روزی روزگاری یه دسته کلاغ در باغ انبه ی بزرگی زندگی می کردن. امروز هیجان زیادی داشتن چون آقای قارقای قصد داشت به تعطیلات بره و در حال خداحافظی با دوستانش بود.
خانوم قارقاری: “یه شیرینی انبه هم مخصوص توئه.”
قارقاری: “اوه ممنونم خانوم قارقاری.”
کلاغ دیگر: “این شاخه های کاج هم با خودت ببر. تو که نمیدونی کجا باید لونه بسازی.”
قارقاری: “ممنونم قارقار خان. دلم برات تنگ میشه. برای همتون تنگ میشه.”
و سرانجام قارقاری بعد از اینکه تمام هدایای دوستاشو جمع کرد، پرواز کنان ازونجا رفت. آقای قارقاری از روی کوه ها، رودخونه ها، روستا ها و شهر ها پرواز کرد و گذشت و برای اولین بار دنیارو تماشا کرد. یروز صدای رعد و برق شنید. به نظر می رسید که قراره بارون بباره. بنابراین خیلی سریع در زیر یک درخت پناه گرفت.
قارقاری: “فکر کنم امشب رو باید اینجا بمونم. اصلا فکر خوبی نیستم که توی این بارون پرواز کنم.”
همونطور که آقای قارقاری روی درخت نشسته بود صدای عجیبی شنید. سریع میون شاخه هارو نگاه کرد تا ببینه صدا از کجا میاد.
طاووس ها: “میخواد بارون بباره! هورا!”
قارقاری: “اینا دیگه چجور موجودین؟ اون پرواز کرد! یعنی اینا پرندن. اونها خیلی خیلی خیلی قشنگن.
ازونجایی که قارقاری یه کلاغ بود و برای اولینبار طاووس هارو می دید با دیدن زیبایی اونها متحیر شده بود. اون پر های سیاه خودشو با پر های بزرگ و رنگارنگ اونها مقایسه می کرد. اون دیگه دوست نداشت که یه کلاغ باشه.

قارقاری: “نگاه کن! من کاملا سیاه و زشتم. من می خوام مثل اونها بشم. قشنگ و زیبا!”
و این بود که آقای قارقاری شب و روز طاووس هارو نگاه می کرد و به هیچ چیز دیگه ای جز طاووس شدن فکر نمی کرد. مثل طاووس ها شروع به خوردن توت کرد و مثل اونها می رقصید. ناگهان روزی فکری به ذهنش رسید.
قارقاری: “پر های قشنگ طاووس!”
از اون روز به بعد قارقاری شروع به جمعه کردن پر هایی کرد که از طاووس ها جدا میشد و روی زمین می افتاد و وقتی به اندازه ی کافی پر جمع کرد؛ اونهارو به دمش چسبوند.
قارقاری: “به به! بالاخره منم شدم یه…طاووس! خب دیگه وقتشه برم خونه. یوهو”
بنابراین قارقاری که با خودش فکر می کرد حالا یه طاووس شده به سمت خونه پرواز کرد. خانوم قارقاری، قارقاری رو که دید همه ی کلاغ هارو خبر کرد و خیلی زود همه ی کلاغ ها در لونه ی قارقاری جمع شدن.
کلاغ دیگر: “خوش اومدی قارقاری. تعطیلات چطور بود؟ همه ی ما دلمون برات تنگ شده بود.”
قارقاری: “تعطیلات خوب بود ممنونم اما من دیگه یه کلاغ زشت نیستم. من یه طاووس زیبا شدم نگاه کنین!”
کلاغ دیگر: “تو خودت هم یه کلاغی چطوری میتونی به کلاغ ها بگی زشت؟؟”
خانوم قارقاری: “من برات شیرینی انبه آوردم!”
قارقاری: “ممنونم ولی من یه طاووسم! فقط توت میخورم.”
کلاغ ها که رفتار قارقاری رو دوست نداشتن، تصمیم گرفتن اونو تنها بذارن اما قارقاری هنوز درس نگرفته بود.
قارقاری: “اه اه کلاغ های زشت اصلا چرا باید کنارشون بمونم؟ جای من کنار طاووس های قشنگه.”
در نتیجه قارقاری تصمیم میگیره که با طاووس ها زندگی کنه.
قارقاری: “ازونجایی که حالا من یه طاووسم فکر کردم که میتونم با شما زندگی کنم.”
طاووس ها باهمدیگه مشورت کردن و اجازه دادن که این طاووس عجیب و غریب بینشون بمونه اما یروز بارو نشروع به باریدن کرد و پر های طاووسی قارقاری ریختن…

طاووس: “تو که طاووس نیستی!”
قارقاری: “البته که من یه طاووسم. من مثل شما غذا می خورم با شما زندگی میکنم. مثل شما پر های براق رنگارنگ دارم نگاه کنین!”
طاووس: “مثل ما پر داری؟ تو یه کلاغی!”
قارقاری: “نه نه نه!”
طاووس: “پر های سیاه مرمریت تورو خیلی قشنگ و جذاب کرده.”
طاووس ها پر های زیبای مشکی قارقاری رو تحسین کردن. قارقاری نمی تونست باور کنه!
طاووس: “پر های تو خیلی قشنگن. تو میتونی با اونها تو آسمون حسابی اوج بگیری. ما بخاطر پر های بلندمون می تونم یکم بپریم! آرزومون اینه بتونیم مثل تو بریم تو آسمون و آسمونو لمس کنیم ولی تو خونواده و دوست های کلاغ قشنگت رو ترک کردی و اومدی اینجا تا فقط یه طاووس باشی؟ چقدر خجالت آوره! بابا برو خونتون بخاطر چیزی که هستی خوشحال باش.”
سرانجام قارقاری به اشتباهی پی برد و به خونه برگشت…
قارقاری: “سلام خانوم قارقاری. میدونم از دست من عصبانی هستین حقمه ولی من سعی کردم چیزی باشم که نیستم. بخاطر همین هم خونواده و دوستامو از دست دادم. لطفا منو ببخشین.”
خانوم قارقاری: “یکم شیرینی انبه میخوای؟”
قارقاری: “البته! حتما! خسته شدم. اینقدر که همش توت خوردم. از همه معذرت میخوام ببخشین. من یه کلاغم. هرچقدر هم پر روی خودم بذارم بازم کلاغ میمونم.”
کلاغ دیگر: “خوش اومدی!”
با لباس پوشیدن مثل دیگران، تمرین غذا خوردن و سبک زندگیشون مثل اونها نمیشیم و بهترین کار اینه که بخاطر چیزی که هستیم خوشحال باشیم. چون مهم نیست که چه کسی هستیم چون این خود ما هستیم که نسبت به دیگران خاص و بهترینیم.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




عالی بود 💋
تشکر
خوب بود خواهشاً قصه ی کارتونی زیاد بزارین
خیلی ممنونم از پیشنهاد شما
عالی خاله من و داداشم دنبالتون میکنیم
خیلی خوشحال شدم از همراهیتون با وولک هستی جان
ممنون
و همه داستاناتون رو گوش کردیم
بسیار هم عالی
ممنون
تشکر از شما
عالی خیلی خوب بود
سپاس از شما
خیلی ممنونم از قصه های زیبای شما بچه ی من عادت کرده حتما شب مدقع خواب باید قصه های شما رو گوش کنه لطفا قصه های صوتی بیشتر قرار بدید ممنونم
بسیار هم عالی ممنونم از همراهی شما با وولک
قصه هاتون عالیه ولی چند روزیه قصه های کارتونی برای من باز نمیشه چکار باید انجام بدم
خیلی ممنونم از نظر شما
قصه ها مشکلی ندارند، فکر میکنم مشکل از اتصالات اینترنتی شما باشه
برای من هم همینجوریه این ماجرا از دیروز شروع شده
من چک کردم ویدیرو عزیزم
ویدیو مشکلی نداشت، چند لحظه صبر کنید و دوباره امتحان کنید مشکلتون برطرف میشه
چند روزه مشکل داره باور کنید
سلام خاله عزیز، اینترنت مشکل نداره وند روزه قصه های تصویری باز نمیشه
سلام عزیزم باید چندثانیه صبر کنید تا پلیر براتون بز بشه و باز دوباره امتحان کنید
عالی
تشکر
بی نظیر
تشکر
خیلی خیلی قصه ی قشنگی بود🌹
خیلی ممنونم از نظرت افرای عزیزم
سلام به وولک و خانم خالقی عزیز من دلارام هستم.
واقعا ممنون از داستان های صوتی یا داستان های کارتونی خیلی زیباتو🙏
مخصوصا داستان های کارتونی و آموزنده شما وولک و خانم خالقی عزیز🙏🙏🙏🙏❤❤❤💜💚💙💛ممنون ممنون ممنون
با تشکر دلارام
سلام دلارام عزیزم خیلی خوشحالم که با وولک همراهی دوست من
عالی بود
تشکر
سلام چند روزی هستش قصه های تصویری قابل پخش نیست لطفاً چککنید
از سمت ما مشکلی نیست
اما چشم بررسی می کنیم
ممنون از پیگیریتون، اما خیلی طولانی شده، بجای تصویر فقط یک صفحه سیاه میاد و هیچ پلیری هم نمیاد روی تصویر
خیلی ممنونم که نوشتید حتما رسیدگی میشه
قصه هاتون عالیه خیلی ممنون😘😘
منون ازهمراهی و نظر خوب شما
سلام لطفاً هر شب قصه ی جدید بگزارید خیلی ممنون
بله حتما
قصه های جدید و جذاب برای بچه ها رو میتونید در وولک رایگان ببینید
عالی 😍😍🥰
تشکر
عالی بود من از این قصه یاد گرفتم که شبیه خودم باشم و مغرور نباشم ❤️💐🌹
بسیار هم عالی
واقخاخانم صدف خالقی غصه گو ازتون ممنونم
من ممنونم از همراهی شما با وولک
سلام، من و دادشم خیلی این قصه رو دوست داشتیم.قصه جدید برامون بذارین لطفا
سلام امین و علی عزیز
چقدر خوبه که با ما همراه هستین
واقعاً خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عالی و آموزنده بود
خیلی ممنونم از نظر شما
این داستان به ما آموخت که باید از آن شکلی که هستیم راضی باشیم و نخواهیم که از کسی تقلید کنیم
آفرین به این برداشت قشنگ آنیتای عزیز
خاله صدف من قبلا فکر می کردم مو هایم زشت است اما از وقتی این قصه را خواندم دیگه این فکر رو نمیکنم
چه عالی
آفرین عزیز دلم
😍الی بود
تشکر
ممنون از قصه ی خوب امشب 😍😍❤❤💛💛💙💙💜💜💝💝💞💞💟💟💖💖💗💗💕💕
ممنون از همراهی خوب شما حلمای عزیزم
داستان زیبایی است اما نقاشی ندارد😔
🥰
سلام خیلی داستان هاتون عالی😊😊😊
🥰ممنونم دوست خوبم