یکی بود یکی نبود ، در یک جنگل بزرگ و زیبا حیوانات زیادی در کنار هم زندگی می کردن.در کنار حیوانات زیاد این جنگل یه یوزپلنگی به نام میشا هم با دو تا توله ش زندگی می کرد.یه روز یکی از توله های میشا بهش گفت :” چقدر گرمه ، پس کی بارون میاد مامان؟”
بچه ها متاسفانه توی این جنگل قصه ی ما یه مدتی بود که هیچ بارونی نباریده بود.حیوانات جنگل غذای کافی نداشتن. جنگل همیشه کمبود آب داشت و آب خیلی کمی هم که مونده بود به سرعت داشت زیر گرمای شدید آفتاب خشک میشد و از بین می رفت.
روزها خیلی گرم و خشک بودن و شب ها هم به طور بدی ناراحت کننده و آزار دهنده بود.پرنده ها و حیواناتی که بدنشون از مو و پر بیشتری پوشیده شد بود مثل خرسا ،شرایط و زندگی خیلی سخت تر و بد تری داشتن.

ابرها هر روز توی آسمون جنگل تشکبل می شدن اما بدون اینکه قطره ای بارون ازشون بباره از اونجا رد می شدن و می رفتن. ماه های پر بارون سال بدون اینکه قطره ای بارون از آسمون بباره گذشتن و تموم شدن.
کم کم خشکسالی توی جنگل ظاهر شد.حیوانات تصمیم گرفتن که به جنگل های دیگه که شرایط بهتری داشت برن تا بتونن راحت تر زندگی کنن.
تا حیوانات جنگل با بچه هاشون شروع به حرکت کردن، شاهین ها از جنگل های دیگه وارد جنگل قصه ی ما شدن و بهشون گفتن که حیوانات دیگه ای از جنگل های اطراف به جنگل اونا اومدن و دیگه جایی برای حیوانات جدید نیست.همه جا خشکسالی بود و هیچکس نمی دونست که باید کجا بره.
حیوانات جنگل تصمیم گرفتن که دور هم جمع بشن و جلسه برگزار کنن تا بلکه بتونن راه حلی برای این مشکل پیدا کنن.اونا قرار گذاشتن که هیچ حیوونی در طول جلسه حق نداره حیوون دیگه ای رو بخوره.
گوزن ها، سنجاب ها ، گاو میش ها ، گوره خرها، یوزپلنگ ها ، ببرها ،خرس ها، روباه ها و خرگوش ها همه و همه دور همدیگه جمع شدن.
پادشاه شیرو وقتی دید همه ی حیوانات جمع شدن شروع به صحبت کرد و گفت :” دوستان ، ما به خاطر انسان ها و کار هایی که انجام میدن با خشکسالی رو به رو هستیم ، از اونجایی که اونا فکر میکنن خیلی از ما بهترن ،درخت ها رو قطع کردن و جنگل ها رو از بین بردن و نابود کردن،سد ها رو بر روی رودخونه ها ساختن و باعث شدن که اونا خشک بشن و دارن روز به روز کره ی زمین رو به سمت نابودی می برن.آب و هوا تغییرکرده و دگرگون شده،در فصل هایی که باید بارون بیاد هیچ بارونی نمی باره،زمستون ها سر نیستن و تابستون ها هم هر سال بیشتر از سال قبل گرم تر و خشک تر می شن،زنجیره ی غذایی ما به خاطر نبودن غذای کافی و آب و هوای بد در حال نابودی و از بین رفتنه. بنابراین ما هم باید امسان ها رو از بین ببریم و نابودشون کنیم”
در همون لحظه فوکسی روباهه فریاد زد :” بله کاملا درسته انسان ها باید از بین برن” و همه ی حیوانات هم بعد از فوکسی شروع کردن به فریاد زدن و تکرار کردن.بله بچه ها کل حیوانات جنگل یک صدا فریاد می زدن و بیزاری و دشمنی خودشون رو درباره ی انسانها اعلام میکردن.
در همین موقع شاه شیرو با صدای محکم و بلندی گفت :” ساکت ” و بعد از اون همه ی حیوانات جنگل ساکت و آروم شدن.
” امشب ما به نزدیکترین شهری که کنار جنگله و انسان ها اونجا زندگی می کنن حمله می کنیم و آب و غذاهاشون رو ازشون میگیریم،اونا باید بفهمن که گرسنگی کشیدن چه حال بدی داره”

تمام حیوانات از تصمیم پادشاهشون خوشحال شدن و براش دست زدن و همگی با هم منتظر موندن تا شب از راه برسه و به شهر انسان ها حمله کنن.
