قصه امروزمون در مورد یک آقا پسر 5 ساله به اسم مانی هست. مانی هم مثل خیلی از شما بچه های گلم عاشق روز تولدش بود و همیشه با اشتیاق از مامانش می پرسید که چقدر تا روز تولدش مونده، آخه اون خیلی جشن و شادی، کیک خوردن و هدیه گرفتن رو دوست داشت.
پدر بزرگ مانی همیشه هدیه های هیجان انگیزی به مانی میداد. برای تولد سال گذشته یعنی 4 سالگی مانی، پدربزرگ بهش یک موتور اسباب بازی کنترلی هدیه داده بود و چون مانی عاشق موتورها بود خیلی خوشحال شده بود. مانی به مامانش می گفت: کاش میشد دو بار در سال جشن تولد بگیریم ، اخه من خیلی جشن تولد رو دوست دارم..” مامان لبخندی زد و گفت:” تولدت نزدیکه مانی جان ، یک ماه دیگه روز تولدته..”

مانی دل توی دلش نبود که هر چه زودتر روز تولدش برسه. اون نمی تونست هیجان خودش رو کنترل کنه و یک روز از پدربزرگ پرسید:” پدربزرگ ، میشه بپرسم شما این دفعه چه هدیه ای می خواهید به من بدید؟” پدربزرگ خندید و گفت:” شما باید تا روز تولدت صبر کنی تا متوجه بشی پسرم”
روزها گذشت و گذشت تا روز تولد مانی از راه رسید. مانی از هیجان زیاد صبح زود از خواب بیدار شد. از اتاقش بیرون اومد و به سمت مامان دوید و گفت:” آخ جوون بالاخره روز تولدم رسید” مامان مانی رو بغل کرد و بوسید و گفت:” بله پسرم، امروز روز تولد 5 سالگیته و الان دقیقا 5 تا بهار و تابستون و پاییز و زمستون رو با چشمهای قشنگت دیدی!” مانی خندید و گفت:” مامان جون خیلی ذوق دارم که زودتر بادکنک ها رو باد کنیم و خونه رو تزیین کنیم و آماده تولد بشیم” مامان گفت:” میدونم پسرم مطمین باش خیلی زود و تا قبل از اومدن دوستهات همه کارها رو می کنیم”
مانی به کمک مامان و بابا بادکنک ها رو باد کردند و همه جا رو تزیین کردند. عصر همه دوستهای مانی برای جشن تولد به خونه شون اومدند. اونها توی جشن تولد کلی بازی کردند و رقصیدند و شادی کردند. بعد هم کلی خوراکی خوشمزه که مامان درست کرده بود و کیک تولد رو خوردند. اون روز به همه بچه ها و مخصوصا مانی خیلی خوش گذشت.

دوستهای مهربون مانی هر کدوم هدیه ای برای مانی آورده بودند که مانی از دیدن اونها کلی خوشحال شد و ازشون تشکر کرد. اما هدیه پدربزرگ یک پاکت کوچیک بود. مانی با تعجب پاکت رو باز کرد و یک دفترچه داخل پاکت دید. اون گیج شده بود و از پدربزرگ پرسید: ” پدربزرگ این چیه؟”
پدر بزرگ با لبخند مهربونی گفت:” این یک دفترچه حساب بانکیه! من یک حساب بانکی به اسم خودت برات باز کردم” مانی که منظور حرفهای پدربزرگ رو نمی فهمید یه کم اخمهاش تو هم رفت و با ناامیدی گفت:” اما آخه من با این چیکار میتونم بکنم؟”
پدربزرگ با مهربونی گفت:” میدونم که انتظار نداشتی هدیه تولدت اینطوری باشه ولی من می خواستم که تو کم کم پس انداز کردن رو یاد بگیری و شروع به پس انداز کردن بکنی، اینطوری هر وقت نیاز داشتی پول داری و میتونی استفاده بکنی”
مانی یه کم فکر کرد و گفت:” خوب من قلک داشتم و میتونستم از قلکم استفاده کنم” پدر بزرگ گفت: ” ولی توی بانک به حساب پس انداز تو سود هم اضافه میشه و پولت هر سال از اینی که هست بیشتر میشه. من هدیه تولدت رو توی این حساب گذاشتم شما می تونی پول های تو جیبی یا هر پول هدیه دیگه ای رو به حسابت اضافه کنی .بانک هر ماه یه مبلغ اضافه رو به عنوان سود به پول تو اضافه می کنه. اگر دوست داشته باشی می تونیم فردا با هم به بانک بریم تا متوجه بشی که باز کردن حساب بانکی چطوری هست ”
مانی حالا کنجکاو شده بود تا بدونه بانکها چیکار می کنند و کارشون چیه. برای همین موافقت کرد تا فردا به همراه پدربزرگ به بانک برن.
صبح روز بعد مانی و پدربزرگ به بانک رفتند. این اولین باری بود که مانی به یک بانک می رفت. اونها اول از یک دستگاه جالب که جلوی در بانک بود کاغذی رو گرفتند که روش شماره ای نوشته شده بود که نوبت اونها بود. اونها روی صندلی نشستند تا نوبتشون بشه. همه چیز برای مانی جالب و هیجان انگیز بود.
وقتی نوبت اونها شد بلندگوی بانک شماره اونها رو اعلام کرد و مانی و پدربزرگ به پشت یکی از باجه ها رفتند. پدربزرگ فرم باز کردن حساب رو به مانی نشون داد و خانم کارمند بانک برای مانی توضیح داد که چه مقدار پول داخل حساب مانی هست و هر ماه چه مقداری به عنوان سود به پول مانی اضافه میشه.

مانی حالا از داشتن حساب بانکی احساس غرور می کرد و پول های توی قلکش رو هم که با خودش آورده بود رو به حساب بانکیش اضافه کرد.
پدربزرگ گفت:” اگر همین طور کم کم به حساب پس اندازت اضافه کنی می تونی خیلی زود دوچرخه مورد علاقت رو بدون کمک مامان و بابا بخری ..”
مانی خندید و گفت:” حق با شماست پدربزرگ! واقعا هیجان انگیزه که بتونم با پولهای خودم دوچرخه بخرم..اما پدربزرگ شما می دونی که بانک با پولهای ما چیکار می کنه؟ ”
پدربزرگ گفت:” بانک پولهای شما رو به کسانی که نیاز به پول دارند قرض میده یا توی پروژه های بزرگ مثل ساختن سد سرمایه گذاری می کنه و سود به دست میاره که اون سود رو به مشتریان بانکی مثل شما میده..”

مانی که حالا خوب با کار بانکها آشنا شده بود با خوشحالی پدربزرگ رو بغل کرد و گفت:” ممنونم پدربزرگ! من امروز خیلی چیزا یاد گرفتم، این بهترین هدیه تولد عمرم بود” بعد هم از بانک خارج شدند و به سمت خونه رفتند. مانی ذوق و شوق داشت که هر چی زودتر دفترچه حساب بانکیش رو به مامان و بابا نشون بده.
درسته که بهترین و معروفترین زمان برای مطاله یا شنیدن داستان کوتاه کودکانه قبل از خواب و در شب است؛ اما قصه های رایگان وولک، با در برداشتن داشتن نکات آموزشی و اخلاقی، برای همه ساعات روز و شب بچه مناسبند!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





🎁🔮🎁💰الما بهزادی هستم شش سال و نیم
ممنون که به قصه های وولک گوش میکنی الما جان
سلام
قصه ی زیبایی بودد
ممنون از وولـــک
سلام دوست عزیز و ممنونم از لطف شما
من هم مثل مانی تولد را خیلی دوست دارم و پول هایم را پس انداز می کنم تا بعداً وسایل مورد نیازم را بخرم
آفرین به شما دوست خوبم
سلام …..قصه جالبی بود …….ممنون وولک 🤩🤩
سلام دوست خوبم ، مرسی از نظر خوبت
من نازنین هستم ۶ ساله از اصفهان عااشق قصه هاتونم هر شب تا چند تا نخونم نمی خوابم ممنونم
سلام نازنین عزیز، ممنونم که همراه ما هستی و به قصه های وولک گوش یکنی
سلام قصه تون خیلی قشنگ بودوولک ،من هم جشن وشادی وهدیه گرفتن روخیلی دوست دارم 😍🤩
سلام دوست مهربانم ، ممنونم از نظر خوبت
سلام
از این قصه خیلی خوشم اومد.
پولامو پس انداز میکنم.و مثل مانی جشن تولد رو دوست دارم.
ممنونم از وولک
سلام عسل عزیز، خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
سلام عالیییییییی بود منم عاشق پس از انداز هستم
سلام دوست خوبم ، ممنونم که به قصه های وولک گوش میکنی
خوشگل بود🌸
ممنونم دوست عزیز
بسیارآموزنده وزیبا،،خیلی جالب بود،اولین قصه ای بود که بچه هاروباکاربانکهاآشنامیکرد،،بسیارکارارزنده ای بود🙏🙏🙏🙏
سپاسگزار م از محبت شما دوست عزیز
سلام وولک ثنا هستم 🌸 قصه هم آموزنده وخوب بود🌸
سلام..ممنون از داستان زیباتون و از آشنا شدنم با حساب بانکی و خوبیه پس انداز کردن خوشحالم
دنیا ۷ ساله
سلام دوست مهربانم، خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
سلام ممنون از قصه های جالبتون 🧡🧡
سلام دوست عزیز و سپاس از محبت شما
سلام..ممنون از داستان زیباتون و از آشنا شدنم با حساب بانکی و خوبیه پس انداز کردن خوشحالم
دنیا ۷ ساله
عالی
ممنونم دوست خوبم
عالی و خوب
ممنونم دوست مهربانم
خیلی جالب بود، اسم پسر منم مانی هست و ۵ سالشه،وعاشق تولد، خیلی از این قصه خوشش اومد،ممنونیم
سلام دوست عزیز ، ممنونم ازنظر لطف و همراهی ارزشمند شما
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییبییییییی
ممنونم دوست خوبم
عالی ولی چرا وقتی ۱ قصه تمام میشه نمی ره بعدی😒
لطفا رسیدگی کنید🥺
ممنونم ملینا جان،پاسخت رو در کامنتی که برای قصه ی ” شیر خجالتی ” گذاشته بودی نوشتم عزیزم😊
ممنون🙁
مرسی ازت دوست خوبم که به قصه های وولک گوش میکنی
خیلی با حال بود ما هم دوست داریم حساب بانکی داشته باشیم.
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
عالیه قصه های وولک
مرسی از شما دوست قشنگم
عالی
سلام دلارام سرابندی هستم ۷ساله از مشهد
خیلی قصه قشنگی بود
سلام دلارام مهربان،مرسی از شما که به قصه های وولک گوش میکنی و خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
عالی بود من نه سالمه و به قصه هاتون گوش میدم
ممنونم از شما دوست خوبم و خوشحالم که قصه ها رو دوست داری عزیزم
لطفا جواب بدید
بله حتما، من به تمام نظرات پاسخ میدم، ببخشید که بعضی اوقات کمی دیر میشه🙏🙏🌹
سلام من اسمابراتی هستم ۱۰ ساله از دیشب داشتم قصه های شمارو گوش میدادم و می خوندم ممنون وولکــــــ
سلام اسما جان! چه عالی که با وولک آشنا شدی عزیزم!
سلام مرسی از نظر خوب شما🤩💫
سلام دوست عزیز
ممنون از همراهی شما
روز جمعه ی همین هفته تولدم و منم هم از قصه خوشم اومد هم خیلی خوش حالم 🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈
چه عالی
تولدت مبارک دوست من
ممنون
Ali🤩🤩🥰🥰😛😛🥳🥳💝💝🎅🎅👏👏
عالی ممنون
تشکر
عااااااااااالییییییییییی
تشکر
عالیه ممنونم وولک خیلی خوشم امد
چه عالی
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
خیلی دوست داشتیم دست ختن درد نکنه
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی سونیا جان