قصه جذاب و شنیدنی میمون زرنگ و خرس تنبل
4.3/5 - (53 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود ، در یکی از روزهای گرم و آفتابی  تابستون، در یک جنگل سرسبز و زیبا ، سنجاب مهربون دوان دوان به طرف لونه ش می رفت که دید میمون زرنگ با خرگوش کوچولو مشغول بازی کردن و خوشحالی کردنن.سنجاب کوچولو پیش اونا رفت و سلام کرد.

 

میمون زرنگ که از دیدن سنجاب مهربون خوشحال شده بود بهش گفت :” سلام ، کجابا این عجله ، بیا تو هم با ما بازی کن”سنجاب مهربون گفت :” رفته بودم کنار رودخونه گردش کنم که دیدم یه خرس بیچاره کنار رودخونه خوابیده و داره ناله می کنه،ازش پرسیدم که چی شده ؟ خرسه گفت مدتیه که چیزی نخورده و خیلی گرسنشه، حالا من دارم می رم از لونه م براش خوراکی ببرم”

میمون زرنگ گفت :” باشه تو برو مقداری غذا بیار ، منم یه مقدار علف براش جمع می کنم تا با هم برای خرس ببریم”

 

 

سنجاب قبول کرد و به طرف لونه ش دوید و تا برگشت ، میمون و خرگوش کوچولو هم از سبزه های خوشمزه جنگل چیدن و سه تایی به طرف رودخونه به راه افتادن .

 

 

وقتی به اونجا رسیدن ، میمون و خرگوش کوچولو دیدن که خرس چاق وچله ای کنار رودخونه خوابیده و دیگه حال ناله کردن رو هم نداره.

اونا درحالی که علف ها و چیز های دیگه ای رو که براش اورده بودن جلوش میذاشتن ، میمون زرنگ گفت :” بیا خرس عزیز برات غذا اوردیم”

 

 

خرس تنبل با دیدن اونهمه خوردنیخوشحال شد و  سر از پا نمی شناخت ، اون پاشد و بدون معطلی مشغول خوردن خوراکی های خوشمزه شد.خرس تنبل انقدر خورد تا حسالبی سیر شد و بعد از سنجاب مهربون ، میمون زرنگ و خرگوش کوچولو تشکر کرد ، بعد هم دوباره همونجا دراز کشید و به خواب رفت.

 

 

میمون کوچولو که از این کار خرس تعجب کرده بود به سنجاب مهربون گفت :” به نظر من این خرس خیلی تنبله و الا غذایش رو خودش می تونست تهیه کنه ، چون هم سالمه و هم چاق و چله ، و گذشته از اون حالا که سیر شده باید بره دنبال چیزی بگرده که دوباره اینطوری از گرسنگی بی حال نشه ”

خرگوش کوچولو گفت :” من هم همین فکر رو می کنم”

 

 

 

اما سنجاب مهربون گفت :” نه شاید خسته باشه ، بهتره ما بریم و بذاریم استراحت کنه ” و اینطوری شد که هر سه تاییشون برگشتن.

 

 

روز بعد میمون کوچولو دید که سنجاب مهربون دوباره داره با سرعت به طرف لونه ش میدوه، میمون اونو صدا کرد ولی سنجاب انقدر تند می دوید که صدای میمون رو نشنید و رفت، سنجاب بعد از چند دقیقه در حالی که سبد غذایی به همراه داشت ، برگشت. میمون زرنگ جلو رفت و گفت :” کجا میری سنجاب مهربون؟”

سنجاب در حالی که تند تند نفس می کشید گفت :” دارم برای خرس بیچاره غذا می برم ”

میمون پرسید :” همون خرس تنبل؟!!”

 

سنجاب مهربون گفت :” بله، امروز دیگه اگه دیر کنم حتما از گرسنگی تلف میشه”

میمون زرنگ گفت :” آخه مگه اون خودش نمی تونه دنبال غذا بره ، اون یه خرس پرخور و تنبله و اگه هر روز به اون غذا بدی و کاراشو براش انجام بدی دیگه هیچوقت از جاش بلند نمیشه”

خرگوش کوچولو که تا اون لحظه ساکت بود به سنجاب گفت :” میمون راست می گه،اون فقط تنبله و تو نباید این همه براش خوراکی ببری ”

 

 

سنجاب مهربون که خیلی دلش برای خرس تنبل میسوخت گفت :” آخه اون خیلی گرسنه ست”

میمون گفت :” چرا خودش دنبال غذا نمی گرده ، اون که از من و تو قویتر و بزرگتره؟”

سنجاب مهربون پرسید :” پس بهش غذا ندم؟”

 

میمون جواب داد:” به جای اینکه به اون خوراکی بدی یادش بده که چطوری از نیرو و توان خودش استفاده کنه و کاراش رو خودش انجام بده ، نه اینکه هر روز روی زمین بیفته و تو براش خوراکی ببری ”

سنجاب مهربون گفت :”خب پس چی کار کنم؟”

میمون گفت :” بیا با هم بریم اونجا ، من کاری می کنم که دیگه اون از تنبلی و پرخوری دست برداره ” و در همین حال رفت و از لونه ش طنابی اورد و بعد سه تایی با هم بهطرف رودخونه به راه افتادن.

وقتی که اونجا رسیدن با تعجب دیدن که مثل روز پیش خرس تنبل روی زمین دراز کشیده و انگار منتظره که سنجاب مهربون براش غذا ببره.

میمون زرنگ یک طرف طناب رو به سبد غذا بست و به سنجاب مهربون گفت که این سبدو ببر و جلوی خرس بذار و بعد سر دیگه طناب رو محکم توی دستش گرفت.

 

 

خرس تنبل که بادیدن سبد پر از خوراکی های خوشمزه از جاش پرید و خواست که همه ی اونارو بخوره، میمون زرنگ طناب رو کشید و سبد از جلوی خرس عقب رفت،خرس تنبل جلوتر اومد و تا خواست دوباره به سبد دست بزنه میمون دوباره طناب رو کشید . خرس تنبل با عصبانیت به طرف سبد پرید اما این دفعه میمون زرنگ شروع به دویدن کرد و سبد هم دنبالش کشیده شد و خرس هم با سرعت به دنبالش می دوید.

 

 

 

سنجاب مهربون و خرگوش کوچولو هم در حالی که خنده شون گرفته بود به دنبال اونا می دویدن.

میمون انقدر دوید تا اینکه خرس تنبل حسابی خسته شد و در همین حال چشمش به سبزه های کنار رودخونه افتاد ، سبد رو رها کرد و مشغول خوردن علف های خوشمزه و تازه شد.

سنجاب مهربون ، خرگوش کوچولو و میمون رنگ پیش خرس رفتن و سبد غذا رو جلوش گذاشتن ، خرس که خیلی عصبانی بود گفت :” من دیگه به اونا نیازی ندارم ، اگه اونارو برای من اوردین چرا انقدر منو دنبالشون دووندین؟”

میمون به آرومی گفت :” دوست من ناراحت نشو ، من فقط می خواستم بهت نشون بدم که تو می تونی غذای خودت رو تهیه کنی و از این به بعد نباید منتظر بمونی تا دیگری برات چیزی بیاره یا کار هات رو انجام بده.تو خودت باید یاد بگیری که کار هات رو خودت انجام بدی”

خرس فکری کرد و در حالی که از خجالت سرش رو به زیر انداخته بود گفت :” من دیگه سعی می کنم که به هیچکس احتیاج نداشته باشم و کارامو خودم انجام بدم ”

 

 

خرس تنبل که دیگه تصمیم گرفته بود تنبل نباشه ، از اینکه درس خوبی گرفته بود از میمون و سنجاب و خرگوش تشکر کرد و از اون روز به بعد مرتب به این ور و اون ور می رفت و از گیاهان خوشمزه ی جنگل می خورد.

 

نویسنده : علی دامغانی



قصه های جدید وولک را می توانید در صفحه قصه های کودکانه وولک مشاهده نمایید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



71 پاسخ
  1. سارا
    سارا می گوید:

    قصه های خیلی خوبی رو تعریف میکنید. دخترم هرشب عادت کرده با قصه های شما بخوابه. ممنونم واقعا

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      بسیار ممنونم از نظر پر از مهر و محبت شما دوست عزیز و خوشحالم که از قصه ها راضی هستین

      پاسخ
  2. ماهان
    ماهان می گوید:

    من و ماهان هم این قصه‌ی زیبا رو خوندیم و مثل همیشه لذت بردیم و نتیجه گرفتیم که اگه خواستیم به کسی کمک کنیم، بجای اینکه بهش ماهی بدیم، بهتره که بهش ماهیگیری یاد بدیم. 🌺🙏🌼

    پاسخ
  3. حسن
    حسن می گوید:

    سلام..چه قصه ی قشنگی بود💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💖💖💖💖💖💖💖💖💖💎💎💎💎💎💎💖💖💖💖💖💖💖💖💎💎💎💎💎💎💎💎💖💖💖💖💖💖

    پاسخ
  4. رامیلا
    رامیلا می گوید:

    سلام وولک عزیز مرسی از داستان قشنگتون.
    من یاد گرفتم که کارهای دیگرانو انجام ندم و بهشون یاد بدم که چطوری کارشونو انجام بدن.
    💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💖💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎

    پاسخ
  5. النا
    النا می گوید:

    سلام …..مرسی از شما که همیشه قصه های جدید میزارین و قبل خواب بابام اونا رو برام میخونه ….ممنونم وولک

    پاسخ
  6. فرینا
    فرینا می گوید:

    ما نباید تنبل باشیم.قصه ی خیلی قشنگی بود.ما باید تلاش کنیم که خودمان کارهایمان را انجام بدهیم

    پاسخ
  7. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام
    من از این قصه یاد گرفتم که نباید تنبلی کنیم و باید خودمون کارهامون رو انجام بدیم. 💖💖💖💖💖💖🌹🌹🌹🌹🌹🌹🐻🐻🐻🐻🐻🥰🥰🥰🥰🥰

    پاسخ
  8. دلارام
    دلارام می گوید:

    سلام و شب بخیر.
    دلارام دختر ۶ ساله عزیز من،عاشق قصه های شماست و داره میگه که:از این قصه یادگرفتم که از توانایی هاش استفاده کنه تا بتونه موفق باشه💜💛💙💚❤💟❣

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شمادوست عزیز و بسیار خوشحالم که دلارام نازنین ما از قصه های وولک خوشش اومده

      پاسخ
  9. کاربر۲۰۲۱
    کاربر۲۰۲۱ می گوید:

    هرشب برای دخترم می خوانم خدا خیرتون بده منتها من باید به کوردی هم ترجما ش کنم🥰

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      دوست عزیز اسم وولک رو ما از وول زدن ایده گرفتیم و خواستیم جایی باشه برای وول زدن بچه ها تا با خیال راحت اونجا هم قصه گوش بدن و هم سرگرم بشن😊

      پاسخ
  10. پارسازارع
    پارسازارع می گوید:

    سلام شبتون بخیر،،ممنونم به خاطرتنوع زیادقصه ها،،وآموزنده بودن آنها،تصاویربسیارزیبایی که در قسمت های مختلف داستان وجودداره،،خسته نباشیدخداقوت

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *