سیندی یه دختر شاد و سرزنده و سرحال بود که موسیقی و رقص رو خیلی دوست داشت.اون به همراه پدر و مادرش و مادربزرگش، گوگو، توی یک مزرعه بزرگ زندگی می کرد. سیندی از غذا دادن به حیوانات خیلی لذت می برد.اون عاشق این بود که به همراه مادربزرگش به مزرعه بره و تو کارها بهش کمک کنه .

یک شب وقتی که سیندی و پدر و ماردش در حال خوردن شام بودن، مادرش تصمیم گرفتن تا درباره ی موضوعی با سیندی صحبت کنه.اون گفت :” سیندی ،بعد از تعطیلات طولانی تابستون تو باید آماده ی رفتن به مدرسه بشی”
سیندی بسیار هیجان زده و مشتاق بود.اون از اینکه بالاخره قراره خوندن و نوشتن یاد بگیره خیلی خوشحال و راضی بود بچه ها.

وقتی که سیندی خیلی خوشحال میشد شروع می کرد به رقصیدن.جوری که شادی و انرژی خوبش به تمام حیوانات مزرعه هم می رسید و بین اونا پخش میشد و به نظر میرسید که اون ها هم دارن همراه با سیندی میرقصن و آواز می خونن..سگ های مزرعه با صدای بلند تری واق واق می کردن.گاوها زیباتر از همیشه شروع می کردن به ماما کردن.پروانه های رنگی رنگی بالهاشون رو به هم می زدن و میومدن و روی موهای سیندی می نشستن.

وقتی که سیندی می رقصید ، از چپ به راست تاب میخورد و مثل این بودش که باد اونو هول میده و با خودش میکشونه ، اون همراه با موسیقی آروم آروم آواز میخوند و زمزمه می کرد.


از اونجایی که تعطیلات تابستونی کم کم داشت تموم میشد،سیندی متعجب و شگفت زده داشت به این فکر میکرد که واقعا مدرسه چه جور جاییه و چه شکلیه.سیندی نمی خواست که مادرش بفهمه که اون یه کم دستپاچه و نگرانه ،به خاطر همین اون پیش گوگو رفت تا از اون بپرسه که مدرسه چه جور جاییه.
گوگو گفت :” مدرسه خیلی سخت و جدیه ، اونجا اصلا هیچ وقتی برای رقصیدن و آواز خوندن و تفریح نیست، همش باید درس بخونی و یاد بگیری”
و این اصلا چیزی نبود که بخواد باعث خوشحالی سیندی بشه.

خلاصه روزها گذشتن و فصل شروع مدرسه ها از راه رسید. شبی که قرار بود فردا صبحش سیندی به مدرسه بره هوا خیلی گرم شده بود بچه ها. سیندی هر کاری کرد نتونست بخوابه و خوابش نبرد،اون روی نوک پاش و آهسته از اتاقش بیرون رفت و روی پله های حیاط نشست و به آسمون تاریک خیره شد.ماه توی آسمون خیلی بزرگ و درخشان و زیبا بود و ستاره ها ها هم در حال درخشیدن و چشمک زدن بودن.

سیندی شروع به صحبت کردن و حرف زدن با ماه زیبا وتابان کرد.اون گفت :” ماه عزیز تو خیلی روشن و درخشانی ،تو از تاریکی می ترسی؟ آیا به همین خاطره که تو از ستاره ها میخوای که تو روهمراهی کنن و تنهات نذارن؟ من فردا دارم می رم مدرسه،اونجا چه جورجاییه؟ آیا اون جا به مناجازهمیدن که برقصم و آواز بخونم؟”

سیندی شروع کرد به آواز خوندن.اما بچه ها چیزی رو که اون می دید باور کردنی نبود، سیندی با حیرت و ناباوری چشمهاش رو بادستاش مالش داد.یعنی اون داشت خواب میدید ؟ ماه زیبا داشت لبخند می زد و ستاره ها هم داشتن با آهنگ سیندی می رقصیدن.


در همین موقع صدایی مهربون و لطیف به گوش سیندی رسید. صدا به آرومی گفت :”سیندی کوچولوی عزیز ،مدرسه یه جای شگفت انگیز و جالبه،تو قراره اونجا کلی چیزهای خوب و مفید یاد بگیری، بخونی و بنویسی،برقصی و موسیقی یاد بگیری و کلی دوست های خوب پیدا کنی ، اما حالا سیندی ، تو باید حسابی استراحت کنی و بخوابی ، فردا روز خیلی قشنگیه”
سیندی تا به حال چیزی به این شگفت انگیزی ندیده بود.اون دلش می خواست همه رو بیدار کنه و ماه خندون زیبا و ستاره های رقصان رو بهشون نشون بده.اما ماه جلوش رو گرفت و نذاشت که این کار رو انجام بده،اون گفت :” یواش سیندی ” بعد در حالی که داشت چشمک میزد ادامه داد :” این راز کوچولوی ماست و باید بین خودمون بمونه”
سیندی در حالی که با حرف های عاقلانه ماه آروم گرفته بود به تخت خوابش برگشت و تا صبح راحت خوابید.

