قصه جذاب و شنیدنی سالی و درخت آوازه خوان
3.5/5 - (30 امتیاز)

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود ، در یک دهکده ی زیبا و سرسبز و پر از درخت یه خونه ی آبی رنگ با سقف قرمز و در سبز رنگی وجود داشت.

توی این خونه قشنگ ، سالی به همراه برادرش تامی و مادرش زندگی میکرد.

مامان سالی و تامی هر وقت که به آشپزخونه می رفت تا برای بچه ها غذاهای خوشمزه بپزه و درست کنه ، از پنجره به بچه ها که با دوستاشون در حال بازی کردن بودن نگاه میکرد و اونا رو تماشا می کرد.اما  بچه ها یک روز هر چی مامان سالی و تامی از پنجره بیرون رو نگاه کرد ، سالی رو ندید که ندید.یعنی اون کجا رفته بود ؟

 

مادر بچه ها تصمیم میگره که بره و دنبال سالی بگرده و ببینه که اون کجا رفته، به خاطر همین پیش بندش رو باز کرد و از خونه بیرون رفت تا بره و سالی رو پیدا کنه.

 

مامان سالی همونطوری که داشت دور و اطراف خونه و مزرعه رو می گشت ، یه دفعه سالی رو میبینه که زیر درخت بزرگی نشسته و داره با عروسک مورد علاقش بازی می کنه.

مامان که دید سالی اونجا تنها نشسته به طرفش رفت و بهش گفت :” دخترم ، چرا اینجا تنها نشستی؟”

سالی از ناراحتی آهی کشید و گفت :” بچه ها ی دیگه نمی خوان با من بازی کنن”

مامان پرسید :” میخوای بری و با دوست سوزی بازی کنی؟ نظرت چیه؟”

سالی جواب داد :”سوزی از دست من ناراحته ، اون میگه یه روز وقتی داشته برای من دست تکون میداده من بهش توجه نکردم  و جوابش رو ندادم ،اما مامان من واقعا اونو ندیدیم”

مامان دوباره از سالی میپرسه :” خب ، نظرت درباره ی بازی با برادرت چیه؟”

سالی دوباره آهی میکشه و میگه :” تامی دوست نداره با من بازی کنه ، اون میگه که هر وقت توپ رو به طرف من شوت میکنه من توپو از دست میدم ونمیتونم بهش ضربه بزنم ، آخه من اصلا توپ رو نمیبینم”

مامان از سالی میپرسه :” آخه تو اینجا تنها نشستی  ، اصلا احساس تنهایی نمیکنی؟”

سالی گفت :” نه ، اصلا ، من خیلی دوست دارم زیر این درخت بشینم و به آواز قشنگی که میخونه گوش بدم ، گوش کن ، میتونی صداش رو بشنوی؟”

مامان چشماشو میبنده و به صدایی که از درخت میاد گوش می کنه و بعد چشماش رو باز میکنه و به درخت بزرگ و سرسبز نگاه میکنه ، اون روی درخت یک بلبل یک فاخته و یک گنجشک رو میبینه که به زیبایی و با صدای قشنگ آواز میخونن.

در همین موقع مامان سالی یک دفعه یادش میفته که یک بار معلم سالی به اون گفته بوده که سالی برای دیدن درس هایی که روی تخته نوشته میشه خیلی تلاش میکنه و به سختی میتونه اونارو ببینه و بخونه. به خاطر همین اون تصمیم میگره که فردا صبح زود سالی رو به یک درمانگاه ببره تا دکتر چشم های اون رومعاینه کنه.

بله بچه ها صبح روز بعد سالی به همراه مادرش به درمانگاه دهکده میرن.توی درمانگاه آقای دکتر مهربونی که چشم پزشک بوده از سالی می خواد که یک چشمش رو با دستش بپوشونه و به دیوار رو به روش نگاه کنه و هر چی رو که روی اون دیوار میبینه، بخونه و برای اقای دکتر بگه.

سالی با دقت به دیوار رو به روش نگاه میکنه و بعد میگه :” من میتونم یه چیزهایی روی اون دیوار ببینم اما درست نمیتونم تشخیص بدم که اونا چی هستن و نمیتونم بخونمشون و مطمئن هم نیستم که بتونم درست بگم”

آقای دکتر به سالی میگه هیچ اشکالی نداره دخترم ، من الان مشکل تو رو حل میکنم و بعد یک قاب فلزی که شبیه عینک بود رو روی صورت سالی میذاره و  بعد با گذاشتن شیشه ی گردی روی اون قاب از سالی میخواد که دوباره به دیوار رو به روش نگاه کنه و سعی کنه که هر چی رو که میبینه بخونه و بگه.

 

ناگهان سالی با خوشحالی فریاد میزنه:” من میتونم همه چیز رو ببینم ، من میتونم تمام حروف روی دیوار رو حتی حروف خیلی کوچیک رو هم ببینم”

آقای دکتر میگه :” این عالیه ، تمام چیزی که تو احتیاج داری یک عینکه که بتونه بهت کمک کنه تا تو همه چیز رو خوب و بهتر ببینی و دیگه برای خوندن مطالب درسی از پای تخته هیچ مشکلی نداشته باشی”

بعد از اون سالی به همراه مادرش به اتاق دیگه ای میرن که پر از قفسه هاییه که توشون پر از عینک های زیبا و رنگارنگه، سالی یک عینک به رنگ قرمز روشن انتخاب میکنه و وقتی عینک رو به چشمش میزنه از انتخاب خودش خیلی خوشحال و شاد میشه.

بله بچه ها جونم بعد از یک هفته سالی به همراه مادرش دوباره به درمانگاه میرن تا عینکش رو که حالا دیگه آماده شده بود تحویل بگیرن.وقتی که سالی عینکش رو میزنه، آقای دکتر از سالی میخواد که از پنجره به بیرون نگاه کنه و هر چیزی رو که میبینه براش بگه و توضیح بده.

سالی که حالا میتونست همه چیز رو واضح و خوب و درست ببینه با هیجان زیاد گفت :” وای من میتونم مردم رو ببینم ، یه سگ کوچیک رو هم میتونم ببینم که اونجا داره راه میره،تازه یک پرنده ی سیاه کوچولو رو هم بالای اون خونه میتونم ببینم”

آقای دکتر به سالی میگه:” سالی من میخوام که تو به من قول بدی که هرروز عینکت رو بزنی و هیچوقت اونو از روی صورتت برنداری تا بتونی دور و اطرافت رو خوب خوب ببینی ، این طوری بعد از یه مدت شاید دیگه اصلا احتیاج نباشه که عینک بزنی”

سالی جواب داد :” بله حتما ، من عینکم رو خیلی دوست دارم ،من عاشق همه چیزهای شگفت انگیزی هستم که می تونم ببینم.  ”

وقتی سالی و مادرش داشتن به خونه شون برمیگشتن ، سالی در اون طرف جاده دوستش سوزی رو میبینه. سالی که حالا کاملا میتونست دوستش رو خوب وواضح ببینه با صدای بلند فریاد میزنه :” سلام سوزی” و بعد براش دست تکون میده. سوزی هم که از دیدن سالی با عینک جدیدش خیلی خوشحال شده بود براش از دور دست تکون میده و بهش لبخند میزنه.

کمی جلوتر درست قبل از اینکه سالی و مادرش به خونه برسن ، اونا چند تا ازدوستای مدرسه ی سالی  رو میبینن که داشتن به سمت سالی و مادرش میومدن.یکی از دوست های سالی وقتی اون رو با عینک جدیدش دید گفت :” وای سالی من عینک جدیدت رو خیلی دوست دارم، اون خیلی قشنگه”

یکی دیگه از دوستاش گفت :” عینکت باعث شده تا تو حتی از قبل هم زیباتر و باهوش تر به نظر بیای”

در همین موقع ناگهان یک توپ به سمت سالی پرتاب میشه،توپ رو جیمی که داشت با تامی فوتبال بازی میکرد شوت کرده بود ، سالی هم خیلی تند و سریع به توپ ضربه زد و اون رو به سمت عقب برگردوند. جیمی از سالی پرسید :” میخوای با ما فوتبال بازی کنی؟”

سالی گفت :” بله اما من اول کار خیلی مهم دارم که باید انجامش بدم”

سالی به سرعت پشت خونه شون رفت و پشت درخت بزرگ نشست.اون همونطور که داشت به بالا نگاه می کرد ،تونست بلبل و فاخته و گنجشک رو ببینه که داشتن با قشنگترین صدای خودشون آواز میخوندن، سالی تا اون روز نتونسته بود اون پرنده ها رو ببینه.

سالی از خوشحالی درخت رو بغل کرد و گفت :” ممنونم درخت ، ممنونم که همیشه برای من آواز میخونی”

 

 

 

در دوران ویروس کرونا و قرنطینه، که روند طبیعی دوران کودکی، از بچه ها گرفته شده است؛ ساختن سرگرمی های خانگی، بسیار اهمیت دارد. با خواندن داستان کودکانه جدید برای کودکان، مقداری از اوقات فراغت آن ها پر کرده و زندگی در خانه را برای آن ها ساده تر کنید!


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

65 پاسخ
  1. یسنا
    یسنا می گوید:

    چشمام ضعیف هست ، ولی نیاز به عینک ندارم.

    قصه هم بسیار ،بسیار ،بسیار خوب بود .

    سلام دخترم هرشب با قصه های شما خوابش می بره ممنون👌💖کاملًا بی نقص بود قصتون💖💖💖💖

    پاسخ
  2. الما بهزادی
    الما بهزادی می گوید:

    😘😍😘😍😘😍😘😍👧🏻👧🏻👧🏻👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️👩‍👧‍👦👩‍👧‍👦😍😘😘

    پاسخ
  3. رامیلا
    رامیلا می گوید:

    ممنونم از داستان زیباتون🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🌸🌸🌸🌸🌸💐💐💐💐💐👧🌺🌺🌺🌺🌺🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🏵🏵🏵🏵🏵🏵⚘⚘⚘🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷

    پاسخ
  4. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام وولک
    من از این قصه خیلی خوشم اومد
    😘😘😘😘😘😘💗💗💗💗💗💗💖💖💖💖💖🥰🥰🥰🥰🥰🥰🌹🌹🌹🌹🌹🌹❤️❤️❤️❤️❤️❤️🙂🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

    پاسخ
  5. E8fpfpfpf
    E8fpfpfpf می گوید:

    ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖❤💖❤💖❤💖❤💖❤💖❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤💖

    پاسخ
  6. سلينا
    سلينا می گوید:

    سلام من سلينا هستم
    خيلي خوشحالم كه با وولك اشنا شدم و قصه امشب رو خيلي دوست داشتم مرسي 🌹🌸🙏

    پاسخ
  7. نفس
    نفس می گوید:

    🐱🐺🐩🐕🐶🐒🐵🐎🦄🐗🐪🐦

    من از قصه ی سالی و آواز درخت خیلی خوشم اومد
    من قصهی قبل از عمل فکر کن رو هم خیلی دوست دارم
    ممنون از شما

    پاسخ
  8. مهلا افضلی😎
    مهلا افضلی😎 می گوید:

    سلام خاله صدف عزیزم مثل همیشه قصه هاتون عالیه مرسی که در سایت قصه ی جدید گذاشتین خوشحالم که در سایت وولک میتونم کلی داستان جدید و قشنگ بخونم مرسی از توجه شما خدانگدار خاله صدف عزیزم داستان شما واقعا قشنگ بود😙❤❤😚😚😚😚😚😚😚😚😚❤

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *