قصه جذاب و شنیدنی کلاه مامان مرغه
3.3/5 - (17 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود ، در یک مزرعه ی قشنگ و سرسبز یه مامان مرغه با جوجه هاش زندگی می کرد، بچه ها فصل بهار شده بود و خورشید گرم و تابان توی آسمون می درخشید ،گل های کوچولوی تازه و رنگارنگ کم کم از خاک بیرون میومدن وهمه جارو زیبا می کردن و برگ های تازه و سبز درختان در حال رشد کردن و بزرگ شدن بودن.خلاصه بهار از راه رسیده بود و همه جا رو دیدنی و زیبا کرده بود.

اما مامان مرغه به نظر خوشحال و سرحال نمیومد بچه ها ، اون احتیاج به دلخوشی و شادی داشت.

بله عزیزای دلم ،داستان از این قرار بود که مامان مرغه چند روز پیش یک کلاه  آبی رو توی انباری قدیمی و خاک گرفته ی مزرعه پیدا کرده بود، اما اون کلاه به اندازه ی کافی زیبا و قشنگ نبود بچه ها.

جوجه کوچولو ها که دلشون نمیخواست مامانشون رو ناراحت ببینن و همیشه به فکر خوشحال کردنش بودن ، پیشش رفتن تا ازش بپرسن چی شده و چه کاری می تونن انجام بدن.

مامان مرغه قد قدی کرد و گفت :” من به زیبایی های بهار احتیاج دارم و دلم میخواد اونا رو لمس کنم تا کلاه جدیدم رو زیبا و درخشان کنم”

یکی از جوجه ها جیک جیک کرد و گفت :” تا کلاهت رو قشنگ و درخشان کنی؟”

جوجه ها که دلشون می خواست به مامانشون کمک کنن  ، به سرعت به اطراف مزرعه رفتن تا چیز های براق  و قشنگی برای کلاه مامان مرغه پیدا کنن و با خودشون بیارن.

جوجه کوچولو ها  همینطور که داشتن اطراف مزرعه رو نگاه می کردن به همدیگه گفتن :” ما چی می تونیم پیدا کنیم تا کلاه مامان قشنگ و درخشان بشه؟”

کوچک ترین جوجه در حالی که مقداری برگ سبز و تازه رو با نوکش  برداشته بود گفت :” یه کم برگ سبز خوبه؟”

بقیه ی جوجه ها سرش رو تکون دادن و گفتن :” نه ، به اندازه ی کافی قشنگ نیست”

در همین موقع یه پروانه ی رنگی رنگی داشت بالای سر جوجه ها بال بال می زد و می چرخید.

جوجه کوچولو دوباره گفت :” پروانه خوبه؟”

اما باز جوجه های دیگه سرشون رو تکون دادن و گفتن :” نه خوب نیست ، چون پروانه هیچوقت یک جا آروم و بی حرکت نمیشینه و همش میخواد پرواز کنه”

 

 

خلاصه همینجور که داشتن در اطراف مزرعه میشگتن، جوجه کوچولو چشمش به چند تا پر زیبا و رنگی رنگی افتاد و اونا رو برداشت و گفت:” چند تا دونه پر خوبه؟”

جوجه های دیگه گفتن :” شاید خوب باشه، اما بیا باز هم بگردیم تا چیز های زیباتری پیدا کنیم”

بعد جوجه های کوچولو به گشتن دنبال چیزهای درخشان و براق برای زیبا شدن کلاه مامان مرغه ادامه دادن.

جوجه ها گشتن و گشتن تا اینکه یکی از جوجه کوچولو ها ذرتی پیدا کرد و گفت :” وای نگته کنین، یک ذرت زرد و زیبا”

در همین موقع تمام جوجه کوچولو ها با سرعت به طرف دونه های  ذرت دویدن ، اما بچه ها اونا شروع کردن به نوک زدن  و خیلی زود جوجه ها  تمام دونه های ذرت رو خوردن و تمومش کردن.

یکی از جوجه ها جیک جیکی کرد و گفت :” ما باید چیزهای قشنگ و زیبا پیدا کنیم”

جوجه های دیگه که موافق بودن گفتن :” ما باید چیزهایی رو پیدا کنیم که مثل بهار تازه و لطیف باشن”

بعد در همین موقع بود که  چشم کوچکترین جوجه به زمینی که کنار مزرعه بود افتاد و با خوشحالی جیک جیک بلندی کرد و گفت :” یک عالمه گل قشنگ و رنگارنگ توی این زمین در اومده”

اینطوری شد که جوجه کوچولو ها تند و تند بال های کوچیکشون رو به هم زدن و به طرف زمین پر از گل به راه افتادن.

بله بچه ها زمینی که جوجه کوچولو پیدا کرده بود پر از گل های زیبا و قشنگ بود.بعضی از گل ها سفید بودن ، بعضیاشون آبی اما بیشترشون به رنگ صورتی بودن بچه ها.

کوچکترین جوجه گفت :” من فکر می کنم اون گل های صورتی  باعث میشن که کلاه مامان واقعا خاص و زیبا به نظر برسه ” و همه ی جوجه کوچولو ها هم موافقت کردن و با هم گفتن که این گل ها بهترین چیز برای کلاه مامان مرغه ست.

جوجه ها  فقط چند تا دونه گل احتیاج داشتن به خاطر همین اونا چند تا دونه گل صورتی چیدن و بقیه گل ها رو به حال خودشون گذاشتن ،در همین موقع یکی از جوجه ها گفت :”  این گلا روی زمین قشنگن، ما فقط چندتا دونه گل می خوایم و بیشتر از این مقدار گل از روی زمین نچینین”

جوجه کوچولو ها بعد از این که چند تا دونه گل صورتی چیدن به سمت مزرعه به راه افتادن. وقتی رسیدن به سراغ کلاه آبی قدیمی مامان مرغه رفتن و اونو پیدا کردن.جوجه کوچولو ها گل های صورتی کوچیک رو دور تا دور کلاه مامان مرغه گذاشتن.بعد اونا با خوشحالی جیک حیک بلندی کردن و گفتن :” خیلی قشنگ شد ،درست مثل فصل بهار”

مامان مرغه عاشق کلاه بهاری و زیبا و جدیدش شد.اون همچنین عاشق جوجه های کوچولوی خودش بود که خوشحالش کرده بودن و به فکرش بودن.

 

وقتی که گل های صورتی کوچولو شروع به پژمردن و پلاسیده شدن کردن ، جوجه کوچولو های مهربون به سرعت به زمین پر از گل کنار مزرعه رفتن و برای کلاه مامان مرغه چند تا گل آبی قشنگ چیدن و اوردن.

 

 

جذابیت داستان کودکانه در دنیای کوچولوها می تواند بیشتر از سرگرمی های دیگر در زندگی آن ها باشد. شما با استفاده از داستان های کودکانه می توانید بسیاری از نکات و مفاهیم رشدی را به روش غیر مستقیم، به کودکان خود اموزش دهید! لذا تاثیر قصه های کودکانه را در زندگی کودک خود دست کم نگیرید و برای دسترسی به همه ی داستان های وولک، به صورت رایگان، به صفحه ی قصه های کودکانه سر بزنید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



41 پاسخ
  1. مهشید بخشی پور
    مهشید بخشی پور می گوید:

    سلام چقدر قشنگ بود که بچه ها به فکر خوشحال کردن ماما نشون بودن. ممنون از قصه قشنگتون

    پاسخ
  2. ماهان
    ماهان می گوید:

    قصه‌ی زیبایی بود … سپاس فراوان وولک جان 🙏🌹 ماهان از این قصه نتیجه گرفت که میشه با چیزهای کوچیکِ دور و برش مامانش رو خوشحال کنه و اینکه پدر و مادرش رو خیلی خیلی دوست داره …❤🌹

    پاسخ
  3. ایرن رفیعی آوینا جعفری
    ایرن رفیعی آوینا جعفری می گوید:

    جواب ایرن بله در جمع کردن ظرف ها و تمیز کاری جواب آوینا بله در جارو کردن و ظرف شستن

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      خیلی ممنونم از ایرن عزیز و آوینای مهربان که نظر قشنگشون رو برامون نوشتن

      پاسخ
  4. حلما
    حلما می گوید:

    ☺😀😁سلام😄😇😉حلما😍😙6 ساله😘😚من یاد گرفتم به مامانم محبت کنم ممنون از قصه خوبتون😻❤💙💚💛💜💓💕💖💗💟🐮🐘

    پاسخ
  5. فاطمه السادات موسوی
    فاطمه السادات موسوی می گوید:

    سلام خیلی قصه هاتون قشنگه میشه قصه های دخترانه را بیشتر بزارین.🌹🌹💗💗💋💋

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *