روزی روزگاری ماه توی آسمون می درخشید و نسیم خنک از آب دریا موج های زیبایی روکه مرتب به ساحل می خوردن درست می کرد.تصویر ماه با حرکت های این موج ها شکل های زیبایی رو در سطح آب دریا به وجود میورد.
در اعماق دریا آب آروم و ساکت بود.کریستال های آبی رنگ آب در اطراف خزه ها و سرخس های دریایی می چرخیدن. ماهی های دریا ، از زرد و آبی،قرمز و سبز،در اطراف مرجان های قرمز که توی آب به آرومی تکون می خوردن شنا می کردن.

در میان ماهی های مختلف دریا،گروهی از مار ماهی های کوچکو زیبایی هم زندگی می کردن که روی بدنشون باله هایی مثل پر وجود داشت،که وقتی به آرومی درامواج دریا شنا می کردن بال هاشون به جلو و عقب حرکت می کرد.
در طول روز مار ماهی های بزرگتر در جستجوی غذا به ته آب می رفتن ولی مار ماهی های جوان تر در غار های ساخته شده از مرجان و سنگ به بازی مشغول می شدن.

در حالیکه همه ی این موجودات به آرومی توی آب حرکت می کردن واین طرف و اون طرف می رفتن ، یک مار ماهی کوچولو که رنگش از بقیه روشن تر بود نزدیک سطح آب می ایستاد و به حرکت موج ها و نوری که به سطح آب می تابید نگاه می کرد.این مار ماهی کوچولو از یک تخم به رنگ عاج فیل به دنیا اومده بود و همه اونو پر ماهی صدا می کردن.

پرماهی تمام روز دنبال چیز های زیبا و رنگین بود.ساعت ها و ساعت ها توی آب شنا می کرد و به تابش نورخورشید روی مرجان ها که مثل الماس می درخشیدن نگاه می کرد و توی خیالات و رویاهای خودش فرو می رفت.بقیه مارماهی ها دور پرماهی می چرخیدن و دلشون می خواست که باهاش بازی کنن.برای همین وقتی پرماهی بی حرکت توی آب دراز می کشید حباب هوا درست می کردن و به طرفش می فرستادن و یا با تکون دادن دمشون آب رو به حرکت در میوردن ولی باز هم نمی تونستن حواس پرماهی رو به خودشون پرت کنن و چون خسته میشدن شناکنان از کنارش رد میشدن و دور میشدن.وقتی که پرماهی مطمئن میشد که تنهاست ، چشم هاش رو به سطح آب می دوخت و تو رویا ی همیشگیش که دیدن دنیای اسرارآمیز و شگفت انگیز بیرون آب بود ، فرومی رفت.

پر ماهی بارها از مادرش درباره ی رنگ های زیبای سطح آب سوال کرده بود و همیشه می گفت :” من مطمئن هستم که بیرون از اینجا خیلی زیبا و رنگارنگه و دیدن دنیای خارج از آب بسیار جالب و هیجان انگیزه”
اما مادرش همیشه جواب میداد:” تو نباید هیچوقت به سرزمین بیرون از آب بری،اونجا برای موجوداتی مثل من و تو ساخته نشده”
اما با تمام این توضیحاتی که مامان برای پرماهی میداد ، اون با خودش فکر می کرد:” مامانم حتما نمی دونه که دنیای بیرون از آب چقدر جالب و شگفت انگیزه ، برای همین نمیذاره من برم و دنیای بیرون از آب رو ببینم ، اما من بالاخره یه روز به اون بالا میرم و هر چی که آرزو داشتم ببینم ، میبینم”

تا اینکه یک روز غروب وقتی که هوا داشت کم کم تاریک میشد پرماهی تصمیم گرفت که در گوشه ای قایم بشه.اون شناکنان از خونه شون دور شد و به طرف مرجان ها و سنگ های نرم قسمت های کم عمق دریا رفت و در سوراخی که میان صخره ها بود خودش رو پنهان کرد و به تماشای مارماهی های دیگه که به آرومی به طرف خونه هاشون می رفتن تا بخوابن مشغول شد.

پرماهی همونجا منتظر موند و وقتی که تاریکی شب داشت تموم میشد و اولین نور صبحگاهی به سطح آب می تابید،به طرف بالا شروع به شنا کرد.به نظر می رسید که سطح نقره ای آب از اون بالا به اون چشمک می زد و اونو صدامی کرد.پرماهی با قدرت هر چه تمام تر بال هاش رو به حرکت دراورد تا به سطح آب برسه.

موج ها از هم باز شدن و پرماهی سرش رو از آب بیرون اورد و برای اولین بار سنگ های طلایی و رنگارنگ ساحل رو دید. در همون موقع قبل از اینکه پرماهی همه چیز رو به خوبی ببینه ، یک موج خیلی بزرگ اون رو مثل پرکاهی از آب بلند کرد و در ساحل انداخت.

پرماهی از زیبایی هایی که در اطرافش بود خیلی هیجان زده شده بود.درخت های نخل به آرومی در نسیم خنک ساحل تکون می خوردن و در روی زمین گلهای رنگارنگ مثل رنگین کمان با رنگ های مختلف دیده می شدن. اون هیچوقت نه صدای باد رو شنیده بود و نه صدای زیبای نسیم ساحل رو شنیده بود.همه ی این صداها برای پرماهی مثل یک موسیقی بسیار زیبا بود.

پرماهی تصمیم گرفت یک نفس عمیق بکشه تا از این هوای خوب لذت بیشتری ببره اما ناگهان متوجه شد هوای بیرون از آب برای اون قابل نفس کشیدن نیست و نمیتونه مثل موقعی که توی آب بود خوب و درست نفس بکشه.پرماهی بریده بریده نفس می کشید ، اون تازه داشت می فهمید که حرف های مادرش درست بود و بیرون از آب برای ماهی ها اصلا خوب و مناسب نیست ولی حیف که دیگه دیر شده بود.اون به سختی تلاش می کرد و خودش رو روی سنگ های ساحل می کشید تا به آب برسه اما فایده ای نداشت که نداشت.
پرماهی وقتی متوجه شد که تلاشش فایده ای نداره نفس نفس زنان بی حرکت همونجا موند،دیگه هیچ چیز به نظرش زیبا نمی رسید و آرزو می کرد به حرف مادرش گوش داده بود و جای خوب و راحت خودش رو توی آب ترک نمی کرد.

در همین موقع که پرماهی پشیمون و نا امید روی ماسه هاس ساحل افتاده بود یک موج بزرگ به ساحل برخورد کرد و به آرومی پرماهی رو به داخل آب کشید و با خودش برد.پرماهی با خوشحالی شروع به شنا و نفس کشیدن کرد و خاک و سنگی رو که از ساحل به بدنش چسبیده بود شستشو داد و بعد از اینکه تمیز شد به سرعت به طرف خونشون در اعماق آب شنا کرد.

از اون روز به بعد پرماهی در ته آب باقی موند و با بقیه ی مارماهی ها بازی کرد و به زندگیش ادامه داد و با تجربه ای که به دست اورده بود دیگه هیچوقت به فکر رفتن به سرزمین بیرون از آب نیفتاد.

شما بچه ها گل هم اگر می خواین کاری انجام بدین و مامان و باباهای مهربونتون مخالفت می کنن به حرفشون گوش کنین و یاد پرماهی و اتفاقی که براش افتاد بیفتین، پدر و مادر ها بچه هاشون رو خیلی دوست دارن و همیشه به فکرشونن .

مترجم : مهرخ مهر افشار
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





🐍🐍🐉🐲🐉😍😍😍😘😘😘
قصه خوب بود، ولی حیوانات دریا از آب بیرون نمیان🐍🦎🐉🐲
سلام
قصه خوبی بود💖🌸💐
من شنا بلدم بلا به دور مایو هم دارم نگران نباش 😅💙👣🌀💧🐟🐋🐳🐬
با سلام
داستان پرماهی عالی بود
⚘⚘⚘
ممنونم دوست مهربانم
سلام قصه خوبی بود.🌻🌻🌻🪱
درود بر شما وممنون از نظر خوبتون
عالیییی بود مرسی وولک😍😍🌹🌹😘😘😘😘😘
سلام
خیلی خیلی عالی بود من نتیجه گرفتم که به حرف پدر و مادرم گوش بدم❤🤩
عالی بود💖💖 ممنون
ممنون از نظر لطفتون دوست عزیز
عالی بود😍 ممنون از وولک❤
ممنونم از شما دوست خوبم
قصه ها کی عالی ولی بدیش اینه که آهنگ ها خواب بچه ها را می پرونه لطفا آهنگ پیانو بگذارید
ممنونم از نظر لطفتون همراه عزیز ،به زودی با بخش لالایی و شعر هم در خدمت شما عزیزان خواهیم بود
سالم وولک قصه خوبی بود 🌸
اهنگ آقای حکایتی اول وآخرش خیلی خوبه آدم آرامش میگیره🌸
سلام دوست خوبم ، خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
من نتیجه گرفتم که اگه بابا ومامانم در مورد کاری مخالفت کردن به حرفشون گوش کنم وانجام ندم
آفرین به شما هلنای خوب و مهربان
سلام من یاد گرفتم هیچوقت به حرف مامان بابام گوش کنم
سلام سها جان ، آفرین به شما دختر خوب
ممنونم خیلی زیبابود
ممنون از شما که به قصه های وولک گوش میکنی دوست خوبم
عالی بود ممنون🥰
خیلی ممنونم از لیانای عزیزم
قصه ی قشنگی بود تشکر از وولک و قصه گوی محترم
خیلی ممنونم که با وولک همراهی دوست خوبم
با سلام خدمت قصه گو من قصهی شما رو خیلی دوست داشتم ممنون از شما 🌹🌹🌹
سلام عزیزم
چه عالی، ممنون که با ما همراهی عزیزم
پر ماهی اولین کتاب داستانی است که من در کودکی خواندم.
تاثیر این داستان هنوز هم با من همراه است.