روزی روزگاری یک باغ سرسبز و زیبا بود که گلها و حشرات زیادی توی اون زندگی می کردند. گلهای رنگارنگ هر روز صبح باز می شدند و به شاخه های درختها لبخند می زدند و عطر اونها کل باغ رو پر می کرد.
آدمهای زیادی برای دیدن این باغ سرسبز و گلهای زیباش به اونجا می اومدند و از دیدن اون همه زیبایی شگفت زده می شدند. داخل باغ یک زنبور عسل، یک پروانه زیبا و یک جیر جیرک هم زندگی می کردند که با هم دوست بودند و هر روز کلی کار می کردند و با هم حرف می زدند.
زنبور عسل شیره گل ها رو می گرفت و عسل درست می کرد. پروانه خال خالی هم دور گل ها می چرخید، بالهای زیباش رو تکون می داد و با گلها صحبت می کرد .گلها همه خوشحال می شدند و گلبرگهاشون رو به آرومی براش تکان می دادند. اما جیرجیرک متفاوت بود. اون شب ها آواز می خوند و گل های باغ به صدای جیرجیرک که مثل لالایی بود گوش می دادند و به آرومی به خواب می رفتند.
یکی از صبح ها که زنبور عسل و پروانه و جیرجیرک از خواب بیدار شده بودند و کنار هم بودند زنبورعسل با غرور گفت:” شما دو تا هیچ کار خاصی انجام نمیدید فقط از صبح تا شب توی باغ پرسه می زنید. من از هر دوی شما بهتر و مفیدترم چون که من به سختی کار می کنم و عسل خوشمزه درست می کنم.”

پروانه خالخالی با ناراحتی گفت:” شما عسلی که درست می کنید رو چیکار می کنید؟ فقط خودتون ازش می خورید. آیا تا به حال از عسلتون به ما دادید که ما هم بخوریم ؟ شما زنبورها واقعا خودخواه هستید..”
جیرجیرک گفت:” نخیر ! به نظرم، من از هر دوی شما بهترم . من نه مثل زنبور عسل نیش می زنم و نه مثل پروانه وقتی بالهام رو لمس کنند بیرنگ میشم! من توی این باغ بهترین هستم”
پروانه و زنبور عسل در حالیکه از حرفهای جیرجیرک ناراحت شده بودند با عصبانیت گفتند:” بسه ! بسه ! تو فقط یک حشره سیاهی که تنها کاری که میکنه آواز خوندنه. در حقیقت تو چون به زیبایی ما حسادت می کنی این حرفها رو میزنی!”
دعوای بین اونها کم کم زیاد می شد تا جایی که اونها آماده نیش زدن و صدمه زدن به همدیگه شده بودند. نسیمی که توی باغ می وزید اونها رو دید و خیلی غمگین شد. برای همین تبدیل به یک باد شدید شد و وزید و هر کدوم از حشره ها رو به سمتی پرتاب کرد.
اون روز با کمک نسیم دعوای اونها تموم شد ولی جر و بحث های اونها روز های بعد هم ادامه داشت و گلها از شنیدن صدای دعوای اونها ناراحت و غمگین می شدند.
یکی از روزها که دوباره حشره ها در حال جر و بحث و دعوا بودند. پادشاه گلها که یک رز قرمز بزرگ و زیبا بود صدای اونها رو شنید. زنبور و جیرجیرک و پروانه که دیدند گل رز داره به حرفهاشون گوش میده به نزدیکش رفتند و گفتند:” گل زیبا ، اصلا تو بگو کی توی باغ از همه بهتره! ما حرف تو رو قبول داریم”
گل رز خیلی باهوش بود و میدونست که چون حشره ها عصبانی هستند اون هر چیزی که بگه بی فایده است و اونها قبول نمی کنند. به همین خاطر رو کرد به اونها و گفت:” همتون فردا بیایید تا جواب سوالتون رو پیدا کنید”

حشره ها به حرف گل رز گوش دادند و منتظر فردا شدند. هر چقدر زمان می گذشت از عصبانیت اونها کمتر میشد. صبح روز بعد اونها مشتاقانه منتظر بودند تا حرفهای گل رز رو بشنوند. وقتی که حشره ها به باغ رسیدند با صحنه عجیب و غریبی رو به رو شدند.
هیچ خبری از گلهای باغ نبود همه شون بسته بودند و حتی یک شکوفه ی باز هم دیده نمی شد. باغ بدون گل ها و شکوفه ها واقعا عجیب و ترسناک بود.
کم کم هوا تاریک شد حتی شکوفه های گل شب بو که شب ها باز می شدند هم باز نشدند. حالا بدون گلها چطوری ملکه زنبور عسل می تونست عسل درست کنه؟ اون خیلی ناراحت بود.
بدون گلها پروانه خال خالی هم نمی دونست کجا بچرخه و کجا بنشینه! برای همین شروع به گریه کردن کرد.
جیرجیرک هم آواز خوندن رو فراموش کرد و با ناراحتی روی شاخه ای نشست. اونها همگی متوجه اشتباهشون شده بودند. اونها دلشون می خواست دوباره گل ها باز بشن و شکوفه بدن!
همون موقع صدای گل رز رو شنیدند که گفت:” حالا دیگه باید جواب سوالتون رو گرفته باشید..” حشره ها که از شنیدن صدای رز خیلی خوشحال شده بودند گفتند:” ما رو ببخش دوست عزیز. تو بدون اینکه چیزی بگی جواب سوال ما رو دادی. ما فقط به خودمون فکر می کردیم. اما حالا دیگه این حقیقت رو می دونیم که وجود گلها چقدر مهمه و بدون وجود گلها ما ناقص هستیم.”
گل رز گفت:”همه در این دنیا اهمیت دارند. برای همین فکر کردن در مورد اینکه کی بزرگتره یا کوچکتره و یا بهترینه موضوع بیهوده ای هست. همه شما بهترین هستید.” به محض اینکه گل رز این حرفها رو زد همه گلهای باغ دوباره باز شدند و شکوفه دادند..
باغ دوباره زیبا و پر گل شد و حشره ها از خوشحالی هورا کشیدند.
حشره ها فهمیدند که هر سه شون باارزش و مفیدند و برای اینکه با هم دوست باشند باید به هم احترام بگذارند و قدر همدیگه رو بدونند. اونها به گل رز قول دادند که دیگه با هم دعوا نکنند تا فقط صدای خنده و شادی توی باغ بپیچه . گل رز به اونها لبخندی زد و گفت:” باغ به هر سه ی شما نیاز داره و شما دوستهای خوب ما هستید.”
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





این داستان در مورد چه چیزی بود
اینکه هر موجودی در نوع خودش ارزشمنده و در باغ قصه ی ما هیچ موجودی نسبت به اون یکی برتری نداره😊
درمورد اینکه هر موجودی یجور ارزش داره نه کم نه زیاد
بسیار عالی مرسی از اینکه انقدر قصه قشنگ میزارید
سپاس از نظر لطفتون و ممنون از همراهی ارزشمند شما
سلام به پیج وولک 🖐
من این قصه رو دوست داشتم . من هرشب به قصه های شما گوش میدهم.
ممنون از پیج قصه گویی خوب شما 👌🌹
سلام دوست عزیزم، منم از شما ممنونم که همراه ما هستی و به قصه های وولک گوش میکنی
سلام
من از این قصه فوق العاده خوشم اومد و میدونم که هر چیزی با ارزشه و نباید به زیبایی خودمون مغرور باشیم.
از وولک ممنونم
سلام دوست خوبم و آفرین به شما دختر دوست داشتنی
سلام من عاشق زنبور ها هستم پروانه و جیر جیرک هم دوست دارم
آفرین به شما دوست مهربانم
سلام قصه عالی بود 🌹 ممنونم آموزنده هم بود❤
سلام ثنای عزیز ممنونم که به قصه های وولک گوش میکنی
خیلیییییی عالی
ممنونم دوست عزیز
💋🙏🏻💋
🌺🌺🌺
سلام خیلی عالی بودبچه ها دوست داشتن ممنون
سپاس از نظر لطفتون دوست عزیز
عالی بود ممنون
مرسی دوست مهربانم
سلام ممنون از قصه های خوب تون فقط جای این تبلیغات (عطر زنانه) اینجا نیست من دوبرابر قصه داشتم توجیه میکردم که این عکس ارتباطی با داستان نداره و چرا این خانم استایلش ایطوریه🤣🤣
یاعلی
سلام دوست عزیز ، ممنونم از همراهی ارزشمندتون و سپاس از صبوری شما برای تبلیغات🙏
سلام ممنون از قصه های آموزنده ی شما
سلام وانیا جان، ممنونم که به قصه های وولک گوش میکنی عزیزم
بیب، بیب،! بازم اومدم تا نضر بدم. ععععععاااااللللییییی 😍🐣❤️💓💛💓💚💓💙💓💜💓🖤💓🌈
ممنونم یسنای عزیز که نظرت رو برامون مینویسی🌹🌹
سلام مرسی از قصه های قشنگ عالی بود
سلام دوست مهربانم و ممنون از شما که به قصه های وولک گوش می کنی
سلام من مبایل دزد برد برای همین با یل مامانم نظر دادم عالی
🌺🌺🌺🌺
خخخخخخخخخییییییییییییییلللللللللللللللللییییییییییییییی عععععععععععععععععااااااااااااااااااااااااااااااالللللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییییییییی😃😃😃😃😃 نمی شه به قصه های شما ایراد گرفت😁😊
ممنونم از شما دوست مهربانم
گل ها کجا رفته بودن تو باغ که نبودن کجا بودن ولی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ممنونم ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی. بود
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
سلام اسم من دلارام است
من از قصه شما خوشم امد و لطفا یکم قصه هاتون طولانی تر کنید
سلام دلارام جان، خوشحالم که قصه ها رو دوست داری عزیزم، چشم حتما
ممنون از این قصه های جالب خواندنی من هرشب ی قصه انتخاب میکن ب پسرم میگم
ممنون از شما بابت همراهی با وولک!
سلام من رونیکا رحیمی هستم من خیلی این داستان دوست داشتم من هیچ وقت با دوستام دعوا نمیکنم🌹🌹🤩🤩♥️♥️🌹🌹🌹🙏🙏🙏🙏
سلام رونیکای عزیزم خیلی برداشت خوبی داشتی دختر گلم
عالییی
تشکر
ممنون از قصه ی آموزنده
تشکر از همراهی شما
من آلارا ی ۹ ساله هستم
سلام آلارای عزیز
خیلی ممنونم که با وولک همراهی
من عاشق گل ها و همه موجوداتم و به نظرم همه خوبن🌺🌺❤️
چه عالی، آفرین هاناجان
به نظر من همه موجودات به هم وابسته هستن و به همدیگه نیاز دارن❤️❤️
بله کاملا درسته، همهی ما مثل حلقه های زنجیر هستیم
واقعا عالی ترین داستانی بود که تو عمرم خوانده بودم ممنون باباتش خیلی ممنون ❤️❤️💗
🥰خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم