در روزگار قدیم کشاورزی بود به نام کنستانتین که با همسرش در کنار مزرعه شان زندگی می کردن. در اون سال اونا تو مزرعه شون کلم کاشته بودن و خروس و مرغ هاشون خوشحال و چاق و راضی در مزرعه به گردش و چریدن مشغول بودن.
کنستانتین برای حفاظت از خروس و مرغ هاش اطراف مزرعه رو با چنان دیوار محکمی محصور کرده بودکه حتی لاغرترین روباه هم نمی تونست از اون عبور کنه و لطمه ای به اونها برسونه. این مرغ ها خوشبخت ترین مرغ های دنیا بودن.

اما بچه ها یکی بود که مرغ ها رو خوب میشناخت و اون همون آقا روباهه بود.
این روباهه که همیشه هم گرسنه بود از دیدن از دیدن این مرغ های چاق و چله دهانش آب می افتاد. اون می دونست که گذشتن از دیوار براش ممکن نیست.
خلاصه روباهه همینطور دور و بر مزرعه می گشت و بالاو پایین می پرید تا شاید راهی برای گذشتن از دیوار پیدا کنه.

تا اینکه روزی دید یکی از چوب های دیوار شکسته شده.اول باورش نمیشد و فکر می کرد که خواب میبینه.اما اون بیدار بود بچه ها.خلاصه از روی چوب شکسته پرید توی مزرعه و وسط کلم ها.بعد از ظهر بود و همه ی مرغ ها هم خوابیده بودن.
خروس بزرگ هم روی بلندی نشسته بود و چرت می زد.با اینکه خسته بود و یک چشمش هم خواب رفته بود ولی با چشم دیگرش مواظب مرغ ها بود.
ناگهان ولوله و سر و صدایی میان مرغ ها افتاد و همگی دور خروس بزرگ جمع شدن.خروسه پرسید :” چیه چه خبر شده؟”
مرغ ها جواب دادن :” ما همه دیدیم که ناگهان چوب های دیوار تکون خورد و یک موجود ترسناک میان بوته های کلم پرید و انگار که می خواست ما رو بخوره”
خروس گفت :” ای بابا، موجود ترسناک چیه ترسوها،مگه کسی می تونه از این دیوار رد بشه و من متوجه نشم؟ برین دونه ها تونو بخورین و انقدر هم شلوغ بازی در نیارین”
مرغ ها پراکنده شدن و آقا خروسه هم تکونی به پرهای قشنگش داد.
اما بچه ها اونجا کسی قایم شده بود.

آفتاب روی تپه ی علفی می تابید.خروس بزرگ دوباره چشم هاش بسته شد و به خوتاب رفت.این بار خواب بدی دید. موجود عجیبی که پالتو پوست قرمزی پوشیده بود وسط کلم ها تکان می خورد ، در حالی که کم کم بهش نزدیک میشد یک دفعه پالتو پوست رو روی آقا خروسه انداخت و اونو چنان محکم گرفت که نزدیک بود آقا خروسه خفه بشه.

ناگهان خروس بزرگ از خواب پرید ، دست و پاش از ترس می لرزید ، نفس زنان پیش مرغ ها رفت و خوابش رو برای اونا تعریف کرد و گفت:” ای مرغ هایی که بهترین تخم های دنیا رو میگذارین،بگید ببینم معنی این خواب من چیه؟”
مرغ ها گفتن :” این پالتو پوست همون پوست روباهه و استخون هایی هم که تو خواب دیدی همون دندونای روباهه.یعنی اگر قایم نشی روباه میاد وتو رو میخوره”
خروسه که تو این فاصله دل و جراتی به دست اورده بود گفت :” من قایم بشم ؟ مگه روباه جرات داره پاش رو اینجا بزاره؟”
ای خروس مغرورِ نادان!
خروسه بادی تو گردنش انداخت و دوباره با ناز و ادا و افاده در جای همیشگی اش یعنی روی تپه ی علفی نشست.طولی نکشید که دوباره خوابش برد.آنچنان خوابی که اصلا متوجه نشد روباهه چطور یواشکی از بین کلم ها جلو میومد که برگ از برگ تکون نمی خورد.

همین که روباهه برای جهش خیز گرفت خروسه بیدار شد و در آخرین لحظه پرید بالای بلندی و نفس راحتی کشید و با صدای بلند شروع به خوندن کرد:” قوقولی قوقو… قوقولی قوقو…”
روباه دلخور شده بود و لی به روی خودش نیورد و با صدای مهربانی گفت :” به به چه صدای خوبی داری، پدرت هم صدای خوبی داشت.اما همیشه وقت خوندن چشم هاش رو می بست چون اینطوری صداش بهتر میشد.حالا تو هم امتحان کن.”
خروسه به حرفای روباه شک داشت ولی می خواست ثابت کنه که بهترین صدا رو داره.یکی از چشمهاش رو بست و شروع به خوندن کرد و با چشم دیگرش هم مواظب روباه بود.
روباه با صدای گرمی گفت:”بد نیست ، اما اگر بخوای بهتر از این بخونی باید هر دو چشمت روببندی.حالا بیا جلو و برام بخون”

خروسه که از تعارف خوشش اومده بود هر دو چشمش رو بست و دوباره شروع به خوندن کرد:” قوقولی قوقو … قوقولی قوقو..”
روباهه از موقعیت استفاده کرد و پرید روی خروسه و اونو گرفت. در این گیر و دار چند تا از پر و بال های خروسه هم کنده شد و ریخت.مرغ ها از دور جیغ می کشیدن که مگه ما نگفتیم مواظب باش.به حرف های ما گوش نکردی حالا ببین به خاطر غرورت بهچه روزی گرفتار شدی.اما دیگه روباهه خروسه رو با خودش به اون طرف دیوار برده بود.

کنستانتین با سر و صدای مرغ ها از جریان با خبر شد و در حالی که از کار روباهه بسیار عصبانی شده بود مرتب سر روباهه داد و فریاد میکرد و هوار میکشید.او و کارگرانش با چوب و چماق به همراه سگ ها ، خوک ، گربه و غاز هایش در جستجوی روباه به راه افتادن.
یکی می گفت از این راه بریم، دیگری می گفت از اون راه بریم.یکی می گفت از این ور رفته، اون یکی می گفت از اون ور رفته.کنستانتین هم مرتب زیر لب داشت غر غر می کرد.

حالا بشنویم از روباهه، روباهه با طعمه ش از چند باغ گذشت و خروسه فهمید که بدجوری گرفتار شده و اگر فکری نکنه روباهه اونو میخوره. پس با صدای ضعیفی گفت :” دوست عزیز ،ببین چطور مردم از دستت عصبانی هستن و دارن سرت داد میکشن؟مگه فکر می کنن تو کی هستی؟ جوابشون رو بده تا بفهمن تو چه آقایی هستی و نباید با تواینطوری رفتار کنن”

البته روباهه باهوش بود اما به همون اندازه هم مغرور و خودپسند بود.
روباهه دهانش رو باز کرد تا جوابی به کشاورز و همراهانش بده که خروس پر و بال زنان روی یک درخت گلابی پرید.
روباه مات و مبهوت زیر درخت ایستاده بود و با حسرت خروس رو نگاه میکرد.حروسه از بالای درخت گفت :” خب دوست من، حالا چی میگی؟”
روباهه که به زحمت صداش در میمومد گفت :” خب چی بگم، لعنت به دهانی که بی موقع باز بشه”

خروسه هم در جواب گفت :” لعنت به چشمی که بی موقع بسته بشه”
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
خلاصه آقا خروسه نجات پیدا کرد و با پر و بال ریخته اما کمی عاقل تر به لونه ش برگشت و از اون به بعد قصه ی زندگیش رو با آب و تاب برای همه تعریف می کرد و می گفت که چه جوری سر روباه رو کلاه گذاشته. و اما روباهه..اون هم کمی عاقل تر شده بود ، اما هنوز هم گرسنه بود.
نویسنده : پیر ساینت
ترجمه : سیمین برومند
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام
خیلی قشنگ و جالب بود متشکریم از قصه های وولک
سلام
خیلی زیبا و شنیدنی بود متشکریم از قصه های وولک
سلام خاله پگاه چرا داستان های جدید نمی خونی سلام من امیر علی از آبادان
ثنا هستم وخیلی قصه رو دوست داشتم
خیلی ممنون بسیار زیبا،
حیف که هر شب داستان نیست😔
با سپاس فراوان
سلام. من هر شب برای بچه هام قصه میگم و شب هایی که وولک قصه جدید میذاره خیلی خوشحال میشن. قصه امشب رو هم خیلی دوست داشتن. ممنونم.
سلام
ممنون که دوباره قصه گذاشتید
منتظر داستانتون بودیم
سپاس فراوان😍😍😍
سلام سال نوتون مبارک
دخترم سلما ازتون تشکر میکنه که دوباره قصه گذاشتید
قصه قشنگو پند آموزی بود البته انتظار ما از سایت و گروه شما یه کم بالاتره
هم در بخش قصه هم تصویرسازی قصه ها
دوست دارین دقت بیشتری در انتخاب اینها بشه
سلام لطفا قصه هاي جديد بانويسنده جديد بزاريدكه حاوي مهارتهاي گفتاري،اجتماعي وزندگي براي بچه ها باشد
مثل همیشه زیبا و آموزنده بود🌷🌹💐
خیلی خیلی عالی بود ممنون 🌹🌹😘😘😘😍😍🌺🌺
سلام خیلی خوب بود
سلام عالی بود خیلی ممنون ❤صدای لطیفی دارید و این باعث جذابیت قصه میشود ❤❤
سپاس 💜💋💋ما هر روز قصه هایتان را گوش میکنیم و لذت میبریم ⭐⭐
عیدت مبارک مرسی برامون قصه جدید گزاشتی ممنون وولک ❤❤
👸👸👸👸👸👸😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😄😙😙😙🦊🦊🦊🐔🐔🐔🐔🐔🐔🐔🐔🤔🤔🤔🤔🤗🤗🤗
با سلام و تشکر فراوان؛ لطفا هر شب یه قصهی جدید بذارید، الان چند شبه که قصهی جدید نخوندیم☹
مجددا بابت زحماتتون صمیمانه سپاسگزاریم.🌹💖
سلام خیلی خوب بود ممنون .لطفا هر شب قصه جدید بذارید🥰🥰🥰
سلام
قصه خوبی بود
ممنون از شما
سلام قصه😐😑چرا قصه جدید نمی زا ریند…😲😲😠
دخترمن هم قصه های سایت شمارو خیلی دوست داره تشکر
خیلی قصه ی پندآموزی بود🙏🙏🙏🙏💐💐💐💐🌹🌹🌹🌹🌹😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
سلام خیلی عالی بود .
سلام دوست عزیز، ممنون از لطفتون
مرسی از قصه های قشنگ شما
خیلی لذت بردم
ممنونم از لطفت روشای نازنین
خیلی عالی بود قصه لطفاََ های طولانی تری بسازید
ممنونم که پیشنهادتو نوشتی پارمیس عزیز
عالی
تشکر
بد نبود خوبم نبود 😏😏
ممنونم از نظرت کیان عزیز
خیلی قشنگ بود ممنون از قصه ی خوبتون😀
خوشحالم که دوست داشتی همتای عزیز
سلام عالی بود سپاس از شما
😍😍