قصه جذاب و شنیدنی دوست های صمیمی
3.8/5 - (47 امتیاز)

 

 

 

قصه امروزمون در مورد دو تا دوست به اسم آیدا و پریاست. آیدا و پریا هر دو  6 سال داشتند و با هم همسایه بودند ،اونا  هر روز از صبح تا شب کلی با هم وقت می گذروندن و با هم بازی می کردند. آیدا و پریا توی این چند سال دوستی  لحظه های شادی و خنده ، غم و ناراحتی و دعوا و عصبانیت زیادی رو در کنار هم تجربه کرده بودند. آیدا و پریا همیشه هر چیزی که داشتند مثل خوراکی هاشون یا اسباب بازی هاشون رو به هم میدادند و با هم شریک می شدند.

ولی بچه ها تنها چیزی که آیدا داشت و دلش نمی خواست اون رو به هیچ کس حتی به دوست صمیمی اش یعنی پریا بده یک عروسک بامزه با موهای فرفری بود که هدیه تولدش از طرف مامان بزرگ بود. هر بار که پریا می خواست که با عروسک آیدا بازی کنه آیدا بهانه ای می آورد و بهش اجازه نمی داد.

مثلا یک روز پریا گفت:” میشه اجازه بدی یه کم با عروسک موفرفریت بازی کنم ؟” آیدا جواب داد:” بله حتما، ولی راستش عروسکم الان خوابیده و من نمی تونم از خواب بیدارش کنم . آخه مامانم همیشه میگه نباید کسی که خواب هست رو ناگهانی بیدار کنم” پریا هم وقتی حرفهای آیدا رو شنید چاره ای جز قبول کردن نداشت.

یا مثلا یک روز دیگه پریا از آیدا خواست که عروسکش رو برای بازی بیاره و آیدا گفت:” نه نمیشه آخه عروسکم دیشب مریض شده بود و تا صبح سرفه می کرد. مامانم میگه نباید به کسی که مریضه نزدیک بشیم . برای همین بهتره که نزدیک عروسکم نشی..”

پریا هم که دلش نمی خواست مریض بشه با بی میلی  حرفهای آیدا رو قبول کرد و دیگه چیزی نگفت.

این اتفاق چند بار دیگه هم افتاد و پریا با اینکه خیلی دوست داشت یک روز با اون عروسک موفرفری بازی کنه ولی دیگه از بازی کردن با عروسکی که همیشه یک مشکل یا بهانه ای داشت منصرف شد و دیگه به آیدا چیزی نگفت. راستش آیدا هم ته دلش از اینکه میدید دیگه پریا سراغ عروسک موفرفری رو نمی گیره خوشحال بود.

یک روز صبح زود پریا با عجله به در خونه آیدا رفت و زنگشون رو چند بار فشار داد. آیدا سریع در رو باز کرد و گفت: ” چی شده پریا ؟ صبح به این زودی چه اتفاقی افتاده؟” پریا با ناراحتی گفت:” سلام آیدا ، ما به خاطر شغل پدرم داریم از این خونه میریم! قراره بریم یک شهر دیگه زندگی کنیم. من خیلی دلم برات تنگ میشه میدونم تو هم تنها میشی ولی خب دیگه کسی نیست که مدام ازت بخواد که عروسک موفرفریت رو بهش بدی”

پریا درست می گفت. آیدا به فکر فرو رفت از طرفی از اینکه دیگه مجبور نبود عروسک موفرفریش رو به کسی بده خوشحال بود و از طرفی از اینکه از دوست قدیمی اش دور میشد و دیگه نمی تونست اون رو ببینه واقعا احساس ناراحتی می کرد.

آیدا تمام روز رو به حرفهای پریا فکر می کرد. به اینکه برای همیشه از این شهر میرن و معلوم نیست اونها کی دوباره بتونند همدیگه رو ببینند. مامان آیدا که متوجه شده بود آیدا خیلی توی فکره نزدیکش رفت و گفت:” چی شده آیدا جان! به نظرم موضوعی ناراحتت کرده!” آیدا سرشو تکون داد و  با ناراحتی گفت:” بله مامان جون، پریا و خانواده اش دارن برای همیشه از این شهر میرن. دیگه هیچ وقت نمی تونم پریا رو ببینم! ” مامان، آیدا رو بغل کرد و موهاش رو نوازش کرد و گفت:” حق داری دخترم! جدایی از دوست صمیمی ات حتما خیلی ناراحت کننده است. ولی من مطمینم بالاخره یک روزی دوباره همدیگه رو میبینید. ببینم دلت می خواد یک هدیه یادگاری براش تهیه کنی و بهش بدی؟ اینجوری هر وقت اون رو ببینه یاد تو و خاطرات خوبی که با هم داشتید میفته..”

چشمهای آیدا از خوشحالی برقی زد و با هیجان گفت:” فکر خوبیه! یعنی چی میتونم بهش بدم؟” مامان گفت:” یه کم فکر کن ببین چی دوستت رو خوشحال می کنه؟ یادگاری می تونه حتی یک نقاشی یا کاردستی که خودت درست کردی باشه” آیدا یه کم فکر کرد و یک دفعه گفت:” میدونم چی خوشحالش می کنه!”

چند روز بعد آیدا با سر و صدایی که از حیاط خونه به گوش می رسید از خواب بیدار شد. از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و دید کامیون بزرگی جلوی در حیاط ایستاده و پدر پریا به کمک چند تا مرد دیگه وسایل خونه شون رو داخل کامیون می گذارند.

آیدا با عجله به طرف میزش دوید و بسته هدیه ای که آماده کرده بود رو برداشت و به طرف حیاط دوید. از دور پریا رو دید که داشت سوار ماشین میشد. آیدا با صدای بلند داد زد :” پریا صبر کن ! من یه چیزی برات دارم” پریا تا صدای آیدا رو شنید با عجله به سمتش دوید و همدیگه رو محکم بغل کردند. اشک از چشمهای هر دوشون سرازیر شده بود و نمی تونستند از همدیگه جدا بشند. پدر پریا داد زد:” پریا جان بیا، باید زودتر حر کت کنیم” پریا آیدا رو بوسید و بسته رو ازش گرفت و به سمت ماشین دوید.

پریا به محض اینکه داخل ماشین نشست بسته هدیه رو باز کرد و چیزی که میدید رو باور نمی کرد. عروسک موفرفری که همیشه آرزوی بغل کردنش رو داشت داخل جعبه بود و داشت با چشمهای خندون به پریا نگاه می کرد.

اون از داخل پنجره به عقب نگاه کرد و آیدا رو دید که با چشمهای پر اشک براش دست تکون میداد. پریا حالا فهمید که اون برای آیدا خیلی مهمتر و باارزش تر از عروسک محبوبش بوده . با صدای بلند فریاد زد: ” ممنونم آیدا ، دوستت دارم!  تو بهترین دوست منی و همیشه به یادت هستم..”

آیدا با شنیدن حرفهای پریا اشکهاش رو پاک کرد و به خونه برگشت. مامان که حالا همه ماجرا رو فهمیده بود آیدا رو بغل کرد و بوسید و گفت: ” بهت افتخار می کنم دخترم! تو با این کارت نشون دادی که ارزش دوستی خیلی بالاتر از یک عروسک هست. مطمینم پریا هر وقت با اون عروسک بازی کنه به یاد تو و لحظه های خوبی که با تو داشته میفته..”

آیدا سرشو تکون داد و لبخندی زد. اون حالا از خودش و کاری که کرده بود خیلی راضی بود .

اسم دوست صمیمی کودکان شما چیه و چقدر باهم صمیمی هستند؟

با طرح سوال از کودکان، بعد از پایان هر داستان کوتاه کودکانه، می توانید میزان علاقه و تمرکز کودکان روی ماجرای هر داستان رو متوجه شده و با توجه به سلیقه کودک داستان را برای او انتخاب کنید. هرچه داستان به سلیقه کودک نزدیک تر باشد، تاثیرگذاری آن داستان در کودک بیشتر خواهد بود.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



111 پاسخ
  1. عسل
    عسل می گوید:

    سلام
    این قصه شما خوب بود اما فقط یکم غمگین بود.
    لطفا داستانهای شاد بزارید و اشک بچه هارو در نیارید.
    ممنونم از وولک

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز ، ممنونم که نظرتون رو با ما در میان گذاشتین، امیدوارم از سایر قصه های وولک خوشتون بیاد

      پاسخ
  2. معصومه برزگر ممنونم بابت قصه های قشنگتون دهساله
    معصومه برزگر ممنونم بابت قصه های قشنگتون دهساله می گوید:

    معصومه برزگر ممنونم از قصه های قشنگتون ده ساله

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست خوبم، خوشحالم که قصه رو دوست داشتی، چشم ما سعی می کنیم هر شب با یک قصه ی جدیدمهمان شما باشیم

      پاسخ
  3. حلما نوری
    حلما نوری می گوید:

    سلام من یاد گرفتم که دوستی خیلی مهمه 😇❤💙💛💜💖ممنون برای قصه قشنگتون❤❤❤❤❤❤❤❤💛💛💛💛💛💛💛💛💛👏👏👏👌✌💕

    پاسخ
  4. Tina samanimogh adam🥰🥰🥰❤💝💋
    Tina samanimogh adam🥰🥰🥰❤💝💋 می گوید:

    سلام ممنونم از قصتون واقا باید دوست هامون را بیشتر از دوست داشته باشیم نه یک عوسک 🌹🌹🌹💝

    پاسخ
  5. وانیا
    وانیا می گوید:

    سلام این قصه رو بیشتر از همه ی قصه های شما دوست داشتم خیلی خیلی خیلی خیلی ممنون از شما

    پاسخ
  6. زینب رحیمیان
    زینب رحیمیان می گوید:

    سلام خانم قصه گو خیلی قصه های قشنگی میذارید هر شب و بعضی وقتها ظهر ها برای آقا محمد ۴ ساله قصه میذارم گوش کن و اونم فعل آخر جمله یا کلمات جدید رو تکرار میکن

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز ، بسیار ممنونم از همراهی ارزشمند شما و خوشحالم که از قصه های سایت راضی هستین

      پاسخ
  7. مبینا
    مبینا می گوید:

    قصه ی خیلی خوب وشیرینی بود ولی من بغضم گرف وبه زور بقیه داستان روخوندم باتشکر ازشما

    پاسخ
  8. کارین مرادی
    کارین مرادی می گوید:

    سلام
    من کارین هستم، ۵ سالمه
    من از این قصه یاد گرفتم که اگه دوستمون چیزی ازمون خواست، بهش بدیم.

    پاسخ
  9. بی نام
    بی نام می گوید:

    عالی بود واقعا واقعا دوسش داشتم بهترین داستانی که تا به حال خوندم دستتون درد نکنه😍😍♥️

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست خوبم، ماسعی می کنیم قصه هایی رو بیشتر بذاریم که هم دخترای گلمون دوست داشته باشن هم پسرای عزیزمون ، ولی حتما قصه های دخترونه هم تو سایت میذاریم😊😊🌺

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      جدایی از دوست ها کمی ناراحت کننده هست. اما مهم خاطرات خوب و شیرینی هست که از دوست ها داریم کیمیا جان

      پاسخ
  10. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    اسم بهترین دوست من چهار تا بهترین دوست دارم یکی
    عاطفه روانشاد
    علیا دایا
    آیلین آبخو
    و
    سلاله چرخزن

    پاسخ
  11. 💋باران آئین💗
    💋باران آئین💗 می گوید:

    عالی بود و اموزنده منم خودم دوست صمیمی دارم که توی مدرسه باهاش آشنا شدم از کلاس سوم تا چهارم اسمش سارینا خرمه ما تازه به کلاس چهارم رفتیم و پسفردا کلاسمون شروع میشه ما تو یک کلاسیم خب دیگه وختتون رو هدر ندم ممنون خدا نگهدار😍😘😗😙😚😄😇🙂👼👯😻💗💛👏👏👏👏

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      چقدر عالی، امیدوارم تو سال تحصیلی جدید کلی چیزهای مفید یاد بگیری و در کنار درس خوش بگذرونی کنار دوستات

      پاسخ
  12. نگار🖤
    نگار🖤 می گوید:

    سلام خاله صدف من قصه های شما رو خیلی دوست دارم امیدوارم که همیشه سالم و تندرست باشید🥰😗😗😗🤗

    پاسخ
  13. ⚘الما بهزادی ⚘
    ⚘الما بهزادی ⚘ می گوید:

    عالی بود، از محبتتون ممنونم که به ما قصه میگین از بس قصه هاتون خوبه که نگو من در وولک خیلی بهم خوش می‌گذره⚘🙏

    پاسخ
  14. محدثه حیدری
    محدثه حیدری می گوید:

    دلم برای اینکه دوستی ندارم می سوزد کاش یک نفر بود و می توانستم حرفامو بهش بگم بگم که چقدر دلتنگم بگم که چقدر این روزا حالم خرابه

    پاسخ
  15. محنا
    محنا می گوید:

    به نظر من دوستان نباید هیچ وقت قهرکنن من یکباربادوستم قهر کردن خیلی دردناک بوددقیقااسم دوستم آیداست

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *