قصه امروزمون در مورد دو تا بچه شامپانزه باهوش و زرنگ به نامهای گابو و سابو هست که با هم دوستند و توی جنگلهای سرسبز آفریقا به همراه پدر و مادرشون زندگی می کنن. اونها هنوز کوچولو هستن و اعضای خانوادشون بهشون چیزهای خوبی یاد می دند تا بتونن زرنگ و ماهر بشن و یک حیوون ارزشمند برای جنگل باشن .
بچه های گلم خیلی جالبه که بدونید بعد از انسانها شامپانزه ها باهوش ترین موجودات روی کره زمین هستند. شامپانزه ها حیوانات اجتماعی و خیلی با هوشی هستند. اونها نه تنها برای حل مشکلاتشون با هم همکاری می کنند بلکه مهارتهاشون رو به همدیگه یاد می دند.
یک روز گابو و دوستهاش به دنبال غذا می گشتند. بعد از کلی گشتن یک درختی رو پیدا کردند که میوه های خشک شده ای داشت. شامپانزه ها بلافاصله از درخت بالا رفتند و و همه میوه ها رو چیدند و جمع کردند.
شامپانزه ها پوست میوه ها رو کندند بعد هم با استفاده از سنگ هسته هاشون رو خرد کردند. گابو که با تعجب این صحنه ها رو میدید به مامانش گفت: “مامان به اونها بگو این کار رو نکنند، اونها دارند به هسته ها آسیب می زنند”

مامان به آرومی گفت: ” نگران نباش گابو ، اون میوه ها همشون خشک شدند تازه داخل هسته شون یه مغز هست که قراره خورده بشه که خیلی هم مقوی و خوشمزه هستند. بعد هم یه مغز که از داخل هسته دراورده بود رو به گابو داد تا بخوره. گابو اون مغز رو خورد و با هیجان و خوشحالی گفت: ” چه خوشمزه بود، منم میخوام یه هسته رو بشکنم” مامان بهش چند تا هسته میوه داد . گابو هم دو تا سنگ پیدا کرد و به همراه دوستش سابو به گوشه ای رفتند تا هسته هاشون رو بشکنند.
اونها یک تکه سنگ پیدا کردند و هسته رو روش گذاشتند ولی هر بار که گابو سعی میکرد هسته رو بشکنه از زیر دستش لیز می خورد.
گابو گفت: ” انگار بزرگترها خیلی راحتتر این کار رو می کردند!” سابو گفت : “حق با تویه ، چطوره که من هسته رو با دست خودم نگه دارم و تو با سنگ خردش کنی؟” سابو هسته رو با انگشتهاش گرفت و بعد گابو با سنگ محکم به هسته کوبید!

ولی بچه ها هسته تنها چیزی نبود که گابو به اون ضربه زد ، در همون لحظه سابو فریاد بلندی کشید که : ” آی انگشتممم” . گابو در حالیکه سنگ رو به گوشه ای پرت می کرد گفت: ” معذرت می خوام، من باید با دقت بیشتری ضربه می زدم” سابو در حالیکه حسابی دردش اومده بود با ناراحتی گفت: ” این میوه ها و هسته هاشون خطرناکن ، من دیگه از اینها نمی خورم!” حتی گابو هم دیگه دلش نمی خواست تا از اون مغز هسته ها بخوره ..
وقتی که درد انگشت سابو از بین رفت اونها به آغوش مادرهاشون رفتند و خوابیدند و دیگه این موضوع رو فراموش کردند.
از اون روز مدتها گذشت و دو تا شامپانزه کوچولو حالا بزرگتر شده بودند و دوستی شون هم بیشتر شده بود. اونها دیگه کمتر پیش مادرهاشون بودند و بیشتر وقتشون رو کنار هم می گذروندند.
