4/5 - (10 امتیاز)

روزی روزگاری پنج تا نخود کوچولو تو یه غلاف کنار هم زندگی می کردن. هر کدوم از اونها یه شکل بودند اما باز هم کنار هم زندگی می کردن چون غلاف نخود هنوز بسته بود. اونا اونقدر کوچولو بودن که تحمل نور خورشید رو نداشتن. تمام روزو می خوابیدن اما در طول شب باهم صحبت می کردن و به آهنگی که اطرافشون پخش می شد گوش میدادن.

به خصوص موسیقی ماه. ماه وقتی که به شکل حلال بود رشته های نقره ای زیبایی به انتهای خودش می بست و چنگ می زد و آهنگ های قشنگی برای نخود ها می خوند. هر وقت قرص ماه کامل بود، برای نخود ها طبل می زد. نخود ها از خواب بیدار می شدند و به صدای بلند طبلی که ماه می زد گوش میدادن اما هر نخود واکنش خاص خودش رو نسبت به موسیقی ماه داشت.

نخود اول: “من صدای طبل رپ رو دوست دارم. من عاشق این آهنگم”

نخود دوم: “من عاشق قاشقک هاشم خیلی آرامش بخشه.”

نخود سوم: “من عاشق چنگ زدنشم. خیلی قشنگه خیلی ملودیکه.”

نخود چهارم: “ای وای چرا نمی تونین یکم آروم باشین؟؟ موسیقی رو فراموش کنید. من دوست دارم تاجایی که می تونم بخوابم و با جریان زدنیگ پیش برم.”

نخود چهارمی خیلی تنبل بود دوست داشت فقط بخوابه. نخود پنجم که از همه کوچیک تر بود با چهار تا نخود دیگه خیلی فرق داشت.

نخود آخر: “من همه جور آهنگی رو دوست دارم. قاشقک، طبل و همینطور هم چنگ. هر کدوم از اونها خاصن و وقتی به اونها گوش می کنم خوشحال میشم.”

 

نخود ها روز به روز بزرگ تر می شدن. اونها خودشون متوجه نمی شدن تا اینکه کاملا بزرگ شدن. حالا اونها احساس می کنن که غلافشون براشون تنگ شده.

نخود اول: “لطفا برو اونورتر من جا ندارم تکون بخورم.”

نخود دوم: “منم جا ندارم…اینجا خیلی تنگه.”

نخود سوم: “دیگه غلاف جایی واسه موندن نداره.”

نخود چهارم: “آره منم دیگه نمی تونم اینجا بخوابم. لطفا یکم بهم جا بدین.”

نخود آخر: “من از همتون کوچیک ترم اما بازم حرکت کردن واسم سخته.”

همشون داشتن شکایت می کردن و از همدیگه می خواستن تا بهم جا بدن. ناگهان غلاف نخود باز شد و نور شدیدی اومد داخل…

نخود اول: “وای نه کی غلافو باز کرده؟؟”

نخود چهارم: “خیلی مسخرست. چرا نمی ذارین راحت بخوابم.”

نخود دوم: “خواهش می کنم دوباره غلافو ببندین. حتی نمی تونم چشمامو باز کنم.”

نخود سوم: “دیگه ممکن نیست. مادر طبیعت اونو باز کرده.”

نخود آخر: “وای غلافمون پاره شد خیلی خوشحالم.”

بعد از چند دقیقه که به نور خورشید عادت کردن. شروع به بحث کردن….

نخود اول: “فکر کنم شانس آوردیم.”

نخود سوم: “چه شانسی؟”

نخود اول: “شانس اینکه بریم بیرون و دنیای بیرونو ببینیم.”

نخود دوم: “فکر می کنی ایده ی خوبیه؟ فکر می کنم دنیای بیرون برای ما خطرناک باشه.”

نخود آخر: “چرا وقت خودمونو صرف بحث درباره ی احتمالات بکنیم؟ من میخوام برم بیرون و دنیای رنگارنگ رو ببینم. میخوام از زندگی بیرون از این غلاف لذت ببرم.”

نخود چهارم: “هرکاری که میخواین انجام بدین. من میخوام یکم بیشتر بخوابم.”

نخود اول: “بیا یه شانس بهش بدیم.”

نخود دوم: “بیرون رفتن از غلاف کار خوبیه؟”

نخود سوم: “ما خیلی وقته که اینجاییم. هیچی درباره ی دنیای بیرون نمی دونیم.”

نخود آخر: “بیاین بریم بیرون و از دنیای بیرون لذت ببریم چون که الان دیگه از غلافمون آزاد شدیم.”

مدتی بحث کردن و بالاخره تصمیم گرفتن از غلاف نخود بیرون گرفتن. اونها این تصمیم رو یه ماجراجویی می دیدن و تصمیم گرفتن برن دنبالش و یکی یکی از غلافایین رفتن.

نخود اول: “ساقه رو خوب نگه دارین.”

نخود دوم: “نمیدونم قراره کجا فرود بیایم…مراقب باشین.”

نخود سوم: “اگه میتونی منو بگیر…”

نخود چهارم: “امیدوارم یه جای خواب خوب پیدا کنم.”

نخود آخر: “کجایین؟ منو تنها نذارین…اینجا لغزندست…”

اونا تو چاله ای تو مزرعه ی نخود فرود اومدن. خیلی خوشحال بودن چون که اولینباری بود که دنیای واقعی رو تجربه می کردن.

نخود اول: “وای اینجا خیلی قشنگه..”

نخود دوم: “خیلی خوشحالم که اینجام.”

نخود سوم: “تصمیم عاقلانه ای بود که از غلاف بیایم بیرون.”

نخود چهارم: “من میخوام بخوابم. یه جای خوب واسه ی من پیدا کنین.”

نخود پنجم: “اینجارو نگاه کنین. ما روی یه شاخه زندگی می کردیم که خیلی از زمین بلند تر بود.”

همونطور که اونا داشتن راجب دنیای جدیدی که می دیدن بحث می کردن، پسری که داشت ازونجا رد می شد اونهارو دید…

پسر: “بنظرم این نخود ها خیلی بدرد تیرکمون من بخورن.. باید اونهارو بردارم.”

پسر یکی یکی همه ی اونهارو برداشت…نخود اول تو آسمون به پرواز دراومد…طوری که نخوده ای دیگه نمی تونستن اونو ببینن…

نخود اول: “وای من دارم میمیرم…”

پسر نخود دومی، سومی و چهارمی رو هم با تیرکمونش پرتاب کرد…

نخود دوم: “لطفا یکی به من کمک کنه نمیدونم قراره کجا فرود بیام…”

نخود سوم: “این پسره داره برای سرگرمی خودش مارو می کشه…”

نخود چهارم: “امیدوارم یه جایی بیوفتم که بتونم بدون هیچ مزاحمتی بخوابم.”

بعد کوچک ترین نخود رو پرت کرد…

نخود آخر: “وای…دارم مثل یه پروانه توی ابرا پرواز می کنم. سرنوشتم منو به جایی کشونده که می تونم زندگی خیلی خوبی داشته باشم.”

کوچک ترین نخود روی لبه ی یه پنجره افتاد…

نخود آخر: “اوه خوشبختانه یه جای امن افتادم…”

 

همونطور که داشت از پنجره نگاه می کرد، دختر کوچولویی رو دید که روی تختش خوابیده بود. حالش خوب نبود مدام سرفه می کرد. مادرش ازش می خواست که غذاش رو بخوره…

مادر: “یکم از این سوپ بخور عزیزم. این سوپ تورو قوی می کنه تا با مریضی بجنگی.”

دختر کوچولو: “متاسفم مامان. میل ندارم چیزی بخورم…”

مادر: “اگه غذاتو نخروی چجوری میخوای دوباره سالم و قوی بشی ها؟”

نخود دید که مادر داره سعی می کنه تا به دختر کوچولوش غذا بده اما اون حالش خیلی بد بود که بتونه غذا بخوره. به نظر می رسید که مادر خیلی نگرانه دخترشه. وقتی که دختر بچه خوابید مادرش برای سلامتی اون دعا کرد.

مادر: “خدایا به دخترم کمک کن تا حالش خوب بشه. نمیتونم ببینم که اون داره درد میکشه. بهش سلامتی بده…التماس می کنم برای زندگی دخترم.”

نخود کوچولو هم برای مادر و دخترش ناراحت شد. اواخر شب نخود کوچولو از پنجره وارد اتاق شد. با ماه کاملی که تو آسمون بود، نخود با طبل زدن ماه برای دختر آواز خوند.

نخود آخر: “بنگ بنگ گوش کن چی میخونم. بنگ بنگ گوش کن چی میخونم.”

دختر کوچولو: “کیه؟ من الان صدایی شنیدم! کی بود؟”

نخود آخر: “منم…اینجام..لبه ی پنجره.”

دختر کوچولو: “تو حرف میزنی؟ من تاحالا نخود سخنگو ندیدم.”

نخود آخر: “من حتی می تونم آواز بخونم! من با طبل ماه برات یه آواز خوندم.”

دختر کوچولو: “طبل ماه؟”

نخود آخر: “آره وقتی ماه کامله طبل می زنه.”

دختر کوچولو: “ولی من نمی تونم بشنوم. تو باید نخود خاصی باشی.”

نخود آخر: “همه توی این دنیا خاصن و هرچیزی آهنگ خاص خودش رو داره. فقط باید تمرکز کنیم و بهش گوش کنیم.”

دختر کوچولو: “یعنی می خوای بگی من می تونم طبل ماه رو بشنوم؟ یعنی ممکنه؟”

نخود آخر: “همه چی تو دنیا ممکنه.”

دختر کوچولو: “آره درسته! می تونم صدای طبل رو بشنوم.”

نخود آخر: “مگه بهت نگفتم همه چیز ممکنه؟”

دختر کوچولو: “نه یچیزی هست که واسه من غیر ممکنه.”

نخود آخر: “اون چیه؟”

دختر کوچولو: “نمیتونم از دست این مریضی خلاص بشم.”

نخود آخر: “اوه نه اینجوری نگو. اگه من به چیزی غیر از نخود تبدیل بشم چی؟ بعد تو میتونی دوباره خوب بشی؟”

دختر کوچولو: “اما تو فقط یه نخودی…به چی میخوای تبدیل بشی؟”

نخود آخر: “البته که می تونم. اگه به خودت باور داشته باشی می تونی هرکاری انجام بدی. اگه من به یه چیز دیگه ای تبدیل بشم، باور میکنی که حالت خوب میشه؟”

دختر کوچولو: “آره باشه قبوله!”

صبح روز بعد وقتی دختر از خواب بیدار شد یاد حرفاش با نخود افتاد…دنبال نخود بود که به پنجره نگاه کرد اما اون اونجا نبود.

دختر کوچولو: “اوه شاید خواب دیدم. مگه نخود هم حرف میزنه؟”

اون رفت کنار پنجره و به صبح تازه و آفتابی بیرون نگاه کرد…

بیرون خیلی قشنگه. همونطور که نخود گفت…نمی تونم باور کنم که حالم خوب بشه؟ فکر کنم که حالم خوب بشه.”

نخود کوچولو تلاش می کرد تا حرفاشو ثابت کنه. بیرون پنجره ایستاد و چند روز خودشو داخل خاک ها مخفی کرد. بعد وقتی زمستون رسید، خاک ها به اون کمک کردن تا از برف در امون بمونه. هرروز سعی می کرد تا به هدفش برسه.

نخود آخر: “اگه چند روز این شرایط رو تحمل کنم. فکر کنم دیگه به هدفم برسم. باید بیش تر سعی کنم تا به قولم عمل کنم.”

نخود کوچولو با اراده ی قویش از زمستون جون سالم بدر برد. فصل تغییر کرد و نخود کوچولوی ما جوونه زد…اون تبدیل به گیاهی با چند شاخه و یه جفت گل زیبا شد…یروز مادر دختر متوجه ی جوونه ی زیبای نخود پشت پنجره شد.

مادر: “عزیزم اینجارو ببین! یه نخود لب پنجره ی ما جوونه زده!…ولی چطور اومده اینجا؟”

دختر کوچولو: “اون به قولش عمل کرده. به قولش عمل کرده!”

مادر: “چی؟ کی به قولش عمل کرده؟”

دختر کوچولو: “اون به جوونه ی نخود تبدیل شده…الان باور میکنم میتونم خوب بشم وقتی یه نخود میتونه زندگیشو عوض کنه چرا من نتونم؟”

مادر: “آره عزیزم. تو خیلی زود خوب میشی….”

دختر به جوونه ی نخود لبخند زد. مادر از جوونه ی نخود تشکر کرد و از اون مراقبت کرد…

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

22 پاسخ
  1. میکائیل
    میکائیل می گوید:

    سلام
    من میکائیل هستم ۷ سالمه از مشهد
    اگه ممکنه لطفاً سری جدید سگ های نگهبان رو در قسمت کارتون های سریالی وولک بگذارید ، ممنون

    پاسخ
  2. سام
    سام می گوید:

    چرا قصه های کارتونی تون کم شده !😡من دیگه نمیام تو این وولک مگه اینکه این وضعیت رو درست کنین

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سام عزیزم قصه های صوتی و کارتونی به صورت یک روز درمیان برای شما و بچه های وولکی در سایت گذاشته میشن!

      پاسخ
  3. گلی
    گلی می گوید:

    عالی بود من ٩ سالمه ولی برادرم ۵ سالشه برای اون هر شب قصه های وولک رو میخونم و بعد میگه گلی تو جچوری اینقد قصه های قشنگ تعریف میکنی، قصه های شما خوب و آموزنده هست تشکر بابت اینکه به فکر هستین 😘😘😘😘❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *