یکی بود یکی نبود دو درخت بودن که درست وسط جنگل قرار داشتن یکی از اونا درخت انبه بود و و اون یکی درخت انجیر. درخت انبه طبعی شاد و بانشاط و آروم داشت. هر پاییز پرنده ها میومدنو به میوه هاش نوک میزدن. پرستو ها روی شاخه های لونه میساختن و چلچله ها براش آواز می خوندن. درخت با خوشرویی به همه ی پرنده ها خوش آمد می گفت و با اونها آواز می خوند.
اون درخت سخاوتمندی بود و سایه ی خودش رو در اختیار عابر ها می ذاشت و هروقت باد می خواست می تونست از اون دیدار کنه ولی درخت انجیر اصلا سخاوتمند نبود اون به خودش مغرور شده بود که از درخت انبه بلند تر و سبز تره اون هیچوقت به پرنده ها اجازه نمی داد روی شاخه هاش اسشتراحت کنن و هرکس می خواتس زیر سایه اش بشینه برگ های خشک روی سرش می ریخت.

باد: “تو چرا اینقدر مغروری؟ هر درختی سایه ی خودشص رو داره.”
انجیر: “واقعا؟ پس چرا همه می خوان زیر سایه ی من بشینن؟ میدونی چرا؟ واسه این که سایه ی هر درختی به بزرگی سایه ی من نیست.”
باد: “با تو حرف زدن بی فایدست.”
انجیر: “هی برین گم شین برید رو درخت انبه بشینین. آرایش مو های منو 0خراب می کنین.”
باد: “ولی تو که مو نداری.”
انجیر: “خیله خب شما آرایش برگ هامو خراب می کنین….حالا راضی شدین؟”
انبه: “بسه دیگه انجیر اونا فقط می خوان لونه بسازن. تو هیچوقت اجازه نمیدی پرنده ها روت بشینن. پرنده ها زیبان/…آهنگ های قشنگی می خونن.”
انجیر: “آهنگ های خسته کننده…خواهش می کنم اجازه نمیدم کسی نزدیک برگ های من بیاد. اونها شاخه های زیبامو خراب می کنن. بذار روی شاخه های تو بشینن..تو از من کوتاه تری به هر حال زرگی و شکوه منو نداری.”
باد: “هی مواظب باش انجیر. حرف هات خیلی بدن.”
انبه: “اوه اشکالی نداره من از اینکه کوتاه باشم ناراحت نیستم و با چیزی که هستم خیلی هم خوشحالم.”
روز ها می گذرن و هیچپی بین درخت انبه و انجیر تغییر نمی کنه. وقتی درخت انبه می خندید و همه روز آواز می خوند درخت انجیر ساکت بود و با هیچکس حرفی نمی زد…
انبه: “ای بابا.”
روزی گروهی از زنبور های عسل وارد جنگل شدن. ملکه ی زنبور ها درخت انجیر رو دید و مجذوبش شد.
زنبور ملکه: “اوه این درخت بزرگ و قویه حتما محل مناسبی برای خونه ی ماست. ما می تونیم کندوی خودمونو اینجا بسازیم.”
انجیر: “کی گفته؟ من دوست ندارم. دوست ندارم شاخه های زیبام با عسل های شما چسبناک بشه. شما همه ی روز می خواین بالای سرم وز وز کنین. من کار های بهتری دارم.”
زنبور ملکه: “تو یه درختی که توی جنگل ریشه داری. منظورت چیه کار های بهتری برای انجام داری؟”
انجیر: “حالا هرچی. تو حق نداری اون زنبور های کوچیک وز وزو رو بیاری اینجا.
انبه: “انجیر اونها زنبور عسلن. زنبور های عسل توی طبیعت کار مهمی انجام میدن و اغلب برای ساخت کندو هاشون به درخت ها نیاز دارن. اگه ما به همدیگه کمک نکنیم…پس چطوری میشه تعادل رو توی طبیعت حفظ کرد؟”
انجیر: “اگه طبیعت می خواد که من شاخه هامو خراب کنم، منو به این صورت زیبا و قوی خلق نمی کرد. فهمیدی؟ بنابراین منم به خاطر طبیعت سعی می کنم که زیباییمو حفظ کنم. ببینم چرا شما همش برای من سخنرانی می کنین؟ اگه به طبیعت اهمیت میدین شما اینکارو بکنین. اجازه بدین که کندو زنبور ها روی شما درست بشه. لطفا مزاحم منم نشین.”
درخت انبه از حرف های انجیر خیلی ناراحت شد ولی تصمیم گرفت واکنشی نشون نده و به گروه زنبور ها گفت که روی شاخه های اون کندوشونو بنا کنن.
زنبور ملکه: “اوه انبه تو واقعا بزرگوار و سخاوتمندی ما دوست داریم کندومونو اینحا بسازیم. اوه واقعا بوی خیلی شیرینی داری.”
انبه: “اوه ممنونم ملکه. شما به من افتخار میدین”
زنبور ها کندوی خودشونو روی درخت انبه درست کردن و در آرامش زندگی می کردن. درخت انبه هیجوقت از چسبناک بودن عسل یا وز وز زنبور ها ناراحت نشد در عوض درخت انجیر از هرچیزی که نزدیکش میشد ایراد می گرفت و شکایت می کرد…
انجیر: “هی این جیک جیک کردن شما منو ناراحت می کنه یکم ساکت باشین. چقدر آواز می خونین آخه! شما همیشه باید آواز بخونین؟ نکته اینه که فقط مزاحمت ایجاد می کنین.”
دو هفته ی بعد دوتا هیزم شکن به جنگل اومدن اونا برای ساختن خونه به جوب نیاز داشتن. درخت انبه رو دیدن و تصمیم گرفتن اونو قطع کنن اونا این درخت رو برای کارشون پسندیده بودن که یکی از اونها یچیزی دید…
هیزم شکن: “صبر کن! این دیگه چیه؟ کندوی عسل. اگه این درخت رو قطع مکنیم زنبور های عسل مارو نیش می زنن.”
هیزم شکن: “راست میگی بیا یه درخت انبه دیگه رو پیدا کنیم.”
هیزم شکنا جلوتر رفتن و درخت انجیر رو دیدن. اونها عاشق قامت بلند درخت شدن…
هیزم شکن: “بیا از پایین ترین قسمت شروع کنیم.”
و بالاخره هیزم شکنا شروع به بریدن درخت انجیر کردن…درخت انجیر گریش گرفت. اون نمی خواست جنگل رو ترک کنه. اون دلش برای پرنده ها و چلچله ها تنگ شد.
انجیر: “ای بابا اینا دارن با من چیکار میکنن؟ دارن اذیتم میکنن!”
درخت انبه که شاهد همه ی جریان بود زنبور های عسیل رو صدا زد..
انبه: “هی زنبور ها میشه به حرفم گوش بدین؟”
زنبور ملکه: “سلام انبه چه اتفاقی افتاده؟”
انبه: “درخت انجیر به دردسر افتاده باید بهش کمک کنیم.”
زنبور ملکه: “اوه خواهش مبکنم اون فقط به خودش اهمیت میده…اون همیشه از همه چیز جنگل عصبانیه! چرا به اون کمک کنیم؟”
انبه: “به همون دلیلی که من بهش گفتم تا به شما کمک کنه!”

باد: “ولی اون به ملکه زنبور ها کمک نکرد…من طرفم ملکه زنبور ها هستم. انبه، انجیر اینقدر به خودش مینازه که اگه گذاشته بود زنبور ها روی اون کندو می ساختن الان هیزم شکنا سراغش نمی رفتن. هرچی که سرش بیاد حقشه.”
انبه: “اوه نه اشتباه نکن! ما نباید مثل اون رفتار کنیم. فقط به این دلیل که شخصی به ما بی ادبی کرده ما نباید همون رفتار رو باهاش انجام بدیم. اینجا جنگله خونه ی همه ی ماست. حالا که انجیر به ما احتیاج داره نباید اونو تنها بذاریم باید کمکش کنیم. خواهش می کنم.”
زنبور ملکه: “انبه درست میگه باید به انجیر کمک کنیم….کارگر ها خارج شین بیاین که درخت انجیر به ما نیاز داره.”
همه ی گروه زنبور ها از گکندو خارج شدن و به سمت هیزم شکنا پرواز کردن…اونا شروع کردن به وز وز کردن نزدیک چشم و گوش اونها و اونهارو نیش زدن…
هیزم شکن: “ای وای من نمیتونم چیزی ببینم!”
هیزم شکن: “ببینم تو چیزی گفتی؟ منم نمی تونم چیزی بشنوم.”
هیزم شکن: “ما باید همین حالا از اینجا بریم باید اینارو ترک کنیم این زنبور ها مارو نیش میزنن خیلی دردناکه.”
هیزم شکن: “بسه دیگه اینقدر فریاد نزن این تویی که نمی تونی بشنوی نه من.”
هیزم شکن: “بیا زودتر ازینجا بریم.”
بعد از اینکه هیزم شکنا رفتن، درخت انجیر از رفتار خودش شرمنده شد…
انجیر: “زنبور ها من واقعا متاسفم بعد از رفتاری که باهاتون داشتم بازم به من کمک کردین.”
زنبور ملکه: “انجیر از ما تشکر نکن از انبه تشکر کن. تو هیچوقت با اون صحبت نمی کنی و رفتارت بی ادبانه و تهدیدآمیزه ولی اون بود که مارو متقاعد کرد که به تو کمک کنیم.”
انجیر: “واقعا؟ انبه من به اشتباه خودم پی بردم. ما همه صفات خوبی داریم. همه ی ما صفات مخصوص و خاص خودمونو داریم. من دیگه هرگز توی عمرم به کسی توهین نمی کنم خواهش میکنم منو ببخشین همتون.”
درخت انجیر از رفتار بدش درس گرفت…ازون روز به بعد هیچوقت با باد یا پرنده ها با صدای بلند حرف نزد. اون با درخت انبه آواز می خوند و به چلچله ها اجازه می داد روی شاخه هاش لونه بسازن. درخت انبه و انجیر برای همیشه دوست همدیگه شدن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




عالی بود من که لذت بردم از این داستان ممنونم وولک🧡🧡♥️♥️♥️😍😍😍
ممنون که نظرتو برامون نوشتی وانیاجان
سلام خانم خالقی لطفاً اگه میشه حسنی و شیطونک تنبلی رو بزارید من این کتاب رو مادرم برای تولدم هدیه بهم داده بود
سلام خیلی پیشنهاد خوبی بود حتما عزیزم
عالی
تشکر
عالی بود تشکر از شما
ممنون از همراهی شما
سلام این داستان واقعا عالی بود و همچنین آموزده ممنون از نویسنده این داستان
خیلی ممنونم از نظر خوبت ترنم عزیزم
قصه های خیلی قشنگیه
بسیار ممنونم از همراهی شما
سلام من و خواهرم هم اینجوری هستیم
سلام آوای عزیزم
چه خوب که نظرتو نوشتی برای وولک
عالی عالی من داستان های کارتونی تون رو بیشتر دوست دارم چون عالین
بسیار هم عالی ممنونم از نظرت نیکاجانم
سلام من دلارام هستم قصه هاتون خیلی خوبه و لطفا قصه،کارتونی خیلی بیشتر بزارید
ممنون از قصه هاتون
سلام ممنونم که با وولک همراه هستی دلارام عزیزم
حتماا
سلام من دلارهم هستم من تا الان ۹ ماه که قصه هاتون را می خونم
ممنون از قصه هاتون🙏
ممنونم که با وولک همراه شدی دلارام عزیزم
با سلام
ممنون از داستان زیباتون..دخترم واقعا لذت برد
سلام بسیار هم عالی
ممنون از نظر و همراهی شما
عالی بود و اموزنده
تشکر
عالی بود ❤️❤️❤️
تشکر
خوب بود اما نه برای خواب
ممنونم از نظرت آنیتای عزیز
سلام من از این قصه امشب یاد گرفتم که با دیگران خوش اخلاق و خوش رفتاری کنم
🌹ممنون🌹
لطفا قصه های بیشتری برامون بذارید😃😃😃
چه عالی آفرین زهراجان
حتما منتظر قصه های جدید و متنوعمون باشید
سلام من این قصه رو واسه پسرم که کلاس اوله خوندم خیلی خوشش اومد خودمم لذت بردم ممنون
💕💞💓
سلام عالی بود میشه نویسنده کتاب و انتشارات رو بگین لطفا
ممنونم دوست خوبم، قصه ها توسط نویسنده نوشته میشه و متعلق به انتشارات خاصی نیست