4.5/5 - (22 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید

آریا پسرکوچولویی بود که هر شب موقع خواب به مامانش می گفت:” مامان میشه من بیام تو اتاق شما بخوابم؟ من نمی خوام توی اتاق خودم بخوابم.. آخه تو اتاق شما خیلی راحتتر می خوابم ” مامان و بابا هرچقدر سعی می کردند برای آریا توضیح بدن که اتاق خودش هم خیلی خوبه و میتونه راحت به تنهایی روی تختش بخوابه فایده ای نداشت و باز شب بعد آریا همون خواسته ی همیشگی رو داشت..

ولی یک روز اتفاقی افتاد که همه چیز تغییر کرد. یک روز صبح سر و کله یک ملخ سبز بزرگ توی حیاط اونها پیدا شد.

ملخ سراغ درخت پرتقال رفته بود و پرتقالها رو تند تند می خورد.. یک ملخ سبز با چشمهای درشت بامزه، پاهای بلند پرشی و دهنی که دایم در حال جویدن بود!

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

بابا اولین نفری بود که ملخ رو توی حیاط در حال جویدن پرتقال ها دید.

اون رو با هر زحمتی که بود گرفت و توی یک ظرف پلاستکی کرد و درش رو بست. بعد اون رو به خونه آورد تا به آریا نشونش بده .. آریا با دقت به ملخ سبز نگاه کرد و گفت:” آخییی چه ملخ بامزه ای! بابا بهش آسیبی نزنیم ..” بابا گفت:” معلومه که بهش آسیب نمی زنیم .. فکر کنم بتونیم یه جای خوب براش پیدا کنیم که اونجا بمونه ..”

مامان با خنده گفت:” اووووممم فکر کنم اتاق آریا جای خوبی براش باشه .. آخه آریا هیچ وقت اونجا نمیره!”

آریا با صدای بلند خندید و گفت:” اتاق من؟ یک ملخ که نمی تونه تو اتاق من زندگی کنه !”

مامان گفت:” چرا نمی تونه؟ اون می تونه روی تخت خوابت که تو هیچ وقت روش نمی خوابی بخوابه .. حتما از تخت خواب گرم و نرمت خوشش میاد.. فکر کنم عاشق بالشت نرم و راحتت هم بشه، حتما خوابهای خوبی روی تختت میبینه .. خواب چمنزارهای سرسبز، آفتاب گرم، درختهای پرتقال و کلی چیز قشنگ دیگه ..”

آریا که هنوز داشت می خندید گفت: اما ملخها که اتاق لازم ندارند!” مامان با خنده گفت:” چرا لازم ندارند؟ میتونه هر وقت حوصلش سر رفت با اسباب بازیهای توی اتاقت هم بازی کنه .. تو که خیلی با اسباب بازیهات بازی نمی کنی..”

بابا که تا حالا ساکت بود خندید و گفت:” میتونه با خرسها و عروسک هات هم مهمونی بازی بکنه”

اووه یادم رفت فکر کنم از ماشینهات هم خیلی خوشش بیاد و بین ماشینهات مسابقه بگذاره .. حتی می تونه سوار ماشینهات هم بشه!”

مامان و بابا راست می گفتند آخه آریا خیلی سراغ اتاقش و اسباب بازیهاش نمیرفت..

مامان گفت:” ولی ممکنه برای کتاب خوندن به تو نیاز داشته باشه.. به نظرت اون بلده کتاب بخونه؟”

آریا یه کم فکر کرد و گفت:” نمی دونم… فکر نکنم ”  بابا گفت:” ممکنه اگر تو براش داستان بخونی اون هم یاد بگیره و بعدا برای تو کتاب بخونه! به نظر تو ملخ ها به چه داستانهایی علاقه دارند؟”

آریا چشمهاش برق زد و با خنده گفت:” اونها خیلی شکمو هستند.. فکر کنم به کتاب های مربوط به خوراکی ها علاقه داشته باشند..”

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

آریا عاشق کتاب خوندن بود.. زیرچشمی نگاهی به ملخ سبز گرسنه کرد و گفت:” ولی فکر نکنم ملخ سبز توی اتاق من چیز زیادی برای خوردن پیدا کنه! فکر کنم باغچه جای بهتری براش باشه..” بابا گفت:” منم همین فکر رو می کنم ..”

آریا گفت:” راستی من امشب می خوام روی تخت خودم بخوابم ! پس بهتره که ملخ سبز رو آزاد کنیم تا بره توی باغچه وبرای خودش غذا پیدا کنه .. بعد من از کنار پنجره براش کتاب می خونم .. فکر کنم کتاب خوندن رو دوست داشته باشه..”

مامان و بابا  قبول کردند و ملخ سبز رو توی باغچه پشت خونه شون که از درخت های پرتقال دور بود آزاد کردند..

ولی آریا هنوز توی این فکر بود که نکنه ملخ سبز دلش یک تخت خواب گرم و نرم بخواد!  برای همین کمی فکر کرد بعد با یک قوطی کبریت برای ملخ سبز یک تخت خواب کوچولو ساخت و اون رو توی باغچه زیر درخت گذاشت..

از اون شب به بعد دیگه هر شب آریا توی اتاق خودش و روی تخت خوابش می خوابید.. اون دلش می خواست به پنجره و باغچه نزدیک باشه و هر شب برای ملخ سبز کتاب بخونه ..

آریا تازه فهمیده بود که چقدر تخت خوابش خوب و راحته و تنهایی خوابیدن روی تخت هم خیلی کیف میده . اون خوشحال بود که ملخ سبز باعث شده بود که دوباره به اتاقش برگرده و روی تختش بخوابه.. ملخ سبز هم هر شب کنار پنجره اتاق آریا می اومد و آریا با ذوق و شوق باهاش حرف میزد و براش داستان می خوند..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

32 پاسخ
  1. سهند
    سهند می گوید:

    سلام. پیامک دادیم به پشتیبانی . ولی جوابی نگرفتیم برای اشتراکی که پولشو دادیم ولی نمیتونیم صوت رو گوش کنیم همش میگ خرید کنین

    پاسخ
  2. نسرین
    نسرین می گوید:

    من تو اتاق خودم تنهایی می‌خوابم و کیف میکنم ، مامانم هم برام قصه میخونه قبل از خواب 😊 آنیا 🌷

    پاسخ
  3. مهرسا جون
    مهرسا جون می گوید:

    من دوست دارم رو تختم بخوابم اما اتاقم سرده و بخاری نداره. ولی تابستون میرم روی تختم میخوابم. من همیشه قصه های وولک رو میخونم. مرسی بخاطر قصه های قشنگتون خاله صدف مهربون🤍😚❤️

    پاسخ
  4. محمدسام جون
    محمدسام جون می گوید:

    مرسی خاله صدف خیلی قصه هاتون قشنگه.❤️😚🌱 خیلی دوستت دارم خاله جون❤️😚

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *