فصل زمستان تمام شده بود و فصل بهار از راه رسیده بود.. لی لی و لیام آماده شده بودند که به پارک نزدیک خونه شون برن.. پارکی که تا همین چند روز پیش پر از برف بود و درختان خشک و بدون برگ بودند حالا با اومدن بهار سرسبز و پر از شکوفه های بهاری شده بود.

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
لی لی و لیام از دیدن این همه تغییر واقعا شگفت زده شده بودند. شکوفه های رنگی همه جا رو زیباتر کرده بودند.. لی لی گفت:” میای قایم موشک بازی کنیم؟ ” لیام با خوشحالی قبول کرد و بین درختهای پر از گل قایم موشک بازی کردند..

هر گوشه از پارک پر از نشونه های بهار بود. لیام با هیجان گفت:” باغچه ها رو ببین لی لی! پر از گل های رنگی شده ..”
لی لی و لیام به کنار باغچه ها رفتند. صدای ویز ویز زنبورها همه جا رو پر کرده بود. لیام گفت:” زنبورها هم مثل ما از اومدن بهار خوشحالن، اونا عاشق گلهان و حالا می تونند کلی عسل درست کنند..”

زنبورها ویز ویز کنان از روی گلی به گل دیگه می رفتند و لی لی و لیام با دقت تماشاشون می کردند.
کنار باغچه صدای چهچهه بلبل ها هم به گوش می رسید. لی لی گفت:” با اومدن بهار بلبلها شروع به آواز خوندن می کنند.. اونها هم اومدن بهار رو جشن گرفتند.”

لیام با کنجکاوی یکی از شاخه ها رو گرفت و خودش رو به بالای درخت رسوند بعد با هیجان داد زد:” اینجا یک لونه پرنده است.. چند تا جوجه ی کوچولو اینجا هستند..بابا میگه اینها جوجه هایی هستند که با اومدن بهار از تخم بیرون میان.. ”

صدای جیک جیک جوجه ها همه جا رو پر کرده بود. لی لی گفت:” اینها چرا انقدر جیک جیک می کنند؟ مگه مامانشون پیششون نیست؟ ” لیام گفت:” نه اینجا فقط چند تا جوجه کوچولویه.. فکر کنم گرسنشونه! شاید مامانشون ولشون کرده و رفته.. ما باید براشون غذا پیدا کنیم ..”

لی لی گفت:” ولی ما نمی دونیم چه غذایی برای جوجه ها مناسبه ..” بعد دوتایی به فکر فرو رفتند. جوجه ها که معلوم بود دیگه تحمل ندارند با صدای بلندتری جیک جیک می کردند. یکدفعه لیام گفت:” اونجا رو ببین! مثل اونکه اون مادرشونه .. براشون غذا آورده..”
لی لی با هیجان گفت:” آره .. مادرشونه.. رفته بوده برای جوجه ها غذا پیدا کنه.. نگاه کن براشون کرم آورده”

پرنده کرمهایی که آورده بود رو به جوجه ها داد و جوجه ها با ولع مشغول خوردن کرمها شدند..
این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
لیام گفت:” حالا فهمیدم که غذای مورد علاقه جوجه ها کرمه! الان براشون کرم پیدا می کنم” بعد لای بوته ها رفت تا کرم پیدا بکنه ..
لی لی با اشتیاق جوجه ها رو تماشا می کرد. بعد با لبخند گفت:” با دیدن غذا خوردن جوجه ها منم گرسنم شد..”

همون موقع لیام از بین بوته ها بیرون اومد و در حالیکه یک کرم دراز توی دستش بود گفت:” یک کرم خاکی پیدا کردم.. ”

بعد در حالیکه می خندید گفت:” نکنه تو هم کرم دلت می خواد؟”
لی لی ابروهاش رو توی هم کشید و با خنده گفت:” نه نه .. من دیگه گرسنه نیستم ..”

اون روز لیام و لی لی به گوشه و کنار پارک سر زدند و کلی کرم پیدا کردند. لیام کرمهایی که پیدا کرده بودند رو به آرومی توی لونه پرنده ها گذاشت و با خنده گفت:” اینم چند تا کرم برای شام جوجه های بهاری ..”
بعد دوتایی خندیدند و به سمت خونه راه افتادند تا دوباره فردا صبح باز هم به پارک بیان و نشونه های جدید بهار رو با هم کشف کنند..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام خاله صدف عالی بود بازم واسمون قصه بگو❣️🌈🧡🔵🦄🥕🎡
سلام دوست قشنگم
خیلی ممنونم که نظرت رو برام نوشتی عزیزم
خیلی قصه قشنگی بود ممنونم که واسه ما بچه ها قصه های جدید میدارید🥰
خیلی خوشحالم که این قصه رو دوست داشتی عزیزم
خیلی زیبا بووووووود
خیلی ممنونم از نظرت دوست عزیزم
ممنون. منم بهارو خیلی دوست دارم. ✔️🌻🌹💛🤩😘👌👫🐝🪱🦜🌍🎆🇮🇷🔆✔️☑️✅🌻🩷
چه عالی
خواهش میکنم دوست خوبم
خیلی این قصه رو دوست داشتم خاله جون..اگه جوجه ببینم براش کرم میبرم بخوره
خیلی دوستت دارم 🌙
خیلی خوشحالم که دوست داشتی دوست مهربونم
سلام خاله.. شب بخیر.. این قصه خیلی قشنگ بود من یاد گرفتم که جوجه ها کرم میخورن،غذاشون دونه هم هست. زنبورها هم عسل درست میکنن. دوستت دارم خدافظ❤️😘
سلام دوست خوبم
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
منم شما رو خیلی دوست دارم عزیزم
😚😚😚
😘😘🐣🐤🐥عالی بود
خیلی ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم
سلام
قصه خوبی بود
وولک جان من هر روز شما را دنبال میکنم
ممنون بابت قصه بهاری
سلام دوست عزیزم
چه عالی، خیلی خوشحالم که با ما همراهی دوست خوبم
خیلی قشنگ بود
عالی بود
خیلی خوب بود ولی من از کرم میترسم قصه جدید بذارین لطفا
قصه قشنگی بود 👧👦
🥰