یک روز که همه شامپانزه ها زیر سایه درختی در حال استراحت کردن و چرت زدن بودند. گابو و سابو تصمیم گرفتند که بیدار بمونند و با هم گپ بزنند. بعد هم همینطور که سرگرم حرف زدن با هم بودند شروع به راه رفتن کردند و بدون اینکه متوجه باشند از درختشون دور شدند.
اونها اصلا متوجه نبودند که چقدر از بقیه شامپانزه ها دور شدند و چه خطری در کمین اونهاست. در پشت چمن های بلند بوته زار کفتار گرسنه ای به گابو و سابو نگاه می کرد. کفتار با خودش فکر کرد: ” جقدر خوب! مثل اینکه لازم نیست من امشب دنبال غذا برم چون که شکار با پای خودش به اینجا اومده!”
بعد هم از پشت بوته ها به بیرون پرید و راه رو برای شامپانزه ها بست. گابو و سابو فهمیدند که توی بد خطری گیر افتادند. کفتار گرسنه گفت :” مگه شماها نمیدونید که نباید به تنهایی تو این قسمت بوته زار پرسه بزنید؟”

سابو که ترسیده بود با ترس و لرز گفت: ” ما که کاری به تو نداریم بزار از اینجا بریم” کفتار گفت: ” نه امکان نداره.. من خیلی گرسنمه” گابو به آرومی در گوش سابو گفت: ” سابو ، تنها راهی که ممکنه نجاتمون بده اینه که سریع بدوییم”
سابو به آرومی گفت: ” کجا بدویم؟ اینجا که هیچ درختی نیست و اگه اون دنبالمون کنه می تونه به راحتی ما رو گیر بندازه” گابو گفت: ” اونجا رو نگاه کن! یک غار کوچولو بالای اون صخره هاست. اون غار خیلی کوچولوتر از اینه که کفتار بتونه داخلش بیاد! اگه بتونیم به داخلش بریم جامون کاملا امنه ”
سابو قبول کرد و دوتایی با سرعت زیادی دویدند و کفتار گرسنه هم به دنبالشون شروع به دویدن کرد. ولی شامپانزه های کوچولو خیلی سریع و چابک بودند و از لای سنگها و بوته ها با چالاکی می دویدند. اونها بالاخره موفق شدند و داخل غار پنهان شدند.
کفتار که به هدفش نرسیده بود نزدیک غار اومد و گفت:” شما اینجا قایم شدید؟ مگه میتونید برای همیشه داخل این غار بمونید؟ من انقدر اینجا می مونم تا بالاخره بیاید بیرون”
همونطور که کفتار بیرون از غار در حال پیدا کردن جای راحتی برای نشستن بود ، گابو و سابو هم در حال پیدا کردن نقشه ای برای فرار از غار بودند. گابو گفت: ” تنها راه فرار ما شکستن هسته میوه هست. سابو با تعجب گفت: ” ولی ما از کجا هسته پیدا کنیم؟ تازه یادت رفته که شکستن اون هسته ها چقدر دردناک و سخت بود ؟”

گابو لبخندی زد و گفت: ” تو نگران پیدا کردن هسته میوه یا درد شکستن اون نباش، اونی که باید نگران باشه کفتار پیره!” اونها آروم پچ پچی کردند و نقشه رو به هم گفتند و شروع به کار کردند.
سابو با صدای بلند به کفتار گفت: ” باید بهت بگم که تو دست و پا چلفتی ترین کفتار این جنگلی! اگر برگردی و دوستهات ببینند که از پس دو تا بچه شامپانزه برنیومدی حتما کلی بهت می خندن، اگه واقعا ما رو می خوای چرا نمیای ما رو بگیری؟”
کفتار که حسابی عصبانی شده بود گفت: “مگه اینکه دستم بهتون نرسه و بعد پنجه اش رو داخل غار کرد” همون موقع گابو همون کاری رو کرد که با هسته میوه ها کرده بود و با یک سنگ محکم روی پنجه کفتار کوبید. کفتار فریادی زد و پنجه اش رو بیرون کشید. بعد هم ناله کنان گفت: ” این دو تا بچه میمون ارزش این همه دردسر رو ندارند و سریع از اونجا دور شد”

شامپانزه ها وقتی دیدند اوضاع خوبه سریع از غار بیرون اومدند و با سرعت هر چه تمام تر به سمت درختشون دویدند.گابو و سابو فهمیدند که چقدر خوب و مهمه که تلاش کنند و به غیر از چیز هایی که از بزرگترهاشون یاد می گیرن، یه چیزهایی رو هم خودشون کشف کنند ،چون یه زمانی که اصلا فکرش رو هم نمی کنند به دردشون می خوره و نجاتشون میده.
بچه های باهوش وولک، امیدوارم از شنیدن این داستان صوتی هم لذت کافی رو برده باشید!
برای دسترسی به همه داستان های آموزنده وولک می توانید به صفحه ی قصه های ما در وولک مراجعه نمایید!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام شب بخیر خانم وولک،🙏🌹💓قصه باعث شدکه من مورمورم بشه،😂ولی در هر حال قصه عالی بود.👌🙈💕💓❤
ممنونم از شما دوست خوبم
نیکراد با قصه های شما فارسی یاد میگیره. فرسخها دورتر از ایران. سپاسگزاریم.
ممنونم از همراهی ارزشمندتون دوست عزیز
مگه چه زبونی بلده
😱
سلام
ممنون از قصه های بلند و جالبتون
من هر شب با قصه های شما میخوابم
ابولفضل نیکویی 7 ساله از تهران
ابوالفضل عزیز سلام ، ممنونم از اینکه به قصه های وولک گوش میکنی و خوشحالم که از قصه ها راضی هستی
سلام منم نیکی
مثل همیشه از سایت شما مامانم واسم قصه میخونه و قصه های شما را خیلی دوست دارم
🤩😍🤑🤗
سلام نیکی عزیز، خیلی خوشحالم که قصه های وولک رو دوست داری دوست خوبم
سلام ممنون از قصتون من خیلی دوست داشتم آرین ۶ ساله
سلام آرین عزیز ، ممنون از شما که به قصه های وولک گوش می کنی
سلام .قصه هاتون عالیه.من هر شب یکی از قصه های جدید را برای پسرکوچکم میخونم و اون با قصه شما میخوابه.ممنون از سایت خوبتون.
درود دوست عزیز و ممنونم از نظر لطف شما و همراهی ارزشمندتون
من رها طلعتی هستم کلاس اول ممنون که قصه های خوب خوب برامون میزارید
ما از این قصه یاد گرفتیم که همیشه اطلاعاتی که بزرگ تر ها به ما میدن خودمونم باید یه چیزایی کشف کنیم😍😍💗
دوستون دارم از رها طلعتی مکمل
ممنونم از نظر خوب و قشنگت رهای عزیز
ممنون برای قصه های عالیتون من از طراحی قصه های شبانه که بعضی اوقات واقعا حوصله نداشتم نجات دادین👏👏👏👏😁
سلام پارسازارع هستم ممنون ومتشکرم بابت قصه های زیبا وآموزندتون ..انشالله همیشه سالم وسلامت باشید
سپاس از نظر پر از مهرتون
سپاس از نظر لطفتون دوست عزیز و خوشحالیم که از قصه ها راضی هستین
ممنونم از نظر لطف و همراهی ارزشمندتون دوست عزیز
سلام قصه هایِ شما عالیه.من هرشب با قصه هاتون می خوابم.اَمیررضا ۷سالِه هستم از خوزستان
سلام امیر رضای عزیز،ممنونم از نظر قشنگت و خوشحالم که از قصه های وولک راضی هستی
سلام ممنونم قصه آموزنده ای بود.❤❤
سلام دوست خوبم ممنون از نظر لطفت
🦍🦧🐒 سلام اسم من دل آرا هست.
مگه اون سنگ اونقدر درد داشت وقتی خورد روی دوست اون شامپانزه؟
سلام دل آرای عزیز، اینطور که قصه میگه انگار سابو از خوردن سنگ روی دستش خیلی اذیت شده بوده و دردش گرفته بوده😊
سلام من محمدم
حیوون خونگی مورد علاقه من خرگوش هست
من هم مثل خرگوشم آب هویج رو خیلی دوست دارم
سلام محمد عزیز، ممنونم که نظر قشنگت رو برامون نوشتی
سلام من این قصه رو خیلی دوست داشتم شامپانزه ها خیلی باهوش هستند و میتونن برای ها مشکلی راهی پیدا کنن
سلام دوست خوبم و ممنونم از نظر قشنگت
سلام و خسته نباشید.لطفا خانومی که قصه میگن و معرفی کنید آرسین هر شب میپرسه اسم این خاله چیه؟
سلام دوست عزیز ، ممنون از شما، اسمشون صدف هست
خیلی باحال بود. ممنون
ممنونم از نظر خوبت دوست مهربونم
سلام اسم من رهام است و ٨ سالم است من از قصه ي شانپانزه هاي باهوش يادگرفتم مشگلات قديمي مي تواند يك روز هم كمكمان كند
سلام رهام جان ، آفرین به شما که به قصه خوب و با دقت گوش کردی و ازش چیزهای خوب یاد گرفتی
سلامااین داستان خیلی داستان آموزنده وخوبی بود،درسته مابایدهمیشه دنبال چیزهای جدیدباشیم چون ممکنه بعضی موقع هالازممون بشه.
سلام دوست خوبم و ممنونم از نظر قشنگت
قصهی زیبایی بود، سپاس …🙏🌹
ممنونم از نظر لطفتون
مرسانا خانم شش ساله از این قصه لذت برد ممنون از وولک🥰🌛
خوشحالم که مرسانای عزیز از این قصه خوشش اومده
سلام من سارینا هستم قصه های شما خیلی خیلی عالی هستند 💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯
سلام سارینای مهربان، ممنونم عزیزم و خوشحالم که قصه های وولک رو دوست داری
سلام شب شما بخیر هر شب با قصه های شما میخوابم لطفا هر روز قصه جدید بذارید ممنونم ازتون
سلام دوست قشنگم ،ممنونم ازت که هر شب به قصه های وولک گوش میکنی
💙(عالی بود حرف نداشت امدوارم مسابقه رو ببرم ) امیر علی از خوی💙به سلامتی
تمام استقلال بازان کیا استقلال هستن بگن
🌺🌺🌺
عالی من استقلالی هستم
💕💕💕
سلام من اسمم مرینت هست و داداشم کایان از قصه هاتون خیلی لذت بردیم
خیلی خوشحال شدم مرینت و کایان عزیز!
سلام ممنون از قصه های شبانه و بروزتون😍هر شب با صدای دلنشین شما پسرهامو میخوابونم ،هر شب باید چندتا از قصه ها رو پخش کنم براشون تا بخوابن
خیلی خیلی ممنونم که با وولک همراه هستین
خیلی خیلی عالی بود ممنون😘
ممنون از همراهی شما
خيلي عالي بود🥳🎃💀👻👼🏻👼🏻👼🏻👼🏻👼🏻🤱🏻🙇🏻♀️🫃🏼👨🏼🍼💃🏽👨👧👧👨👧👧👨👧👧👨👧👧👨👧👧👩👧👧👩👧👧👩👧👧👩👧👧👨👩👧👧👨👩👧👧👨🏿🍳👱🏼♀️🇮🇷💄🤰🏻👨🏻💼🤱🏼🦿🧕🏼🧒🏻👳🏻👳🏿👮🏻♂️👮🏿👩🏿⚕️🧑🏿🎤👸🏼🥷🏿🧝🏼♀️🫄🏼🤰🏼👩🏻🦽🕺🏻👩👧👧👨👧👧👨👩👧
تصویر هایی که همیشه میذاری خیلی بامزه هستن ریحانه جان
عالی
تشکر دوست من