روزی روزگاری در یک جنگل قشنگ و زیبا دو تا لاک پشت کوچولو به نام های شینی و اُون تازه سر از تخم بیرون اورده بودن، اما بچه ها انگار یه مشکلی پیش اومده آخه اُون نمیخواد از تو لاکش بیرون بیاد و حرکت کنه. شینی بهش میگه :” اُون ، تو باید از لاکت بیای بیرون تا ما بتونیم هر چی زودتر حرکت کنیم”
اون با اینکه میدونست خواهرش راست می گه اما همچنان می ترسید که از لاکش بیاد بیرون.آخه بچه ها جونم اون یه بچه لاک پشت کوچولویی بود که تازه اولین رعد و برق عمرش رو تجربه کرده و دیده بود، به خاطر همین اُون دیگه از اون به بعد از همه چیز می ترسید، وقتی میگم همه چیز یعنی همه چیز.از جیر جیر جیرجیرک ها از موش های صحرایی کوچیک و حتی از مهتاب.اون حتی از وزش کوچکترین نسیم و بادی روی لاکش هم می ترسید.رعد و برق و سر و صدای وحشتناکش اُون رو می ترسوند و رویاهاش رو خراب میکرد.حتی فکر کردن بهش هم باعث میشد که اُون دوباره بترسه و از لاکش بیرون نیاد.شینی که خواهر اون بود گفت :” از همه ی تخمهایی که مامان لاک پشته گذاشته بود فقط ما دوتا موندیم که هنوز به دریاچه نرسیدیم”
اون گفت :” متاسفم ،ولی من هیچ کاری در این مورد نمیتونم انجام بدم”
خواهرش گفت :” زود باش اون ، تو هم میتونی این کار رو انجام بدی،عجله کن ،این چیزیه که تو باید باهاش رو به رو بشی و قبولش کنی ، اتفاق های سخت تری از یک طوفان کوچیک تو زندگی وجود دارن که ما باید با اونا رو به رو بشیم”
اُون گفت :” یه طوفان کوچیک؟ تو به این میگی یه طوفان کوچیک؟ اون رعد و برق با اون صدای بلند و وحشتناکش به لاک من خورد و گریه مو دراورد”
شینی گفت :” اره حق با تو ا اُون، دیدن یه همچین صحنه ای خیلی هیجان انگیز بود ، ولی خب اون بعد از برخورد به لاکت منحرف شد و بهت آسیبی نرسوند، الان برای چی می ترسی؟”
اون گفت :” وقتی یه بار اتفاق افتاده یعنی ممکنه باز هم اتفاق بیفته، اگر دفعه ی بعد رعد و برق بخوره به منو منحرف نشه چی ؟دیگه اون موقع حتما تلف میشم ”
شینی گفت: ” نگاه کن اُون،اگر ما نتونیم یه دریاچه ای پیدا بکنیم و بهش برسیم اونوقته که دیگه تلف میشیم و کارمون تمومه ، تازه احتمال اینکه دوباره رعد و برق به لاکت بخوره و این اتفاق دوباره بیفته خیلی خیلی خیلی خیلی کمه”
اون گفت:” آره ، واین به این معنیه که میتونه دوباره اتفاق بیفته”
شینی گفت :” بله درسته، ولی احتمال اتفاق افتادنش به اندازه ی برنده شدن من تو مسابقه ی زیباترین دختر لاک پشت دنیا کمه اُون ”
شینی ادامه داد :” تو باید به من اعتماد کنی اون ، تو آخرین بچه لاک پشتی بودی که سر از تخم بیرون اوردی و من از اون موقع همیشه مراقبت بودم ،این یه قانونه، تو همیشه برادر کوچولوی من هستی و خواهی بود ”
اون گفت :” تو همش چهل ثانیه قبل از من به دنیا اومدی،این یعنی اینکه تو خیلی از من بزرگتری؟”
شینی جواب داد:” من خیلی بزرگ نیستم ولی خوشت بیاد یا نه خواهر بزرگتر تو ام و برعکس تو از هیچ چیزی توی این دنیا نمی ترسم”، بعد شینی بهش لبخند زد ولی لبخندش انقدر کافی نبود که بتونه اون رو از لاکش بیرون بیاره.
اون به خواهرش گفت :” سعی و تلاش خوبی کردی ولی من هنوزم نمی خوام از لاکم بیام بیرون”
در همین لحظه لاکپشت کوچولویی که اسمش رکسی بود برای اینکه از اونا آدرس بپرسه ، قدم زنان بهشون نزدیک شد.
رکسی گفت : ” امیدوارم مزاحمتون نشده باشم اما میشه به من بگید کجا میتونم دریاچه ی پایک رو پیدا کنم؟”
برای اُون روکسی زیباترین چیزی بود که تا حالا دیده بود و با دیدن رکسی این اولین باری بود که بعد از تجربه ی رعد و برقش دیگه احساس ترس نمی کرد. بدون هیچ تردید و کوچکترین مکثی اون برای اینکه به رکسی کمک کنه سرش رو از توی لاکش در اورد اما خجالت کشید که بخواد حرف بزنه. شینی اون رو از خجالت کشیدن نجات داد و به جایی که میدونست دریاچه در اونجا قرار داره اشاره کرد، یعنی درست هونجایی که رکسی ازشون سوال کرده بود و خواسته بودش که تو پیدا کردنش بهش کمک کنن .رکسی ازکمک شینی تشکر کرد اما گفت که سرما خورده ونمیخواد که اونا هم مریض بشن.
رکسی گفت :” پیدا کردن دریاچه خیلی هم نباید سخت باشه، خیلی ازتون ممنونم ،امیدوارم یک روزی همدیگه رو اونجا ببینیم.”
همینطور که رکسی داشت دور میشد اون احساس بدی کرد و ناراحت شد.با اینکه نتونست حتی کلمه ای به رکسی بگه میدونست که دوباره اونو خواهد دید و با این فکر دیگه احساس تنهایی نکرد.اون خیلی دلش می خواست که بتونه مثل رکسی از توی لاکش بیرون بیاد و به دریاچه بره و با رکسی و بقیه لاک پشت ها دوست بشه.
اُون با خوشرویی گفت: “می بینی شینی ، من دیگه نمی ترسم. من از لاکم بیرون اومدم و دیگه هیچ چیزی منو نمی ترسونه. اما قبل از اینکه اُون بخواد کلمه ی دیگه ای به زبونش بیاره و حرف بزنه یه دفعه پرید تو بغل شینی ، خواهرش گفت :” حالا دیگه چی شده اُون؟”
اُون گفت :” من الان وحشتناک ترین صدای دنیا رو شنیدم.صدای رعد و برق بود، ممکنه دوباره یه طوفان دیگه ای توی راه باشه”

در همین موقع صدای خنده و قهقه های عجیب و غریبی از نزدیک به گوششون رسید.بله بچه ها اون رعد و برق نبود که اُون رو ترسونده بود ، سنجاب کوچولویی که به سنگ های مقابل یک درخت برخورد کرده بود چیزی بود که باعث ترس و وحشت اون شده بود.
سنجاب پرسید :” بچه، تو مطمئنی که یه لاک پشت هستی و جوجه نیستی؟”
شینی جواب داد :”برادر کوچیکم رو اذیت نکن ، ترسیدن هیچ اشکالی نداره”
سنجاب دوباره گفت :” چی؟ من خودم شنیدم چند لحظه پیش داشتی بهش می خندیدی”
شینی گفت :” بله ، اما من فقط داشتم سعی می کردم تا اونو از لاکش بیرون بیارم ، من سعی نکردم اونو بترسونم”
سنجاب گفت :” خب من از طوفان و رعد و برق نمی ترسم و همه ی اینا به خاطر اینه که لونه ی امن و محکم و خوبی دارم، تازه اگر لاکی مثل اون داشتم که دیگه از هیچی نمی ترسیدم”
شینی گفت :” من خودم دیروز دیدمت که داشتی از دست یه گربه فرار می کردی”
سنجاب گفت :” آره ، خب که چی؟”
شینی گفت :” تو نزدیک بود از ترس اون گربه تلف بشی اما دیدن اون گربه منو نمی ترسونه”
سنجاب پرسید :” چی داری میگی؟”
شینی جواب داد :” بعضی وقتا همه ممکنه از یه چیزی بترسن ، ترسیدن برادر من از رعد و برق با ترسیدن تو از گربه چه فرقی داره مگه؟”
سنجاب می دانست که شینی به نکته خوبی اشاره کرده و حرف درستی زده ، بنابراین فقط سرش رو تکون داد و با سرعت از جلوی چشم اونا دور شد.
اُون گفت: ” ازت ممنونم ، تو واقعاً خواهر بزرگترو فوق العاده من هستی.”
شینی گفت :” اُون هونطور که قبلا گفتم این وظیفه ی منه که مراقبت باشم”
اُون گفت:” میدونی شینی من امرزو یه چیزی یاد گرفتم، شاید من طوفان و رعد و برق رو دوست نداشته باشم، اما اینکه از چیزی بترسم منو شرمنده نمیکنه و باعث نمیشه که خجالت بکشم.”
شینی گفت :” درسته برادر کوچولوی من ، و دونستن و فهمیدن این موضوع جرات و شجاعت میخواد”
همونطور که اُون و شینی به دنبال پیدا کردن دریاچه ی پایک در حال حرکت و سفر کردن بودن ، اُون از اینکه جرات کرده و شجاعت به خرج داده بود و از لاک خودش بیرون اومده بود احساس غرور می کرد. مطمئنا اُون در طول زندگیش رعد و برق و طوفان های زیادی رو می بینه، اما هیچکدوم به اندازه ی اولی اونو نخواهد ترسوند، و این به خاطر این هستش که اون درباره ی رعد و برق و طوفان مثل دفعه ی اول فکر نمیکنه و به اونا یه جور دیگه نگاه می کنه.
ترس کودکان انواع متعدد و متنوعی دارد و اختلالی بسیار مهم در میان بچه هاست که باید توسط والدین کودک جدی گرفته شود. والدین با بالا بردن آگاهی خود به وسیله مطالعه مطالب روانشناسی، می توانند نقشی موثر رد از بین بردن اختلال ترس در کودکان داشته باشند؛ اما اگر این اختلال در کودک پیشرفته شده باشد که به راحتی از بین نرود، برای درمان ترس کودک، والدین باید به روانشناس یا روان درمان کودک مراجعه نمایند!
برای دسترسی به سایر داستان کوتاه کودکانه های وولک، به صفحه قصه های کودکانه وولک مراجعه نمایید!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





قصه خوبی بود. من از سوسک و مارمولک و موش میترسم🦋🦋🦋🦋💜💜💜💜💜💜⭐🌼🌼🌼🌸🌸🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🪔
فقط اسم اون رو عوض می کردید بهتر بود
حتما سعی می کنیم از اسامی راحت تری استفاده کنیم
آره والا من نتونستم واسه بچه هام تلفظ درستی بکنم.
حتما سعی میکنیم تا از اسامی راحت تری استفاده کنیم دوست عزیز ، برای سادگی کار به فایل صوتی قصه هم میتونید مراجعه بفرمایید
ممنونم از اینکه نظرت رو برامون نوشتی دوست خوبم
قصه قشنگی بود مرسی مامان من هر شب برام از قصه های شما میخونه
خوشحالم که از قصه ها راضی هستی دوست مهربانم
ممنون❤😍
مرسی از شما دوست عزیز
سلام من آراد 5سالمه یاد گرفتم که از رعد و برق نباید بترسم وقتی هم رغدو برق زد نباید از ترس جایی قایم بشیم ممنون از قصه های خوبتون
ممنونم از قصه های هر روزتون ولی اگر یکم بیشتر روی اسامی شخصیتها فکر بشه خیلی بهتر میشه من که به زور میخونم و تکرارشون میکنم 😁😁😁
سپاس از همراهی ارزشمندتون دوست نازنین ، چشم حتما سعی میکنیم از اسامی راحت تری استفاده کنیم
خیلی داستان خوبی بود ، تصمیم گرفتم از هیچ چیزی نترسم
ممنونم که نظر خوبت رو برامون نوشتی دوست مهربانم
سلام آراد عزیز و ممنونم که نظر قشنگت رو برامون نوشتی
دخترم خیلی خوشش اومد ممنون
خوشحالیم که دختر مهربانمون قصه رو دوست داشته
سلام من از شما تشکر می کنم من 8 سالم است.
سلام دوست خوبم و ممنونم از اینکه به قصه های وولک گوش میکنی
سلام من نیکی هستم ۵ سالم
آره بعضی از ترسیدن ها وجود داره ولی باید باهاش جنگید
خیلی قصه آزمونده ای بود 🤩😍
ممنونم نیکی عزیز که نظر خوبت رو برامون نوشتی
سلام شبتون بخیر،،قصه آموزنده وخوبی بود،،به نظرمن،،اگربه جای اسم های خارجی ازاسم های ایرانی برای حیوانات استفاده کنیدشنیدن قصه برای بچه هاجذاب ترمیشه..خیلی سپاسگزارم
سلام من رهام هستم و٨سالم است من از قصه ي لاكپشت ترسو يادگرفتم كه بعضي اوقات ترس خوب است ولي ترسو بودن بد است
سلام رهام جان ، خوشحالم که قصه رو دوست داشتی و ممنون که نظر قشنگت رو برامون نوشتی
سلام من رها طلعتی هستم کلاس اول بازم قصه تون رو گوش دادم و عالی بود و به من چیزای خیلی خیلی خوب یاد داد ممنون ازتون خیییییلی دوستون دارم ❤💋
سلام رها جان ، ممنونم که به قصه های وولک گوش میکنی دوست خوبم
یادم رفت یه چیزی رو بگم😅
من از این قصه یاد گرفتم که به ترسم قَلَبه کنم😍
آفرین به شما دوست مهربون و شجاعم
سلام من کارین مرادی هستم. قصه ی خیلی خوبی بود.
سلام کارین عزیز ، ممنونم از نظر خوبت و خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
عالی بود ممنون از قصه هاتون
ممنونم از نظر لطفت دوست مهربان
این قصه عالی
ممنونم دوست عزیز
سلام قصه خیلی آموزنده بود و من از هیچ چیزی نمیترسم
ثنا ۸ ساله
ممنونم ثنای عزیز و آفرین به شما
تشکر داستانهای خوب و آموزنده ای دارید
ممنونم دوست عزیز
خیلی خوب بود من ۱۱ سالم خواهرم اصلا درست نمی خوابه کلی طول می کشه تا بخوابونمش ولی این داستان رو که براش تعرف کردم خوابید من از از تاریکی و حشرات میترسم
ممنونم ازت پریسای نازنین که نظرت رو برامون نوشتی و خوشحالم که قصه های سایت براتون مفید بوده دوست خوبم،ترسیدن هیچ اشکالی نداره عزیزم مهم اینه که سعی کنی تا ترست رو کنترل کنی و بهش غلبه کنی
ممنون عالی بود من هر شب برای بچه هام از قصه هاتون میزارم
سپاس از همراهی ارزشمندتون دوست عزیز
من از انکبوت و عقرب می ترسم 🕷🕸🦂
بهترین قصه
خوشحالم که قصه امروز رو دوست داشتی دوست خوبم
جالب نبود اصلا. بیشتر شبیه مکالمه بود تا قصه
خوشحالم که نظرت رو برامون نوشتی عزیزم، امیدوارم قصه های ما رو دوست داشته باشی
سلام ممنون عالی❤💙🧡💛💚💜
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
عالی بود
خیلی خوب قصه های بیشتر و روانشناسی تری از حسای مختلف بزارید
مرسي
عالی بود
ترسناک نبود
قصه درباره ی ترس های لاک پشت کوچولو هست آیلین مهربان