به محض اینکه خوشید غروب کرد و شب ازراه رسید،ببرها ، خرس ها ، شغال ها و یوزپلنگ ها از جنگل خارج شدن تا به شهر کنار جنگل حمله کنن.اما انسان ها در اطراف محل زندگیشون وسایل زیادی رو برای دفاع از خودشون درست کرده بودن ، بنابراین حیوانات جنگل نتونستن کار زیادی انجام بدن و فقط تونستن از تله هایی که برای خودشون درست کرده بودن فرار کنن و به طرف جنگل برگردن.
بله بچه ها خبر شکست خوردن اونا به سرعت در تمام جنگل پخش شد.شاه شیرو از حیوانات خواست تا باز هم دورهمدیگه جمع بشن و جلسه تشکیل بدن.
بعضی از کفتار ها که توسط آدم ها فراری داده شده بودن به یه گوشه ای رفته بودن و داشتن از ترس می لرزیدن.
شاه شیرو گفت :” ساکنان جنگل ، ما نمیتونیم با ترس زندگی کنیم،ما باید به جنگیدنمون با آدما ادامه بدیم، در این جنگ ما باید …”
اما قبل از اینکه شاه شیرو بتونه حرف خودش رو تموم کنه،میشا یوزپلنگه حرف اونو قطع کرد و گفت :” شاه شیرو ، اجازه میدی من چیزی بگم؟”
بچه ها جون همه ی حیوانات جنگل میشا رو دوست داشتن و بهش احترام میگذاشتن چون اون حیوونی دانا و عاقل بود که بدون جنگیدن و دعوا کردن راه حل مشکلات رو پیدا می کرد.
شاه شیرو به علامت بله سرش رو تکون داد و اون موقع بود که میشا گفت :” دوستان، جنگ ما با انسان ها نیست بلکه با کاریه که اونا انجام دادن.اونا از علم و دانششون خوب و درست استفاده نکردن و طبیعت رو نابود کردن.کره ی زمین در حال گرم شدنه ، کوه ها ی یخ توی قطب ها در حال آب شدنه،اما نه فقط ما بلکه خود آدمها هم از این موضوع ناراحت هستن و دارن اذیت میشن. بعضی اوقات اونا هم با کمبود آب و غذا مواجه میشن و به سختی میفتن.”
همه ی حیوونا داشتن به دقت به حرف های میشا گوش می کردن.

میشا ادامه داد :” اگر به انسانها حمله کنیم زنده نمیمونیم ، چون اونا از ما قوی ترن”
بعضی از حیوانات مثل کفتار ها که از آدم ها ترسیده بودن با حرف های میشا موافقت کردن ، اما بقیه ی حیوانات هنوز میخواستن که به جنگیدن و مبارزه کردن با آدما ادامه بدن.
در همین موقع شاه شیرو پرسید :” آیا تو برای این مشکل راه حلی داری میشا؟”
میشا جواب داد :” بله من یه راه حل خوب دارم ولی ممکنه یه مقداری زمان ببره و کند پیش بره”
حیوانات جنگل یک صدا گفتن :” راه حلت رو به ما بگو میشا”
میشا گفت :” ما باید به جای دزدیدن آب و غذای آدم ها تلاش کنیم و غذامون رو خودمون بکاریم و پرورش بدیم. همه ی ما باید سخت کار و تلاش کنیم و با صبر و حوصله منتظر دیدن نتیجه ش بمونیم ، اگر این راه حل جواب نداد یه راه حل دیگه ای رو امتحان می کنیم.” و شروع کرد به توضیح دادن درباره ی کاری که باید انجام می دادن.
صبح روز بعد کار کردن شروع شد.زمین های خشک و بدون محصول توسط گاو ها کنده شدن و شخم زده شدن و پرنده ها دونه هایی رو که با نوکشون جمع کرده بودن و اورده بودن توی اون زمین ها کاشتن.فیل ها و خرس ها رفتن و از دریاچه های دور که هنوز مقداری آب داشتن ، آب اوردن و روی خاک و دونه ها ریختن.
همه ی حیوانات و پرنده ها به همدیگه کمک کردن و بر اساس مهارت و توانایی هایی که هر کدومشون داشتن توی این کار مشارکت کردن.
اونها که سخت کار میکردن و تلاش می کردن مطمئن بودن که نقشه ای که میشا کشیده حتما نتیجه میده.اونا در باره ی کشاورزی چیزهایی دیده و شنیده بودن چون میدونستن که آدم ها هم همین کار رو انجام میدن.
روزها و هفته ها گذشتن و سپری شدن،اما نه آب و هوا بهتر شد و نه خبری از غذا و محصول بود.به نظر می رسید که تمام تلاش ها و زحمتاشون شکست خورده و از بین رفته باشه.
اونا کم کم فکر کردن که بهتره برن و غذا بدزدن.بنابراین تصمیم گرفتن که به شهر برن و به آدما حمله کنن و از اونا غذا بدزدن ، اینطوری شد که دوباره با پادشاه جلسه گذاشتن.
اما هنوز وارد غار شاه شیرو نشده بودن که آسمون شروع کرد به رعد و برق زدن.ناگهان تمام جنگل از نور صاعقه روشن شد و بارون شروع کرد به باریدن.در جایی که دونه ها کاشته شده بودن گیاه ها و درخت های کوچولو و تازه ای شروع به دراومدن کرد و تمام دریاچه ها شروع به پر شدن کردن.
با رشد کردن محصولات و گیاهان ، مشکلات غذای حیوونا به آرومی و کم کم حل شد و از بین رفت.از اون جایی که حیوانات گیاهخوار میتونستن الان غذا بخورن، حیوانات گوشتخوار هم به داشتن غذا خیلی امیدوار شدن.

بله بچه ها اگر چه یه کم طول کشیده بود ولی نقشه و راه حل میشا جواب داده بود و به نتیجه رسیده بود.اگر اونا به آدما حمله کرده بودن معلوم نبود اصلا تا کی میتونستن آب و غذا به دست بیارن و این کار رو ادامه بدن و آیا اینکه اصلا آب و غذا میتونستن به دست بیارن یا نه. حیوانات جنگل یاد گرفتن که اگر آرزوی انجام دادن کاری رو دارن و میخوان کاری رو انجام بدن، بهترین راه اینه که خودشون اون کار رو انجام بدن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی👍🏻
ممنونم دوست عزیز
سلام من میتونم قصه هام رو براتون بفرستم؟
سلام دوست عزیز ، لطفا از طریق دایرکت اینستاگرام وولک با ما در ارتباط باشین،ممنونم از شما🌺🙏
من دارم تازه گوشش می کنم. ولی بنظر عالی می یاد!
همینطور که فکر کردم ععععععاااااللللییییی بود!
🤗🤗🤗🤗🤗😻😻😻😻😻
ممنونم دوست مهربانم و خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
عالی بود اما هرچی برای شما مینویسم شما جواب من رو نمی دید
آتریسا هستم ۸ ساله از همدان
خیلی قصه ی خوبی بود مرسی
آتریسای عزیزم ممنونم که نظرتو برای وولک نوشتی عزیزم
عالی بود دخترم این قصه رو دوست داره
خیلی هم عالی
😻❤️♥️💝😘🤩 سلام از این قصه زیبا متوجه شدم که خودم باید با تلاشم به ارزوهام برسم
ممنون از وولک
سلام دوست خوبم و آفرین به شما
قصه خیلی خوب بود 🥰خیلی زا قصه خوشم اومد💕💕💕💕💕🥰🥰🥰🥰🥰
ممنونم از نظر خوبت دوست مهربانم
من یاد گرفتم اگر چیزی می خواهیم تلاش کنیم نه دزدی
آفرین به شما دوست خوب و مهربانم که با دقت به قصه ها گوش میکنی
سلام من محمد مهدی هستم، قصه رو دوست داشتم ، من یاد گرفتم برای چیزی که میخوام خودم باید تلاش کنم 😘😘🤩🙏🥰🥰🥰🥰
سلام محمد مهدی نازنین،خوشحالم که قصه رو دوست داشتی و آفرین به شما
سلام دزدی کار بدی باید تلاش کرد و چیزی که دنبالش هستی رو ده دست بیاریم
سلام دوست مهربانم وآفرین به شما
مرسانا خانم شش ساله از این قصه نتیجه گرفت قبل از هرکاری خوب فکر کنه♥️🌛
ممنونم از مرسانای عزیز که نظر خوبش رو برامون گفت
سلام،عالی بود و نتیجه گرفتم برای رسیدن ب آرزوها و بهترشدن زندگی مون باید خودمون تلاش کنیم
دنیا ۷ ساله❤❤❤
سلام دنیا جان ، ممنونم از اینکه نظر قشنگت رو برامون گفتی
سلام ثنا ۸ ساله هستم🎈 خیلی قصه ی خوبی بود یاد گرقتم نباید دزدی کنیم باید به آرزوی خودمون امیدوار باشیم🎈
سلام ثنای عزیز ، ممنونم که نظر قشنگت رو برامون نوشتی
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤🤍❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤🤍❤❤🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
تشکر میکنم از این همه لطفی که به وولک داری آتریساجانم
فوقالعاده بود، الان صدای شما رو وولک جان، دارم برای بار دوم گوش میدم❤🧡💛💚💙💜🤩😍😘
ممنونم دوست خوب و مهربانم
سلام ممنون از قصه ي خوبتون🌹🌹
درود دوست عزیز ، ممنونم از همراهیتون
سلام دوست عزیز و ممنونم از نظر لطفتون
سلام،خوب اون زمانی که حیوانات داشتن میرفتن توی غار شیر مگه تند نمیرفتن ؟؟
اونا باید احتمالا تند میرفتن.
خداحافظ
ممنون که نظرت رو برامون نوشتی دوست خوبم
سلام وای چه قصه قشنگی😍🥰من یه نتیجه خوبی گرفتم که باید تلاش کنیم و هیچ وقت تسلیم نشیم💪🏻من هر شب قصه های شما رو گوش میدم .ممنونم وولک🙏🙏🥰👋
ممنونم از شما کیمیای عزیز و خوشحالم که قصه های وولک رو دوست داری عزیزم
سپاس وولک جان 🙏🌹 من و ماهان هم خوندیم و مثل همیشه لذت بردیم ..💝🌺
ممنون از همراهی ارزشمند شما دوست عزیز
سلام خیلی خیلی قصه هاتون قشنگ و اموزنده هست من هر شب قصه هاتون رو گوش میکنم خیلی ممنونم😙😙
سلام دوست خوبم ، ممنونم که به قصه های وولک گوش میکنی مهربان
بسیارعالی
ممنونم از نظر خوبتون
💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖😘
من قصه رو خیلی دوست داشتم
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی امیر کیان مهربان
سلام ممنون از وولک😀😀😇😍😙💜💜💜
ممنونم از شما دوست خوبم که به قصه ها گوش می کنی
سلام من نیکی هستم ۵ ساله از اصفهان
من خیلی از داستانتون خوشم اومد و چند بار گوشش کردم و حتی قصه های تکراری شما را هم دوست دارم🤑❤😍😍😍👍👄💋💌💜💙💖😻🤩🤩🤩😍😍😍😍🤩🤩🤩🤩
سلام نیکی جان ، ممنونم از شما دوست خوبم که به قصه های وولک گوش میکنی
خوشم اومد مرسی😍😍😍
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست خوبم
به تازگی اومدم تو سامانه وولک. حسابی علاقمند شدم بویژه تنوع مطالب
ممنونم از اینکه به قصه های وولک گوش میکنی دوست خوبم
عالی بود ، کیف کردم 🤩🤩😍😍🌹🌹🌹🌸💐
سپاس از لطفتون
من از شما ممنون که این داستان را ساختید
ممنونم از شما دوست خوبم که به قصه های وولک گوش میکنی
عالی👍
ممنونم از نظر خوبتون
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوبه ممنون از شما 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
ممنونم از نظر لطفت دوست مهربانم
سلام من الینا هستم خیلی خیلی قشنگ است
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛🧡🧡🧡🧡🧡💚💚💚💚💙💙💙💜💜🤎🤎🖤🖤🤍🤍🤍♥️💘💓💓💓💓💓💓💓❤️❤️❤️❤️❤️
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی الینا جان
عالی بود
تشکر
عالی بود
تشکر
عالی بود ممنون🥰
تشکر
عالی و آموزنده من آلارا ی ۹ ساله
خیلی خوشحالم که از این قصه یاد گرفتی آلارا جان
خوبه فقط براش چند تا سوال طرح کنید
چه سوالاتی منظورتونه؟
زیبا و خوب بود دز
💕💕
خوب
است
💕💞💓
خیلی داستان قشنگیه من که دوست داشتم
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم