سوفیا خم شد و خوب نگاه کرد صدای موزیک شاد و بوی غذاهای خوشمزه از داخل درخت به مشام می رسید. اون باید هر طور شده بود پیشو رو پیدا می کرد و هر چه سریعتر به تولد سامانتا می رفت.
به همین خاطر به ترسش غلبه کرد و با شجاعت وارد تونل شد. اون به دنبال صدای موزیک از پله های باریک تونل به پایین رفت. بعد از مدت زیادی پله ها تموم شدند و سوفیا به یک سالن بزرگ و پر نور رسید.

بچه ها جونم چیزهایی که سوفیا می دید باور کردنی نبود، یک مهمونی باشکوه که همه حیوانات جنگل اونجا بودند. خرس ،گرگ ، راسو ، روباه و حتی پرنده ها . همگی در حالیکه لباسهای زیبا و رسمی به تن داشتند ساز میزدند ، می رقصیدند و شادی می کردند. روی میزها پر از غذا و آبمیوه های خوشمزه بود. سوفیا از هیجان نفسش بند اومده بود و اونچه که میدید رو باور نمی کرد.

ناگهان صدای موزیک قطع شد و همه به سوفیا خیره شدند. روباه گفت: “یک دختر بچه اینجا چیکار می کنه؟”
سوفیا من من کنان گفت: ” من سوفیا هستم و دنبال گربه ام پیشو می گردم” خرس گفت: “منظورت اون آقای پیشو هست که داره با راسو صحبت می کنه؟” سوفیا وقتی پیشو رو دید که روی پاهای عقبش ایستاده و داره با یک راسو حرف میزنه از تعجب چشمهاش گرد شده بود و با خودش گفت حتما دارم خواب می بینم..

همون موقع گرگ خاکستری که کلاه به سر داشت و ژاکت پشمی پوشیده بود به سوفیا گفت: “عزیزم ، اینجا یک مهمونی خصوصی مخصوص حیواناته ، آیا شما کارت دعوت داشتید؟”
سوفیا که هم گرسنه بود و هم سردش شده بود و دلش نمی خواست اون مهمونی جالب رو ترک کنه فکری به ذهنش رسید، دستش رو توی جیبش کرد و کارت دعوت دختر عمه اش سامانتا رو در آورد و به گرگ داد. اقای گرگ با دقت به کارت دعوت نگاه کرد و به حیوانات گفت: “کسی اینجا دستخط آدما رو میتونه بخونه؟” همه حیوانات سر تکان دادند و گفتند نه .

ناگهان سوفیا فکری به ذهنش رسید و با لبخند گفت :” مگه اینجا مهمانی حیوانات نیست؟ اینجا نوشته شده که هر حیوونی می تونه با خودش یک نفر رو به عنوان همراه، بیاره ، خوب منم همراه پیشو هستم، همون گربه ای که اونجا ایستاده!”
گرگ پیر با تردید به سوفیا و کارت دعوتش نگاه کرد و گفت: ” باشه بسیار خوب، به مهمونی خوش اومدید، فقط اون گربه لباس مناسبی برای این مهمونی نپوشیده باید یه فکری براش بکنید!”
سوفیا کلاه آفتابیش رو روی سر پیشو گذاشت و با روبان زرد رنگش پاپیونی درست کرد و به زیر گردن پیشو بست. حالا واقعا پیشو بامزه شده بود و ظاهرش کاملا برای مهمونی مناسب بود. بعد هم دوتایی کنار هم پشت میز نشستند و پیشو گفت: “واقعا متاسفم که انقدر دنبالم گشتی، من به دنبال بوی غذا تا اینجا اومدم ” سوفیا با حیرت به پیشو که حرف می زد نگاه کرد. ولی راستش انقدر چیزهای عجیب و غریب دیده بود که حالا از حرف زدن پیشو دیگه خیلی تعجب نمی کرد.

سوفیا و پیشو که حسابی گرسنه بودند از غذاهای خوشمزه و شیرینی ها و آبمیوه های تازه حسابی خوردن و کیف کردن. بعد هم سوفیا به همراه خرس و روباه و بقیه حیوانات کلی آواز خوندند و شادی کردند و رقصیدند.
سوفیا همیشه عاشق حیوانات بود و باهاشون دوست بود ولی تا حالا همچین مهمونی عجیب و غریبی رو تجربه نکرده بود. آواز خوندن ، شادی کردن و خوراکی خوردن همراه حیوانات تجربه لذت بخشی برای سوفیا بود.

ناگهان سوفیا یادش اومد که خیلی وقته که اونجاست و حتما الان مامان منتظره که سوفیا برگرده. برای همین رو کرد به حیوانات جنگل و گفت: ” به خاطر همه مهربونی هاتون ازتون ممنونم! به من که خیلی خوش گذشت ، این بهتربن مهمونی ای بود که تا حالا رفتم.”

حیوانات جنگل سوفیا رو در آغوش گرفتند و باهاش خداحافظی کردند. سوفیا به گرگ پیر خاکستری گفت: “ولی من هنوز یک چیزی رو خوب متوجه نشدم. همیشه من از جنگل رد می شدم ولی این دوراهی رو هیچ وقت ندیده بودم ، یعنی این راه قبلا هم وجود داشته؟ ”
گرگ خاکستری لبخندی زد و به آرومی گفت: “شایدم تو قبلا هیچ وقت با این دقت به اطرافت نگاه نمی کردی و دنبال چیزای جدید و جالب نبودی!!”
یکی از روباهها گفت: “سوفیا ما واقعا از دیدنت خوشحال شدیم، امیدواریم که دوباره تو رو توی مهمونی بعدی ببینیم. یک روز باید حتما بیای و به ما یاد بدی که چطور دستخط آدما رو بخونیم!”
سوفیا خندید و گفت: “باشه حتما، قول میدم که به زودی بیام”
سوفیا و گربه اش پیشو از پله های باریک تونل بالا رفتند تا از در قرمز رنگ وارد جنگل شدند. سوفیا به پیشو گفت: ” مهمونی شگفت انگیزی بود نه؟”

اما خیلی سریع متوجه شد که پیشو دیگه روی دو پا نایستاده و میو میو می کنه. اون کلاه و پاپیون سوفیا رو هم به گوشه ای انداخته بود و بدون توجه به حرفهای سوفیا مشغول لیسیدن پنجه هاش بود. انگار همه چیز حتی پیشو، دوباره عادی شده بود.
سوفیا کلاهش رو برداشت و پیشو رو داخل سبد حصیری دو چرخه اش گذاشت و به سمت خونه شون به راه افتاد.

خیلی زود خورشید دوباره توی آسمون ظاهر شد و انگار که اصلا هیچ خبری از برف و سرما نبوده ! اون حالا می تونست خونه شون رو در انتهای جنگل ببینه و با خودش فکر کرد: ” چه روز عجیب و غریبی بود ! باید همه این اتفاقهای عجیب و هیجان انگیز رو برای مامان تعریف کنم! فکر کنم خیلی بیشتر از مهمونی سامانتا حرف برای گفتن داشته باشم!”
اگر دوست دارید به تمامی داستان کوتاه کودکانه های وولک دسترسی داشته باشید، از طریق منو به صفحه قصه های وولک مراجعه نمایید!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





مرسی از قصه قشنگتون 🐈🐻🐁🕊🕊🐦💮🌹🏵
ممنون از شما که همراه ما هستین دوست عزیز
سلام خانم وولک، من یسنا طاهری تقریباً ۷ ساله از شیراز، می خواهم نظرم را در باره ی قصه های وولک بگم . من در کلمه های «خوب و بد» کلمه ی خوب را برای این قصه در نظر دارم.
سلام یسنای عزیز، ممنونم از نظر خوبت دوست مهربانم
مرسی بسیار زیبا و جالب و قشنگ بود.❤️🌹
ممنونم ازت دوست مهربانم
🐻🕊🕊🐦💮🌹🏵🐈😍😘
سجاد این قصه را خیلی دوست داشت و می گوید به نظر من سوفیا خیالاتی شده بود.ممنون
ممنون از همراهی شما و خوشحالیم که سجاد عزیز از قصه خوشش اومده
از شنیدن قصه لذت بردیم ، پر از ماجراجویی بود که خواننده رو همراه خودش میبرد.پسرم میگه حتما سوفیا خواب میدیده
ممنونم از لطفتون دوست عزیز
ریحانه سادات اول فکر کرد که سوفیا داره خواب می بینه ولی بعدش فهمید که خواب نبوده، ممنون از قصه قشنگتون🌷
ممنونم از همراهی شما دوست عزیز و خوشحالیم که ریحانه جان قصه رو دوست داشته
سلام و خسته نباشید، مدتیه که با سایت شما آشنا شدیم و پسرم از داستان های شما خیلی خوشش اومده، اما متاسفانه از این داستان راضی نبودم، این داستان بچه ها رو ترغیب به رفتن بدون اجازه و اطلاع دادن به خانواده میکنه، حتی دروغگویی در اون قسمتی که حیوانات کارت دعوت میخواستن، خواهشا داستان های هدفمند تر بذارید ممنون
درود بر شما دوست عزیز و ممنون از همراهی ارزشمندتون ، حتما تلاش بیشتری برای قراردادن قصه های هدفمند انجام خواهیم داد و امیدوارم که از سایر قصه های سایت راضی باشین
سلام خدا قوت اینکه داستان ها رو با تصویر میذارید خیلی عالیه بچه هام خیلی خمششون اومد ، ابوالفضل و بنیامین و یونا
سلام دوست عزیز و ممنونم از نظر لطف و همراهی ارزشمندتون
ممنون هر شب ذوق دارم که قصه های قشنگتون رو بشنوم باتصویرهای زیبا وخوشکلش
خیلی خوشحالیم که قصه های وولک رو دوست داشتی دوست مهربونم
غصه ی خیلی خوبی بود🤗🌺🌺🤩
ممنونم دوست خوبم
سلام..شبتون بخیر..داستان جالب وزیبایی بود اما من هم با مامان علی موافقم..و اینکه پسرم می پرسه چرا به مهمونی سامانیانرفت؟حالا حتمامیخوادبره خونه وبه،مامانش دروغ بگه..که به نظر من هم بهتره قصه ها محتوای،خوب وآموزنده تری داشته باشن،چون بچه هابادقت به قصه گوش می کنن وبعدمثل الان سوال میپرسن وبرای،کاراشتباه سوفیادلیل میخوان..متشکرم اگه نظارت بیشتری داشته باشید
البته اگر آخر قصه رو با دقت بخونید، سوفیا قصد داشت اتفاقی که براش افتاده بود رو برای مامانش تعریف کنه و بنابراین دروغ نمیگه!
ضمن اینکه بعضی از داستانها جنبهی سرگرم کنددگیشون غالبتره و نمیشه از این بابت ایراد گرفت.
مانا باشید و سبز
سلام دوست عزیز و ممنون از اینکه نظرتون رو با ما به اشتراک گذاشتین،حتما سعی می کنیم دقت بیشتری داشته باشیم ضمن اینکه در آخر داستان اشاره شده که سوفیا قصد داشت بعد از رفتن به خونه این ماجرا رو برای مادرش تعریف کنه و فکر می کنم این نکته از بار دروغگویی تا حد زیادی کم میکنه.
سلام من نیکی هستم
داستان عجیبی بود ولی به نظرم سوفیا نباید بدون اجازه مامانش جای دیگهای میرفت و کارش بسیار خطرناک بود 🤐😍🤩
سلام نیکی عزیز ، ممنونم از اینکه نظر خوبت رو برامون نوشتی
افرین
🌺🌺🌺
☁☁☁☁☁☁☁⚡
☁☁☁☁☁☁⚡☁
☁☁☁☁☁⚡⚡☁
☁☁☁☁⚡⚡☁☁
☁☁☁⚡⚡☁☁☁
☁☁⚡⚡⚡☁☁☁
☁⚡⚡⚡☁☁☁☁
⚡⚡⚡⚡⚡⚡⚡⚡
⚡⚡⚡⚡⚡⚡⚡⚡
☁☁☁☁⚡⚡⚡☁
☁☁☁⚡⚡⚡☁☁
☁☁☁⚡⚡☁☁☁
☁☁⚡⚡☁☁☁☁
☁⚡⚡☁☁☁☁☁
☁⚡☁☁☁☁☁☁
⚡☁☁☁☁☁☁☁
وولک جان سپااااسگزارم …🙏 سرگرم کننده بود🌹 من و ماهان هم خوندیم و مثل همیشه از قصهی قشنگتون لذت بردیم، ضمنا این قصه تصاویر زیبایی داشت.
ممنونم از نظر لطف و پر از مهر شما دوست عزیز
خیلی قصه خوبی بود.🐈😊
ممنونم دوست مهربانم
سلام به نظر مرسانا خانم شش ساله اینکه سوفیا به حرف مادرش گوش نکرد و به جای مهمونی سامانتا به مهمونی حیوانات رفت کار اشتباهی انجام داد. ممنون از وولک
ممنون از شما و از مرسانای عزیز که نظر خوبش رو برامون نوشت
عالی بود خیلی داستان قشنگ وجزابی بود
ممنونم ازنظر لطفتون
سلام وولک عزیز..امیدوارم ازانتقادمن نسبت به محتوای داستان ناراحت نشده باشید..ممنون ازاینکه به نظروالدین عزیزنظارت داریدوپاسخ میدهید..براتون آرزوی بهترین هارودارم سپاس ازقصه های زیبا ومتنوعتون خداقوت
درود دوست عزیز ، ممنونم از نظر لطفتون ، ما بسیار خوشحال میشیم که شما والدین عزیز و دلسوز نظرات ارزشمندتون را با ما به اشتراک میذارین، سپاس از شما
خیلی داستان خوبی بود داستاناتون خیلییی خوبه من ی شب برای دختر عموم گزاشتم سریع خوابش برد ازاون موقع تاالان فقط داستان های شمارو گوش میده ممنونم ازداستانای خوبتون.
موفق باشید💪
ممنونم از نظر خوبت دوست مهربونم و خوشحالم که قصه ها رو دوست داشتین
خییییلی قشنگ بود؛ دستتون درد نکنه، فوقالعاده بووووود
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی النا جان و ممنون از لطفت
سلام.من معمولا قصه های شما را دنبال می کنم اما تعجب است از شما که به لوازم قصه تان توجه نکردید!!!اگر برای سوفیا اتفاق بدی افتاده بود چه؟از کی تا حالا میشود به گرگ و خرس اعتماد کرد؟چرا سوفیا به حرف مادرش گوش نکرد؟بعدا به دوستش سامانتا چه خواهد گفت؟و سوالات دیگر . لطفاً هر قصه ای را در سایت بارگذاری نکنید.
سلام دوست عزیز و ممنون از اینکه نظرتون روبا ما به اشتراک گذاشتین،حتما توجه بیشتری خواهد شد
قصه هاتون قشنگه ولی پیشنهاد میدم برای بهتر شدنش از چند راوی و صداهای مختلف استفاده بشه؛عکس های بیشتری گذاشته بشه یا مثلا لکس ها بصورت خودکار پشت سرهم مثل فیلم نمایش داده شوند
ممنون از لطفتون و از اینکه نظرتون رو باما به اشتراک گذاشتین دوست عزیز، بله حتما سعی می کنیم دوباره قصه ی تصویری داشته باشیم🙏
سلام ☺😊😀😁😃😄😆😇😉از نظر حلماجون مهمونی جالبی بود واتفاقات😄 قشنگی توی قصه افتاده 😍😚😘😙😏😌😶😻ممنون از قصه گوی عزیز وممنون برای قصه ی قشنگتون❤💙💜💚💛💗💖💕💟💞👌👏👏👏
سلام دوست عزیز، خوشحالم که حلما جان قصه رو دوست داشته
واقعا قصه ی قشنگی بود
ممنونم طاهای عزیز
عالی بود
ممنونم دوست خوبم
عااااااااااالیییییییییییی
تشکر
بی نظیر ممنون از همگی
خیلی دوست داشتم 💝👌🏻💖💕
ممنون از همراهی شما
سلام خاله خیلی من از قصه تون خوشم اومده
چه عالی خوشحال شدم که قصه رو دوست داشتی نیاز جان
عالی
تشکر
ادامهش خیلی جالب بود ممنون🤩
خوشحالم که دوست داشتی آیه جان
خوب بود🇮🇷🏳️⚧️🏳️🌈🏳️🏁🚩🇨🇨🇻🇮🇬🇧🇹🇻🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇹🇮🇹🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
ریحانه عزیزم دوست همیشگی وولک
سلام من آریانا هستم. ۷ ساله
من هم آریاراد هستم ۴ ساله
ممنون از قصه قشنگتون🐱🐈🐕😘
سلام دوستای قشنگم خیلی خوشحال شدم که قصه رو دوست داشتین
سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر مرسی از قصه زیباتون خیلی عالی بود شب بخیر
سلام عزیزای دلم، ممنونم از نظرتون
مرسی ازقصه قشنگتون
خیلی خوشحالم که دوست داشتی آراد جان
سلام من مهگلم 7سال و ای قصه رو واقعا دوست داشتم♥️😍😍
سلام مهگل جان
چه عالی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
سلام من مهیاسم ۷ ساله از زنجان . داستان جالبی بود. به نظر من سوفیا تو خیالات خودش به مهمونی رفت .
دست شما درد نکنه
سلام مهیاس جان خیلی ممنونم از نظر و همراهی با وولک عزیزم
لطفا داستان هاتون رو صوتی بزارین
قصه های صوتی رو میتونی با ورود به وولک پلاس دنبال کنی عزیزم
آفرین که این داستان را گزاشتی
عالی است 🥰🥰🥰🥰😍😍😍🤩🤩🤩😇😇😇💝💝💝💖💖💖💗💗💗💞💞👍👍👍👍
آفرین که کسی که این برنامه را گزاشته💯💯💯آفرین
قصه خیلی خیلی عالی بود 🙃🙃🙃
واقعا ممنون
خیلی خیلی خوبه
سلام
خیلی ممنون ازقصه هاب فشنگوجالبتون😊😍😉
ممنونم از تو دوست خوبم که به فصه هامون گوش میکنی💕💕💕
قصه خیلی خیلی قشنگ و عالی بود مرسی 💛🧡❤🤍🖤🤎💜💙💚 💌💌💌
💕💕💕
مرسی از قصه ی قشنگنون😍😍😍😍😍😍
💕💕💕
سلام به شما عزیزان!
من چند شب پیش این قصه رو قسمت اولش رو گوش دادم و قصمت دومش رو امشب. خیلی عالی بود ممنون🥰😊😘🤩☺😚🤗
بنزرم خیلی جالب حتی ۱۰۰ستاره هم کم
خاله وولک دوستت دارم
قسمت اول آخرش عالی بود
من آوینا هستم ع داستان عالی بود ممنون لذت بردم
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی آوینا جان
ممنون واقعا قصه جالبی بود
ممنونم حلما جان
عالیه
❤️