فردا صبح با اومدن خورشید تو آسمون وقت رفتن به مدرسه شده بود بچه ها ،مامان دست سیندی رو گرفت و اونو به مدرسه ش رسوند.اون مطمئن بود که امروز روز خیلی قشنگی میشه،چون ماه عاقل و دانا بهش اینطوری گفته بود. بچه های دیگه کم کم به همراه پدرها و مادرهاشون به مدرسه می رسیدن.همه ی اونا هیجان زده و خوشحال به نظر میومدن. سیندی دیگه نمیتونست بیشتر از این صبر کنه و می خواست هر چه زودتر دوستای خوب و مهربونی پیدا کنه.اون برای هر چه سریعتر دوست پیدا کردن حسابی هیجان زده بود.

وقت ناهار سیندی از همه چیز و همه جای مدرسه خوشش اومده بود و عاشق مدرسه ش شده بود.اونبا خودش میگفت :” ای کاش ماه الان بتونه منو ببینه،من الان می خوام یاد بگیرم بخونم یاد بگیرم بنویسم ، همینطور قراره آواز بخونم و برقصم” ، و تمام دوستان جدید سیندی شروع به رقصیدن با اون کردن،اونا دست میزدن و با صدای خودشون آواز های قشنگ میخوندن.

والدین عزیز!
گر دوست دارین که هر شب برای فرزندانتون قصه های جدید و آموزنده بخوانید، می توانید از قصه های وولک استفاده نمایید!
برای دسترسی به همه داستان های وولک، می توانید به صفحه قصه های کودکانه سایت ما مراجعه نمایید!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





ممنون از قصتون
کاش مدارس ما هم جایی برای موسیقی و رقص و شادی بچه ها داشت
ممنونم از نظر لطفتون و همراهی ارزشمندتون
عالی بود
ممنونم از شما دوست مهربان
سلام خوب نبود در ضمن منم کلاس اولی هستم😔😔
ممنونم از اینکه نظرت رو برامون نوشتی دوست خوبم، امیدوارم که قصه های دیگه ی وولک رو دوست داشته باشی
من و داداشم احمد قصه دوست داریم و از اون قصه ها کلیه خانم مرغ و سیدنی و ماه را
دوست داریم. اسم من محمد است.
مرسی محمد عزیز که به قصه های وولک گوش میکنی
خیلی قشنگ بود
ممنونم از نظر خوبتون
سلام خیلی جذاب بود من و دخترم پرنیا هر شب با قصه های جدید شما شب رو به صبح می رسونیم.ممنون
ممنون از نظر لطفتون دوست عزیز و خوشحالیم که از قصه راضی بودین
با آهنگ جذاب اولش قصه زیباتر شده
ممنون از نظر لطفتون دوست عزیز
قصه ی خوبی بود ممنون اما باشرایط مملکت ما جور نیس بچه های ما رقص و. اواز ندارن و. این تناقض باعث بوجود اومدن سوال تو ذهنت بچه ها میشه که ما پذر ومادرا باید جواب درحد سنشون بهشون بدیم
ممنون از همراهی و نظر ارزشمندتون دوست عزیز
سلام شبتون بخیر من مثل داستان های قبلی از این قصه وتصویر زیباش لذت بردم .من ومامانم ممنونیم از شما.
ممنونم از شما امیر محمد نازنین که به قصه های وولک گوش میکنی
بسیار خوب. سپاس از زحمات
محبت دارید دوست مهربان
سپاس از همراهی ارزشمندتون دوست عزیز
قصه ی زیبایی بود ممنون 🙏🙏♥️♥️
ممنونم از نظر لطفتون
سلام
من از این قصه فوق العاده خوشم اومد،منم مثل سیندی میخوام تازه به مدرسه برم.
از وولک ممنونم
قصه خیلی جالب بود دوست داشتنی بود
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی ماهان جان
عالی بود ممنون که هر شب یه قسه جدید میزارید سپاس 👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍
ممنون که به قصه های وولک گوش میکنی دوست خوبم
عالی هست قصه های شما من خیلی قصه های شما را دوست دارم
چه عالی، ممنونم که با وولک همراهی درسای عزیز
عالی بود ممنون
ممنون از نظر خوب شما
عالی بود ممنون🥰
ممنون از همراهی شما
سلام حسته نباشید بسیار لذت بردم ممنون
ممنونم ازت ثنا جان