قصه جذاب و شنیدنی کرگدن کوچولویی به نام کاشا
4.6/5 - (33 امتیاز)

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود، در یک چمنزار بزرگ و زیبا ، کرگدن کوچولویی به اسم کاشا با مادرش زندگی می کرد.کرگدن قصه ی ما دوساله ش  بود بچه ها ، اون عاشق گشت و گذار توی چمنزار بود و دلش می خواست از همه جای اون چمنزار سر در بیاره.

مادرش همیشه به کاشا تذکر و هشدار میداد و میگفت :” خطر های زیادی بیرون از خونه وجود داره کاشا، خیلی باید مواظب باشی پسرم ، این رو هم فراموش نکن که همیشه از خودت یه بوی مخصوصی  به جا بذاری تا هر وقت که خواستی به خونه برگردی با بو کشیدن اون، راه خونه رو بتونی پیدا کنی و گم نشی”

کاشا به علامت متوجه شدن حرف مادرش سرش رو تکون داد ، اون حرف های مادرش رو فهمیده بود ولی به یاد اوردن هر چیزی که مادرش بهش گفته بود برای کاشای دوساله و کوچیک خیلی سخت بود.

یک روز بعد از ظهر،وقتی که  نور خورشید حسابی روی  چمنزار تابیده بود ،کاشا تصمیم گرفت تا با حمام کردن در یک چاله ی پر از گل خودش رو خنک کنه.اون همونطور که توی گلها دراز کشیده بود ، گوش هاش رو تکون می داد و با اونا مگس هایی روکه داشتن دور و برش پرواز می کردن از خودش دور می کرد.

ناگهان کاشا صدای عجیب و غریبی رو شنید.اون گوش هاش رو تیز کرد تا بفهمه صدا داره از کجا میاد.کاشا تا قبل از این هرگز یه همچین صدایی رو نشنیده بود.

اون از توی گل ها بیرون پرید و به سمت صدا شروع به حرکت کرد و بهش نزدیک تر شد.اون رفت و رفت اما نمی تونست بفهمه که اون صدا داره از کجا میاد.

کاشا نگاهی به دور و برش انداخت و فهمید بیشتر از اون چیزی که اجازه داشته و می تونسته از خونه شون فاصله گرفته و دور شده. در همین موقع اون حرف های مادرش رو به خاطر اورد و برگشت تا به خونه شون بره.

کاشا هنوزدو سه قدم بیشتر بر نداشته بود که دوباره همون صدا رو شنید. در همین موقع ناگهان اون یک مار پیتون بزرگ و غول پیکر رو دید که داشت به سمتش حرکت می کرد.کاشا که حسابی ترسیده بود به سرعت دوید و پشت چمن های بلند قایم شد.

کاشا در حالی که داشت از ترس می لرزید آهسته زیر لب گفت :” این مار پیتون قصد داره منو شکار کنه و بخوره، مامان کجایی؟ لطا منو نجات بده” ، اون خیلی وحشت کرده بود.کاشا چشم هاش رو محکم بست و کاملا سر جاش بی حرکت موند.اون صبر کرد و منتظر موند.خوشبختانه هیچ اتفاقی برای کاشا نیفتاد.

بعد از چند لحظه کاشا به آرومی و با احتیاط از بین چمن های بلند به مار پیتون نگاه کرد.اون دید که پیتون یه دونه آهو شکار کرده.کاشا از اینکه خطر از سرش رد شده بود و نجات پیدا کرده بود نفس راحتی کشید.

هوا کم کم داشت تاریک می شد و کاشا فهمیده بود که دیگه وقت برگشتن به خونه ست.اون به اطراف خودش نگاه کرد، سمت چپش رو نگاه کرد ، سمت راستش رو نگاه کرد.

اون شروع به بو کشیدن کرد تا با فهمیدن بویی که از خودش به جا گذاشته بود راه خونه رو پیدا کنه ولی در هیچ جایی نتونست متوجه بوی خودش بشه.

اون شروع کرد به دور خودش چرخیدن و چرخیدن ،ولی اصلا نتونست بفهمه که از کدوم راه اومده بوده و به اینجا رسیده.کاشا دوباره یاد حرف های مادرش افتاد و در همون موقع بود که ناگهان زد زیر گریه ، حالا گریه نکن و کی گریه کن.

همینطور که کاشا در حال گریه کردن بود ناگهان صدایی به گوشش رسید، ” کاشا ، کاشا ” بله بچه ها انگار کسی داشت اونو صدا می زد.کاشا گوش هاش رو تیز کرد و خوب حواسش رو جمع کرد، بله کسی داشت اونو صدا می زد ، کاشا از خوشحالی به هوا پرید و با بیشترین سرعتی که می تونست شروع به دویدن کرد.

اما بچه ها هنوز چند متری دور نشده بود که ناگهان توی یک چاله ی گود و عمیق افتاد ، کاشا هر جا رو نگاه کرد چیزی جز تاریکی ندید که ندید.

در همون موقع کاشا صدای مادر خودش رو از بالای گودال شنید که داشت صداش می زد.کاشا دلش میخواست گریه کنه.” مامان متاسفم که خیلی از خونه دور شدم ، واقعا معذرت می خوام”

این تنها چیزی بود که کاشا تو اون لحظه تونست به مادرش بگه.مادرش گفت :” نگران نباش پسرم ، من می رم کمک بیارم ، بهت قول می دم”

کاشا به آسمون نگاه کرد.اون ماه رو دید که خیلی زیبا می درخشید.کاشا به خودش قول داد که دفعه ی بعد بیشتر مراقب باشه و حواسش رو کاملا جمع کنه و به حرف مادرش بیشتر از اینا گوش بده.

صبح روز بعد وقتی که کاشا از خواب بیدار شد ، خودش رو دید که با یه عالمه طناب بسته شده.اون سر و صداهای بلندی رو می تونست در اطراف خودش بشنوه.کاشا گیج شده بود.اون اصلا نمیدونست چه اتفاقی افتاده.

کاشا تلاش کرد تا با دست و پا زدن و تقلا کردن خودش رو نجات بده،اما این کارش فقط باعش شده که آسیب ببینه به خاطر همین دست از تقلا کردن برداشت .بعد از مدتی کاشا احساس کرد که داره به سمت بالا کشیده میشه و از روی زمین بلند میشه.اون با خودش فکر کرد ” نکنه من رو گرفتن؟”

درست چند لحظه بعد کاشا خودش رو روی زمین دید.اون یه عالمه سر و صدای عجیب و غریب رو از اطراف خودش میشنید.کاشا می تونست صدای دست و سوت و هورا کشیدن رو از همه جا بشنوه.چشماش از نور زیاد فلاش های دوربین به سختی باز می شد  و اصلا نمی تونست دور و اطرافش رو واضح و کامل ببینه.

بله بچه ها صدها نفر در اطراف کاشا جمع شده بودن.اونا کاغذ هایی روکه روش عکس کرگدن داشت رو تو دستاشون نگه داشته بودن ، بعضی از اونا هم حتی عکس کرگدن رو روی کلاهاشون چسبونده بودن.

بعضی از اونا سوار فیل بودن و بعضیاشون سوار جیپ و یک عده ای شون هم پیاده بودن.هر چی کاشا به اونا نزدیک تر میشد همه بیشتر  بهش لبخند می زدن،اما اون اصلا هیچکسی رو نمی شناخت.کاشا ترسیده بود ، اون با خودش فکر کرد : ” اینا کی هستن؟ چرا اینجا هستن؟می خوان با من چی کار کنن؟”

چند لحظه بعد یکی از اون آدما به سمت کاشا اومد و اونو به آرومی و با مهربونی نوازش کرد و بعد به آرومی سر کاشا رو به سمت جنگل چرخوند .در همین لحظه کاشا مادرش رو دید که پشت درخت ها منتظرش ایستاده.بله بچه ها کاشا همون لحظه فهمید که اون آدما اسیرش نکرده بودن بلکه از توی اون چاله نجاتش داده بودن.

کاشا با بیشترین سرعتی که می تونست به طرف مادرش دوید.اون دوباره احساس امنیت و آرامش می کرد.کاشا از اینکه دوباره پیش مادرش برگشته بود خیلی خوشحال بود و به مادرش قول داد که از این به بعد بیشتر مراقب باشه و حرف های مادرش رو خوب خوب به خاطر بسپاره.

 


بچه ها! بچه ها!

وولک پر از قصه های صوتی و تصویری جذاب برای شماست!
برای دسترسی به انواع داستان های وولک، حتما به صفحه قصه های کودکانه وولک سر بزنید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



54 پاسخ
  1. سام
    سام می گوید:

    سام میگه: ما هیچوقت نباید از مادرمون دور بشیم والا اتفاق بدی برامون میفته.
    قصه تون عالی بود
    دستتون درد نکنه
    شبتون بخیر

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از لطفتون دوست عزیز و ممنون از سام مهربان که نظر قشنگش رو برامون نوشت

      پاسخ
  2. رهام يدللهي
    رهام يدللهي می گوید:

    سلام من رهام هستم من از اين قصه ياد گرفتم كه حرف پدر و مامانم را گوش دهم

    پاسخ
  3. میراحمدی
    میراحمدی می گوید:

    سلام
    برسام هر شب با یکی از قصه های شما می خوابه
    و خودش میگه همیشه از قصه های شما چیزهای جدید یاد میگیره
    امشبم نتیجه گرفته که ما باید به حرف های پدر و مادرمون خوب گوش کنیم

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز سپاس از نظر لطفتون و خوشحالم که برسام عزیز قصه های وولک رو دوست داره

      پاسخ
  4. نسیم و نیاسان
    نسیم و نیاسان می گوید:

    داداشم نیا سان هر شب قصه های شما رو گوش میده
    سپاسگزارم از داستان های جذاب و جالب شما⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩

    پاسخ
  5. آنیسا
    آنیسا می گوید:

    سلام قصه بسیار عالی بود. من نتیجه گرفتم که باید همیشه خوب خوب به حرف بزرگتر ها گوش کنیم.
    خدانگهدار
    شب بخیر

    پاسخ
  6. فاطمه- امیر حسین
    فاطمه- امیر حسین می گوید:

    ممنونم قصه های وولک بسیار زیبا هستند و مطالب مفید به بچه ها می آموزد

    پاسخ
  7. ثنا
    ثنا می گوید:

    سلام وولک ثنا هستم ❤ خیلی قصه ی آموزنده ای بود و من نکته های خوبی رو یاد گرفتم❤

    پاسخ
  8. پارسازارع
    پارسازارع می گوید:

    سلام ممنون بسیار آموزنده وزیبابود،،مامانم هرشب دوتاازقصه های شما برام می خونه،ومن از شنیدن اونالذت میبرم وبعدراحت خوایم میبره،،خیلی ازشمامتشکرم وولک،جان

    پاسخ
  9. بهاره
    بهاره می گوید:

    سلام، چه قصه قشنگی بود. من یاد گرفتم همیشه به حرف مامان و بابا خوب گوش کنم ⚘❤⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘

    پاسخ
  10. سمر وسلما وساره
    سمر وسلما وساره می گوید:

    سحرو سلماوساره سه خواهرهستن که سحر وسلما دوقلو هستن وساره یک سال از اونا بزرگتره… سلام میکنن خدمت شما و میگن که از این قصه فهمیدن که هم به حرف بزرگترشون گوش بدن و اگه گم شدن به پلیس خبر بدن حتما

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      من هم به سحر و سلما و ساره ی عزیز و همچنین به شما دوست عزیز سلام عرض میکنم و بسیار خوشحالم که از قصه هاراضی هستین

      پاسخ
  11. آروین
    آروین می گوید:

    ممنون از قصه های عالی و آموزنندتون آروین پسرم هر شب قبل خواب قصه های قشنگتون رو گوش میده و با خوشحالی شعر آخرش رو همخوانی میکنه و میخوابه.

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سپاس از نظر لطفتون دوست عزیز و خوشحالم که آروین عزیز قصه های وولک رو دوست داشته

      پاسخ
  12. ماهان
    ماهان می گوید:

    ممنون وولک جان، قصه‌ی زیبایی بود، ماهان هم تشکر میکنه، ماهان از این قصه یاد گرفت که همیشه باید به حرف پدر و مادرش گوش کنه، چون اونا به فکر محافظت از بچه‌هاشون هستند. ضمنا بچه‌ها نباید بدون حضور والدین، زیاد از خونه‌شون دور بشن …
    با سپاس بیکران🙏🌹

    پاسخ
  13. حلما
    حلما می گوید:

    😇سلام😄حلما جون از این قصه یاد گرفت که به راهنمایی های مامانش خوب توجه کنه😌
    ممنون از قصه خوبتون💞💟💜💕💖💗❤💙💚💛

    پاسخ
  14. ماندانا
    ماندانا می گوید:

    سلام
    قصه تون عالیه
    خواهرم از قصه امروز شما چیز جدید یاد گرفت
    میگه اگه هم مامان و بابامون گم گردیم بریم از پلیس بپرسیم مامان و بابامون‌کجاس

    خیلی دوستت داریم

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست قشنگم، مرسی که به قصه های وولک گوش میکنین و آفرین به خواهر مهربونت،منم دوستتون دارم

      پاسخ
  15. آیسو
    آیسو می گوید:

    عالی

    مرسی

    😁😁😁😁😁😁😍😍😍😍😍😍😍😍🥇🥇👰🏻👰🏻👰🏻👰🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻❤👌🏻👌🏻👌🏻👰🏻💐💐💐💐💐💐💐🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹💐🌹💐🌈🤩😘😘😘

    پاسخ
  16. روژمان پیری کرد
    روژمان پیری کرد می گوید:

    سلام من روژمان هستم و من نتیجه گرفتم که باید بدون اجازه ی پدرومادر از خانه دور نشویم🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈💫💫💫💫💫💫💫💫💫🌏🌏🌏🌏⭐⭐⭐⭐⭐🌦️🌦️🌦️🌦️

    پاسخ
  17. احمدرضا کوچولو
    احمدرضا کوچولو می گوید:

    سلام خسته نباشید….سایتتون عالیه….ای کاش یه اپلیکیشن داشته باشید واسه سایت، که به صورت منو همه داستان ها رو با صوت ردیف کنه که به همه قصه ها دسترسی آسان و سریع داشته باشیم،

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *