یکی بود یکی نبود. توی یکی از خیابون های یک شهر بزرگ و شلوغ یک ساختمون چند طبقه بود که چند تا خانواده اونجا زندگی می کردند. بچه های اون ساختمون همگی با هم دوست و همبازی بودند. فصل تابستون با روزهای گرم و بلندش رسیده بود و بچه های قصه ی ما هم مثل خیلی از شما بچه های گلم عصرها به حیاط ساختمون می رفتند و همگی با هم بازی می کردند. فوتبال، دوچرخه سواری ، گرگم به هوا و کلی بازی جالب دیگه .
یکی از این بچه ها یک پسر مهربون به اسم ماهان بود. اون روز ماهان بعد از کلی بازی توی حیاط به خونه اومد. مامان ماهان مشغول تمیز کردن و گردگیری خونه بود. ماهان با ذوق و شوق به طرف مامان رفت و گفت:” مامان جون، میشه منم توی گردگیری کمکت کنم؟”
مامان از حرف ماهان حسابی تعجب کرد. آخه ماهان هیچ وقت به گردگیری علاقه ای نداشت . اون حتی حاضر نبود میز و کمد اتاق خودش رو هم گردگیری کنه ولی حالا از مامان می خواست که توی گردگیری کمک کنه.
مامان با اینکه گیج شده بود گفت:” بله که میشه ، بفرمایید اینم دستمال” ماهان با خوشحالی گفت:” پس من از کتابخونه شروع می کنم” و با عجله به سمت کتابخونه بزرگ توی پذیرایی دوید.

مامان از اینکه میدید ماهان به این کار علاقمند شده هم تعجب کرده بود و هم خوشحال بود. خلاصه بعد از یک ساعت کتابخونه از تمیزی برق میزد. مامان از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن کتابخونه تمیز لبخندی زد و گفت:” ممنونم پسرم، حالا میخوای یک شربت خنک برات درست کنم تا خستگیت در بره؟” ماهان گفت:” نه الان میل ندارم اگه میشه فردا برام درست کن..” بعد هم در حالیکه یک چیزهایی توی دستش بود با عجله به حیاط و پیش دوستهاش رفت.
مامان حسابی از کارهای ماهان تعجب کرده بود ولی چیزی نگفت . غروب وقتی ماهان دوباره از حیاط به خونه برگشت حسابی خسته به نظر می رسید و لباسهاش خاکی بود. مامان با تعجب پرسید:” ماهان جان مگه کجا بازی کردید که انقدر خاکی شدی؟”
ماهان لبخندی زد و گفت:” فردا همه چیز رو بهتون میگم”
فردا صبح ماهان زودتر از همیشه از خواب بیدار شد صبحانه اش رو خورد و چند تا میوه برداشت و گفت:” مامان من و دوستهام امروز صبح هم قراره با هم به حیاط بریم، چون کار داریم” و قبل از اینکه مامان چیزی بگه به طرف حیاط دوید.
مامان از کارهای ماهان حسابی تعجب کرده بود و یه کم هم نگران بود. برای همین تلفن رو برداشت و به خونه دوست ماهان که اسمش علی بود زنگ زد. علی و پدر و مادرش در طبقه بالای خونه ی ماهان اینا زندگی می کردند. مامان علی به مامان ماهان گفت که اتفاقا علی هم از دیروز کارهای عجیب و غریبی کرده و انگار چیزی رو پنهان می کنه. حتی جالبه که علی هم با اصرار خواسته که کتابخونه خونه رو مرتب کنه..

حالا مامان ماهان حسابی به فکر فرو رفته بود و فهمید که حتما یک چیزهایی هست که اون خبر نداره.. ظهر شده بود و هنوز ماهان از حیاط نیومده بود.
مامان کم کم نگران شده بود و تصمیم گرفت که خودش به حیاط بره و ماهان رو ببینه که همون موقع ماهان وارد خونه شد. ماهان با عجله گفت:” مامان جون میشه لطفا یک پارچ از همون شربت هایی که دیروز می خواستی برام درست کنی ، درست کنی و ساعت 5 به حیاط بیاری؟” بعد هم با عجله دوباره به حیاط رفت.
مامان حالا مطمین بود که توی حیاط خبرهایی هست. اون یک پارچ بزرگ شربت خنک درست کرد و به حیاط رفت.
بچه های ساختمان همگی کنار آلاچیقی که داخل حیاط بود ایستاده بودند. کم کم همه پدر و مادرها به حیاط اومدند. همه منتظر بودند ببینند بچه ها قراره چه چیزی رو به اونها نشون بدند.
بچه ها یک روبان قرمز به جلوی آلاچیق بسته بودند و از مامانهاشون خواستند که روبان رو ببرند. بعد هم همگی یک صدا گفتند : “به کتابخانه ما خوش آمدید.”

مامانها و باباها وارد آلاچیق شدند و اونچه که میدیدند رو باور نمی کردند. بچه ها با جعبه های خالی یک کتابخانه درست کرده بودند و هر کدوم از بچه ها کلی کتاب و بازی فکری از خونه آورده بودند و مرتب و منظم در طبقه های کتابخانه چیده بودند. ماهان گفت: ” ممنون که به افتتاحیه کتابخانه ما اومدید. همه می تونند از این کتابخانه استفاده کنند. همه بچه ها می تونند عصرهای تابستان رو اینجا بگذرونند و اوقات فراغتشون رو پر کنند.”
پدرها و مادرها از دیدن ایده جالب بچه ها و تلاش اونها برای اجرا کردنش خیلی خوشحال شدند و بچه ها رو تشویق کردند و ازشون تشکر کردند.
مامان ماهان رو در آغوش گرفت و گفت:” آفرین پسرم! خیلی فکر خوبی کردید! پس حالا فهمیدم چرا دیروز انقدر به گردگیری کتابخونه علاقمند شده بودی!” ماهان خندید گفت: ” بله مامان جون آخه کتابخونه ما به کلی کتاب نیاز داره”
پدر و مادر ها قول دادند که کتابها و بازی های فکری بیشتری رو تهیه کنند و به کتابخونه هدیه بدند. از اون روز به بعد هر روز بچه ها کلی از وقتشون رو توی آلاچیق حیاط که حالا کتابخا نه جالبی شده بود می گذروندند. اونها کتاب های همدیگه رو قرض می گرفتند و می خوندند. یا با هم بازی های فکری دسته جمعی می کردند و یا نقاشی می کردند. هر روز هم یکی از مادرها براشون میوه و خوراکی میاورد.
اینطوری بود که روزهای بلند تابستان به بچه ها خیلی خوش می گذشت و دیگه خیلی کمتر حوصلشون سر می رفت. خوب بچه های عزیزم اینم از قصه برنامه تابستانی. شما هم می تونید با مشورت با مامان و بابا برنامه هایی رو برای اوقات فراغتتون در نظر بگیرید که هم بهتون خوش بگذره و کیف کنید و هم بتونید چیزهای جدید یاد بگیرید.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





قشنگتر از قصه شما مگه قصه دیگه ای هم وجود داره؟ واقعا قصه های شما عالی هستن♡♡♡♡♡♡ ☆☆☆☆♤
ممنونم از نظر لطفت دوست مهربانم و خوشحالم که قصه های وولک رو دوست داری
سلام
من برای خواندن قصه های آموزنده شما لحظه شماری می کنم،واز این قصه یادگرفتم برای تابستان برنامه بریزم مثلاً با کمک دوستانم کتابخانه یا محل اسباب بازی درست کنم تا با هم بازی کنیم.از شما متشکرم
سلام دوست مهربانم و ممنونم از اینکه به قصه های وولک گوش میکنی و همراهمون هستی
عالی بود
عالی
من می دوست دارمه سمش ماهانه
🌺🌺🌺🌺🌺
وایی چقدر زیبا که تلاش بچه هارو نشون میدین.😘😘💋💋🌹🌹
ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز
عالیه
ممنونم دوست عزیز
عالی
ممنونم دوست عزیز
هرچند من از اسم ماهان بدم میاد ولی داستان خیلی خیلی خوبی بود
ممنونم از اینکه به قصه های وولک گوش میکنی دوست خوبم
خواهش💙
🌺🌺
صدای شما چقدر خوبه
ممنونم دوست خوبم
🌸🌸🌸🌸😍😍😍
🌹🌹🌹🌹
سلام قصه ی خوبی بود
سلام دوست عزیز ، ممنونم از لطفتون
باحال بود😊 جالبم بود 😎😎😎خوب 🙁ولی چرا امشب قصه جدید نداشتیم 🤔
ممنونم ازت ملینا جان و خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
آلی بود.
مرسی ازت دوست خوبم
عالی نه آلی
چرا همه اشتباه می نویسن
نه همه
بیشتر ها
عالی بود ممنون🥰
ممنون از همراهیتون با قصه، دوست عزیزم
🔝
این درسته
ممنون خاله صدف عزیز
به خاطر قصه های قشنگتون و بیان عالیتون و ممنون به خاطر موسیقی نوستالژیک اول و آخر قصه هاتون💙
خیلی ممنونم از نظرای قشنگت دوست خوبم
بسیار عالی
خیلی خوشحالم که با وولک همراهی دوست خوبم
موافق
سلام یک چیزی تازگیا فالیتتون کم شده
سلام دوست خوبم، ما هر روز یک قصه جدید براتون تهیه میکنیم و در سایت قرار میدیم
در زمینه های دیگر هم به زودی با فعالیت های جدید در خدمتتون هستیم
با دروود اولین باره که قصه های شمارو واسه بچهام دانلود کردم خیلی خیلی عالی بوده ممنونم از شما.
بسیار هم عالی
خیلی خوشحالم که با وولک همراه هستین
💐💐💐💐💐💐💐تقدیم به شما
به به چه گل های خوشگلی
ممنونم از لطفت آقا مهیار
😂
عالی بود💟💟💟💟💟💟💟💟
ممنونم از نظرت آتریسای عزیز
براي تابستان بايد برنامه هاي خاص ود را داشته باشيم تا به ما خوش بگذرد
بله کاملا درسته و باید از سرگرمی های مفید استفاده کرد
عالیه خیلی خوب اَست
خوب اَست
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
سلام وقت بخیر.واقعآ قصه هاتون عالی و آموزنده هستش.همیشه لذت می بریم ازش😍😍😍
بسیار عالی
خیلی خوشحالم که وولک همراهان عزیزی مثل شما داره
من هم دوست دارم براي تابستان برنامه اي داشته باشم كه سرگرمم كنه
امیدوارم تابستون مفید و سرگرم کننده ای داشته باشی پگاه جان. از کاردستی ها و نقاشی های وولک هم دیدن کن
عالی🥰🤩
تشکر دوست خوبم
بسیار عالی تشکر ازشما.💐💐💐💐💐💐💐
ممنون دوست خوبم
الان که تابستان شده
من خوشحالم
چون برای اولین بار قصه درباره ی تابستان که چه قدر باهاله شنیدم
ولی ناراحتم هستم
ولی این قصه حالم رو درباره ی تابستان یهههه کمی بهتر کرده
ممنونم
هزار ممنون
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
من برات آرزو میکنم همیشه از لحظه هات و همه فصل های زیبا لذت ببری کیمیا جان
بهترین قصه هایی کا میشناسم قصه ی وولک عالی👍😇
ممنون از نظرت دوست مهربونم
سلام بابت داستان های آموزنده ای برای بچه ها میخونین. منم برادر کوچیکم هر شب با قصه های شما میخوابه
ممنون که قصه های خوب برای بچه ها میخونید
ممنون از شما که همراه ا هستید
سلام دوست مهربونم خوشحالم که قصه ها رو دوست دارید
قصه خوبی هست
ممنون از نظرت دوست خوبم
عالی بود ممنون از شما
خیلی ممنون از نظرتون عزیزم
عالی و خیلی آموزنده من آلارا ی ۹ ساله
تشکر آلارا عزیزم
خیلی زیبا بود❤️❤️
ممنون الینا عزیزم
عالی بود فککنم من این قصه رو هفته ای سه بار برای دخترم میخونم خیلی دوس داره
باعث خوشحالی من هست دوست من. بهترین آرزو ها رو برای شما و دخترتون دارم.
سلام خاله خیلی از قصه شما لذت بردم
سلام آرسام عزیز، چه عالی خوشحالم که دوست داشتی قشنگم
عید مبارک
عید شما هم مبارک برسام جان
امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشی دوست خوبم
عالی مثل همیشه خاله صدف مرسی از توجه شما و اینکه از اینکه خیلی برای بچه های مودبزحمت میکشین سپاس گذارم خیلی قصه هاتون جالب و عالی هست ممنون از شما❤😚
خیلی ممنونم از نظر قشنگی که برام نوشتی دوست خوبم
عالی ترین و بهترین قصه 😁😄😋😋
خاله صدف شما بهترین هستین🫠💚💙🩵💜
من خیلی قصه ی شمارو دوست دارم 🙏
ممنون
ممنونم ازت لیسا جان💕💕خوشحالم که قصه هارو دوست داری
I LOVE YOU 💞💞💞💝💝💜💜💙💙💚💚
😍😍😍