3.1/5 - (11 امتیاز)

کامنت وولک

 

روزی روزگاری در یک صبح قشنگ در جنگلی زیبا و سرسبز صدای ترق توروق ترک خوردن و شکستن تخمی به گوش رسید و بعد ناگهان ” فرد ” از توی تخم بیرون اومد.اون داد زد :” من اینجام ، من اومدم ” اما هیچ جوابی نشنید.مادرش از لونه رفته بود بیرون تا غذا پیدا کنه.اون تنهای تنها بود.هیچکس اونجا نبود که به خاطر به دنیا اومدنش هورایی بکشه و سر و صدایی راه بندازه. ” فرد ” از اینکه هیچکس متوجه به دنیا اومدنش نشده بود دلخور بود که یک اتفاق ناراحت کننده ی بزرگتری افتاد.

فرد دید که اون هم یه کلاغیه مثل همه ی کلاغ های معمولی و خسته کننده دیگه. اما بچه ها اون عمیقا توی قلب خودش احساس می کرد که یک کلاغ خاصه ، اون سعی می کرد به همه نشون بده که چقدر با بقیه فرق داره و متفاوته.اون می گفت :” به من نگاه کنین” اما هیچکس به فرد  توجهی نمی کرد و اصلا نگاهشم نمی کردن.

روز های اول فرد از اینکه می دید هیچکس بهش توجهی نمی کنه به شدت خشمگین و عصبانی می شد اما فهمید که این بهش کمکی نمی کنه. بعد اون کم کم دلش به حال خودش سوخت و احساس بدبختی و ناراحتی کرد.فرد هر بار که لب دریاچه نگاهش به خودش میفتاد و پر های معمولی سیاه و کلاغی ش رو میدید ، آرزو میکرد که ای کاش ظاهر متفاوتی داشت و یه شکل دیگه بود.اون با ناراحتی به خودش می گفت :” چرا من نمیتونم مثل یه قو باشم ؟ یا یه طوطی؟ یا یک عقاب؟یا حتی مثل یک قناری کوچولو؟ هر چیزی از این شکل و قیافه ای که دارم بهتره و همه از من زیباتر و قشنگ ترن”

از فردای اون روز فرد هر روز یک نقشه جدید می کشید تا ظاهر خودش رو بهتر کنه و خوشگل تر بشه اما این کار ها هیچ فایده ای نداشت و هیچکدوم از نقشه هاش هیچ تاثیری توی قیافه  و ظاهر فرد نمی ذاشتن و اونو تغییرش نمی دادن.فرد همونجور که داشت به سمت اعماق جنگل پرواز می کرد با خودش گفت :”باید یه کار موثرتر و بهتری انجام بدم”

در اونجا فرد پیش پیرزنی رفت که به داشتن قدرت های جادویی معروف بود.فرد به پیرزن گفت :” من حاضرم هر کاری برای تو انجام بدم به شرط اینکه تو منو به موجودی متفاوت و زیبا تبدیل کنی، من می خوام پرهای رنگارنگ و قشنگی داشته باشم، بدرخشم و زرق و برق  داشته باشم”

پیرزن پوزخندی زد و گفت :” آخه یک کلاغ نادون و کوچیکی مثل تو چه کاری میتونه برای من انجام بده؟ تو یک موجود به درد نخور و بی فایده ای” بعد مکثی کرد و گفت :”با این حال من میتونم چند تا از پرهای دم تورو برای مزه دار کردن این معجون استفاده کنم”

فرد گفت :” قبوله”  وچند تا از بلندترین پرهای دمش رو جدا کرد و به پیرزن داد.

در همین موقع پیرزن فریاد بلندی کشید و گفت :” اجی مجی لاترجی، شالو کالو، شالی کالی”

ناگهان صدایی مثل انفجار شنیده شد و حباب های رنگی رنگی همه جا پخش شدن،فرد از جاش پرید و تو هوا تکونی خورد.اون به یک موجود تماشایی  با پرهای رنگی و درخشان و زیبا تبدیل شده بود.فرد همونطور کهدورخودش می چرخید و پرهاش رو نگاه می کرد با خوشحالی فریاد کشید :” وای” ، پیرزن گفت :” امیدوارم که زیاده روی نکرده باشم” .بعد فرد با ذوق و شوق فراوان پرواز کرد تا به پیش دوستاش برگرده.

وقتی که فرد به پیش دوستاش رسید بلند فریاد زد :” منو نگاه کنین، منو ببینین چه زیبا شدم” بعد در حالی که منقارش رو بالا گرفته بود بالهاش رو باز کرد و اونا رو توی هوا با بالا و پایین تکون داد.کلاغ های دیگه که حسابی تعجب کرده بودن به همدیگه گفتن :” این پرندههه دیگه کیه؟ از کجا اومده؟ چرا اینطوری میکنه؟ انگار عقلش رو از دست داده ” اما اونا انقدر با ادب بودن که هیچ حرفی نزدن .فرد گفت :” این منم ، فرد ، نگاه کنین چقدر زیبا و قشنگ شدم”. اما کلاغ های دیگه فقط تو سکوت به اون خیره شده بودن و حرفی نمی زدن.

فرد با غرور و خودپسندی گفت :” من یک پرنده خاص هستم، من بی نظیرم،همچین زیبایی شگفتانگیزی نباید توی یک جنگل تاریک پنهان بمونه ، باغ پادشاه جای مناسبی برای  زندگیه منه”

بعد فرد با گفتن این جمله به سمت کاخ پادشاه پرواز کرد.

همینطور که فرد اطراف باغ سلطنتی پرواز می کرد تا جای مناسبی پیدا کنه و روی زمین بشینه،شاهزاده خانم اونو میبینه و حسابی شگفت زده میشه. اون با خوشحالی فریاد زد :” به این پرنده ی باشکوه نگاه کنین،نذارین که فرار کنه ، من اونو می خوام”

بالاخره سربازان قصر فرد رو گرفتن و پاش رو با یک زنجیر طلا بستن. شاهزاده خانم توی شهرمی چرخید و با افتخار و غرور گنج جدید خودش رو به همه ی مردم شهر نشون می داد.فرد از اینکه اسیر شده بود و به نمایش گذاشته شده بود اصلا ناراحت و غمگین نبود بچه ها، چون به هر حال اون الان تبدیل به بخشی از خاواده ی سلطنتی شده بود.اون دیگه چه آرزویی بالاتر از این داشت؟ فرد به تمام رویاها و آرزوهاش رسیده بود : زیبایی خیره کننده، یک عالمه توجه و تحسین و مکانی فوق العاده برای زندگی.

 

اما متاسفانه رفتار کلاغ سلطنتی سر میز شام ، اصلا مناسب و راضی کننده نبود.اون وقتی در اتاق غذا خوری سلطنتی آشوب وغوغای بزرگی به راه انداخت ، محبوبیت خودش رو از دست داد.اون باعث شده بود در اتاق پذیرایی کاخ همه چیز به هم بریزه.

پادشاه دستور داد که فرد از اتاق بیرون بره و بعد حضور هر جور پرنده ای رو سر میز غذا ممنوع کرد ، حتی پرندگان و مرغ های بریان و کباب شده برای غذا.

فرد به یک قفس طلایی بزرگ در جایی دور از همه در باغ سلطنتی فرستاده شد.

خدمتکار های کاخ برای فرد غذا میوردن ولی دیگه کسی به اون سر نمی زد و به ندرت شاهزاده برای دیدنش به باغ میومد. هر چند وقت یک بار ممکن بود کسی از اونجا رد بشه و بگه :” وای چه پرنده ی زیبایی” اما این تعریف ها فرد رو خوشحال نمی کرد.

فرد هر روز غمگین و غمگین تر میشد.اون پرنده های دیگه ای رو میدید که توی آسمون پرواز می کردن و شاد بودن، و آرزو می کرد که ایکاش اون هم آزاد بود و میتونست به همراه اونابه همه جا پرواز کنه و خوشحال باشه.

تمام رویا و  آرزوش این بود که یک بار دیگه آزاد و رها باشه.فرد اشتهاش رو از دست داده بود و روز به روز ضعیف تر و ضعیف تر میشد.

روزی از روزها یک پیرزنی به باغ سلطنتی اومد تا توت فرنگی هاش رو بفروشه.پیرزن گفت :” چه پرنده ی غمگینی،چرا اونو آزاد نمی کنید تا بره؟”

شاهزاده خانم گفت :” وای نه ، این پرنده بسیار با ارزش و گران بهاست، هیچ پرنده ی دیگه ای تو تمام این  سرزمین پادشاهی  نیست که چنین پرهای زیبا و درخشانی داشته باشه”

پیرزن گفت :” آهان فهمیدم ، پس شما اون رو به خاطر زرق و برق و زیباییش نگه داشتین و اسیرش کردین”

درهمون موقع ناگهان فرد فهمید که برای آزاد شدن از قفس و برگشتن به جنگل چه کاری باید انجام بده.

اون شروع کرد و  یکی یکی همه ی پرهای قشنگش رو از بدنش جدا کرد.وقت شاهزاده خانم دید که فرد چه کاری انجام داده جیغ کشید و گفت:” این پرنده ی زشت و بد ترکیب رو از جلوی چشمام دور کنین”

این دقیقا همون چیزی بود که فرد می خواست.نگهبانان در قفس رو باز کردن و سرانجام فرد دوباره آزادیش رو به دست اورد و تونست که پرواز کنه.

فرد حالا دیگه مطمئن بود که ظاهر متفاوتی از بقیه ی کلاغ ها داره.چون پرهاش رو از دست داده بود و زشت شده بود ولی اون اصلا نراحت و نگران نبود بچه ها.اون گفت :” پرهام دوباره در میان ،و برام مهم هم نیست که پرهام وقتی درمیان طلایی ، نقره ای ، بنفش ،راه راه و خالدار باشن یا همون مشکی ساده”

و این موضوع برای دوست های فرد هم مهم نبود بچه ها.

 

 


برای دسترسی به همه داستان کوتاه کودکانه وولک، شما عزیزان می توانید به صفحه قصه های وولک مراجعه نمایید!


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

21 پاسخ
    • زهرا
      زهرا می گوید:

      ‌قصه ی خوبی بود اما هرکسی نباید خودشو یه جوره دیگه کنه چون در نهایت شاید خوشگل و زیبا بشه ولی باید مثل خودش باشه چون دیگه کسی اونو نمیشناسه
      زهرا ۷ ساله

      زهرل

      پاسخ
  1. زهراااا
    زهراااا می گوید:

    ‌قصه ی خوبی بود اما هرکسی نباید خودشو یه جوره دیگه کنه چون در نهایت شاید خوشگل و زیبا بشه ولی باید مثل خودش باشه چون دیگه کسی اونو نمیشناسه
    زهرا ۷ ساله

    زهرل

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *