قصه جذاب و شنیدنی هدیه پسری به نام موگو
3.6/5 - (8 امتیاز)

 

 

 

روزی روزگاری در صحرای افریقا ، یک روستای دورافتاده ای بود که خشک و بدون آب و علف بود. چون اونجا رودخونه و زمین مناسبی برای کار و کشاورزی وجود نداشت آدمهای کمی هم اونجا زندگی می کردند. اونجا همه چیز آروم وکسل کننده بود و هیچ اتفاق هیجان انگیزی نمی افتاد و مردم روستا هم بیشتر اوقات غمگین و بی حوصله بودند.

 

 

تا اینکه یک روز در یک صبح آفتابی اتفاق عجیبی افتاد و یک بچه عجیب و غریب توی روستا به دنیا اومد. موگو، پسربچه ای بود که با کلی دندون و یک لبخند بامزه به دنیا اومده بود. پدر و مادر موگو از دیدن پسر کوچولویی با اون همه دندون و لبخند جادویی اش شگفت زده شده بودند، اونو در آغوش گرفته بودند و با علاقه و دقت بهش نگاه می کردند.

اهالی روستا که این خبر رو شنیدند گفتند: “چطور ممکنه بچه ای با این همه دندون به دنیا بیاد؟ ما اصلا نمی خواهیم این بچه عجیب و غریب رو ببینیم!” برای همین هیچ کس به دیدن موگوی تازه متولد شده نرفت.

اما بجه های عزیزم! مامان و بابای موگو مثل همه مامان و باباها، پسرشون رو همونجوری که بود دوست داشتند. اونها هر وقت که موگو و لبخندش رو میدیدند ناخوداگاه می خندیدند. انگار خنده های جادویی موگو شادی و خوشحالی رو بهشون هدیه می داد.

روزها می گذشتند و موگو روز به روز بزرگتر می شد. اهالی روستا که بیشترشون بیحال و بی حوصله بودند از دیدن خانواده خوشحال موگو تعجب می کردند. اونها نمی دونستند که چه اتفاقی افتاده که اونها انقدر شاد و راضی هستند. ولی مطمین بودند که همه چیز به تولد موگو مربوطه ، انگار اون با تولدش همه چیز رو تغییر داده بود.

یکی از روزها وقتی که موگو فقط 6 ماهش بود، مامان مشغول غذا پختن بود که متوجه شد هیچ صدایی از موگو نمیاد. اون با عجله به اتاق اومد و از تعجب دهانش باز موند. اصلا باور کردنی نبود چون موگو مثل یک پسر بچه 6 ساله مشغول کشیدن نقاشی بود.

خیلی زود مامان و بابای موگو متوجه شدند که موگو استعدادهای خارق العاده ای داره. اون وقتی هنوز یک سالش نشده بود می تونست به خوبی نقاشی بکشه و حتی کتاب بخونه! خلاصه که کارهای موگو همه رو شگفت زده کرده بود.

موگو خیلی به نقاشی کشیدن علاقه داشت. و ساعتها مشغول کشیدن نقاشی می شد. یک روز مامان متوجه شد که موگو بارها و بارها یک نقاشی تکراری رو میکشه. موگو همیشه توی نقاشی هاش عکس یک دشت سرسبز زیبا و خوش آب و هوا رو می کشید. مامان موگو نقاشی رو به بابا نشون داد و گفت:” نمیدونم چرا موگو همیشه توی نقاشی هاش فقط این دشت سرسبز رو می کشه؟”

بابا که از دیدن نقاشی زیبا و عجیب موگو تعجب کرده بود کمی فکر کرد و گفت:” حتما موگو با کشیدن این نقاشی می خواد چیز خاصی رو به ما بگه! من فکر می کنم حتما این دشت سرسبز وجود داره ما باید بگردیم و این دشت سرسبز رو پیدا کنیم”

اونها که به استعداد و قدرت پسرشون موگو ایمان داشتند یک روز وسایلشون رو جمع کردند تا اون روستای خشک و بدون آب رو برای همیشه ترک کنند و دشت سرسبز توی نقاشی موگو رو پیدا کنند. موگو با تولدش شادی و خنده رو به اونها هدیه داده بود و حالا اونها مطمین بودند که این دفعه هم اتفاقهای خوبی در انتظارشون هست.

اهالی روستا وقتی فهمیدند خانواده موگو تصمیم دارند برای همیشه روستا رو ترک کنند به فکر فرو رفتند و  انگار دلشون گرفت. بله بچه ها درسته که اونها هیچ وقت به دیدن موگو نرفتند و رفتار خوبی نداشتند،  ولی همین که از دور خنده های موگو و مامان و باباش رو میدیدند انگار حالشون بهتر می شد و غصه هاشون رو فراموش می کردند. انگار خنده های زیبا و جادوییموگو زندگی اونا رو هم تغییر داده بود و با رفتن موگو اونا دلشون براش تنگ میشد.

برای همین به دیدن خانواده موگو رفتند و از اونها خواستند که روستا رو ترک نکنند. بابای موگو که مرد مهربون و عاقلی بود گفت:” ما می خواهیم به دنبال یه دشت سرسبز بریم که موگو نشونه هاش رو بهمون داده، مطمینیم که اونجا زندگی بهتری خواهیم داشت. شما هم اگر دوست دارید می تونید همراهمون بیایید.”

اهالی روستا که حالا از رفتارشون با موگو و خانوادش پشیمون بودند و دوست داشتن همیشه خنده های موگو رو ببینن و صداش رو بشنون ، تصمیم گرفتند تا به دنبال اونها برن. صبح روز بعد موگو به همراه مامان و باباش و اهالی روستا به دنبال دشت سرسبز نقاشی راه افتادند.

اونها روزهای زیادی رو توی سفر بودند، از جنگل ها و رودخونه های زیادی گذشتند و از کوههای بلندی بالا رفتند.

تا اینکه سرانجام پشت یک کوه بلند به دشت سرسبزی رسیدند که دقیقا عین نقاشی موگو بود. موگو با هیجان داد زد: “همینجاست ، همینجاست”

یک دشت سرسبز زیبا، پر از درختهای میوه و رودهای پر آب. اهالی روستا که تا اون موقع فقط روستای خشک و بدون درخت خودشون رو دیده بودند از خوشحالی هورا می کشیدند و شادی می کردند.

خیلی زود همه به کمک هم اونجا خونه ساختند و شروع به کشاورزی و کاشتن میوه و سبزی کردند. اون دشت سرسبز حالا به یک روستای زیبا و آباد تبدیل شده بود که همه اهالیش خوشحال بودند.

حالا دیگه همه عاشق موگو بودند و به خوبی کنار هم زندگی می کردند .وقتی که موگو به اندازه کافی بزرگ شد و یک پسر جوون شد، اهالی روستا یک تاج زیبا به موگو دادند و اون رو به عنوان “شاهزاده شادی” یعنی کسی که به همه شادی و خنده رو هدیه میده معرفی کردند.

بله بچه های عزیزم پس هدیه موگو لبخند و شادی بود که به هر کس که اون رو میدید هدیه می داد. چقدر خوبه که همه ماها بتونیم مثل موگو خنده و شادی رو به بقیه هدیه بدیم.

 

بچه ها! داستان کوتاه کودکانه را از دست ندهید!
برای دسترسی به همه داستان های وولک همین الان به صفحه قصه های وولک مراجعه نمایید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



116 پاسخ
  1. سوشیانت هاشمیان
    سوشیانت هاشمیان می گوید:

    میشه لطفاً یکم آرامتر قصه رو تعریف کنید خیلی تند تند تعریف میکنید

    پاسخ
  2. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام .ما نبایددر مورد دیگران زود قضاوت کنیم و همیشه بخندیم و همه را شاد کنیم .ترنم قربانی ۷ساله از کرج

    پاسخ
  3. فاطمه- امیر حسین
    فاطمه- امیر حسین می گوید:

    سلام قصه های وولک خیلی قشنگ و جذاب هستند از شما بخاطر زحماتتون سپاسگزارم

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز و سپاسگزارم از نظر لطفتون و ممنون از اینکه همراه ما هستین

      پاسخ
  4. ادرینا
    ادرینا می گوید:

    عالیه ممنون از قصه هاتون بخصوص آهنگ اولش خاطرات کودکی خودمونم تازهذمیکنه

    پاسخ
  5. مرادی
    مرادی می گوید:

    ممنونم ازتون
    انشالله روی لب های تموم بچه های دنیا همیشه لبخند باشه
    لب تون خندون
    دلتون شاد
    شب بخیر🌷🌷🌷

    پاسخ
    • بابای امیر حسین
      بابای امیر حسین می گوید:

      امیر حسین پسرم میگه خیلی خیلی خیلی قصه خوبی و آموزنده ای بود ممنونیم وولک جون😘😎😍

      پاسخ
      • وولک
        وولک می گوید:

        ممنونم از شما و از امیر حسین عزیز که همراه ما هستین و خوشحالیم که پسر خوبمون قصه ها رو دوست داره

        پاسخ
  6. بهاره
    بهاره می گوید:

    ممنونم از قصه خوبتون، یاسین از قصه موگو خوشحال شد، از این نمونه داستانها بیشتر بذارین.مرسی از لطفتون

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنون از نظر لطفتون دوست مهربان و بسیار خوشحالیم که از قصه رضایت داشتین

      پاسخ
  7. نیکی
    نیکی می گوید:

    خیلی خوب بود، من هم به نقاشی خیلی علاقه‌مند هستم
    نیکی کرمی ۵ ساله اصفهان

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از نظر لطفتون و خوشحالیم که کوچولوی نازنینمون از قصه خوشش اومده

      پاسخ
  8. ماهان
    ماهان می گوید:

    قصه‌ی زیبایی بود، ممنون وولک جان، من و ماهان هم لذت بردیم 🙏🌹❤
    ای کاش روزی برسه که صلح و دوستی در دنیا فراگیر بشه و مردم فقط عشق و لبخند رو به همدیگه هدیه بدن …😊😍

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از شما که به قصه های وولک گوش می کنین و خوشحالیم که از قصه راضی بودین

      پاسخ
  9. سارا
    سارا می گوید:

    قصه قشنگی بود. چقدر خوبه ما هم بتونیم به بقیه لبخند و شادی هدیه بدیم.
    دست سازندش درد نکنه. (متن از طرف پسرم رادین)

    پاسخ
  10. راحیل
    راحیل می گوید:

    سلام من از این قصه ی زیبا یاد گرفتم که اگر همیشه بخندیم همه ما رو دوست دارند.ممنون از وولک

    پاسخ
  11. طاها شیرالی
    طاها شیرالی می گوید:

    من از این قصه ی زیبا و آموزنده یاد گرفتم که اگر همیشه بخندیم همه ما رو دوست دارند وشاد میشوند

    پاسخ
  12. امیر
    امیر می گوید:

    سلام من امیر هستم هر شب قصه های زیبای شما را گوش میکنم و خیلی دوست دارم ممنونم از شما و من بیشتر موقع ها میخندم

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام امیر عزیز مرسی از لطفت و ممنونم از اینکه به قصه های وولک گوش می کنی وخوشحالم که ازشون راضی هستی

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز و ممنون از همراهی ارزشمندتون،خوشحالیم که پسر مهربونمون از قصه های وولک راضی هستن

      پاسخ
  13. آوینا و رادین
    آوینا و رادین می گوید:

    سلام به نویسنده عزیز
    باور کنید پسر و دختر من هر شب باید با قصه های شما بخواب برن
    ممنونم 🤗🤗😘😘

    پاسخ
  14. علی.ارسلان
    علی.ارسلان می گوید:

    سلام و وقتتون بخیر
    پسرهای من هر شب با قصه های شما میخوابند .قصه های خوب و آموزنده ای دارید.ممنون قصه موگو هم زیبا و آموزنده بود

    پاسخ
  15. حلما نوری
    حلما نوری می گوید:

    سلام ، حلما جون فهمید که میتونه همیشه مهربونی و شادی رو به همه هدیه کنه ، ممنون برای قصه قشنگتون ❤❤❤💛💜💖❤❤❤

    پاسخ
  16. مهران
    مهران می گوید:

    با سلام و عرض تشکر,گوش کردن به قصه های وولک,بخش جدایی ناپذیر از برنامه خواب شبانه ی دختر من هست و از این بابت ممنونم که کمک میکنید تا فرزندم برای خوابیدن شب آماده بشه.چنانچه براتون مقدورربود لطف بفرمایید تصاویر بیشتری برای برخی از قصه ها قرار بدید,مانند همین داستان موگو.گاهی در قصه ها دو تصویر بیشتر گنجانده نشده و در آخر قصه,دخترم اصرار میکنه که این داستان خوب نبوده و میبایست یک داستان دیگه گوش بده.ممنون و سپاس از شما عزیزان که مایع دلگرمی ما هستید چون حداقل شما به فرزندان ما اهمیت میدید.

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام سپاس بیکران از این که با وولک همراه هستید بسیار خرسندم! خیلی نظر خوب و مفیدی بود حتما

      پاسخ
  17. هادی
    هادی می گوید:

    قصه هاتون قشنگه، لطفاً در آهنگ گذاری و انتخاب آهنگ نوآوری کنید مثلاً آهنگ ابتدایی و انتهایی قصه های شهرزاد.
    در نهایت سپاسگزارم از قصه های خوبتون و زحمتی که کشیده اید.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *