گوشی رو خاموش کنید صدا قطع میشه وقتی روشن کنید توی منوی قفل میتونید بزنید شروع شه بعدخاموش کنید امید وارم نظرم مفید باشه

      پاسخ
  2. عقیل
    عقیل می گوید:

    ممنون. تا قبل آشنایی با این سایت مجبور بودم هر شب یک عالمه جفنگ سر هم کنم. باور کنید دیگه جفنگم نمیومد. 🤪🤪🤪🤪😂😂😂😂

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      بسیار ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز و از اینکه نظر ارزشمندتون رو برامون نوشتین سپاسگزارم

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز، ممنونم از لطفتون، خوشحالم که کوچولوهای نازنینمون قصه های وولک رو دوست دارن

      پاسخ
  3. حنانه
    حنانه می گوید:

    سلام همه چی عالی لطفا تصویری نباشه .شب قبل خاب برای دخترام دوشن میکنم فقط صدا رو گوش میدن تصویری نمیشه

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز، ممنونم از لطف شما، حتما طبق روال گذشته باز هم قصه ی صوتی خواهیم داشت، ممنونم از صبر و شکیباییتون

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      دوست عزیزم ما طبق روال گذشته قصه ی صوتی در سایت خواهیم داشت و چون تقاضا برای قصه ی تصویری هم داشتیم این قصه ها رو در سایت قرار دادیم، ممنونم از همراهی و شکیبایی شما

      پاسخ
  4. خاطره
    خاطره می گوید:

    قصه هاتون عالی،گوینده عالی،بچه های من به صدا و قصه هاتون عادت کردن،به نظر من هم صوتی بهتره تا تصویری،

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از محبت شما دوست عزیز و بسیار خوشحالم که همراه ما هستین، مرسی که نظرتون رو برامون نوشتین،باز هم قصه ی صوتی طبق روال گذشته در سایت خواهیم داشت

      پاسخ
  5. آرتین
    آرتین می گوید:

    خسته نباشید. صداتون بسیار دلنشینه و پسرم عاشق قصه های شماست ولی کاش قصه ها را تصویری نذارید

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      بسیار ممنونم از لطفتون دوست عزیز، ما سعی میکنیم هم قصه های تصویری در سایت داشته باشیم و هم برای اون دسته از دوستانی که به قصه های تصویری علاقمند هستن قصه های تصویری هم آماده کنیم ، ممنونم از بردباری شما

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از مهربانیت دوست خوبم، در حال حاضر تعدادی از قصه های قدیمی در سایت موجود هست ، حتما تعدادش رو بیشتر خواهیم کرد

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *