4.1/5 - (23 امتیاز)

قصه تصویری کودکانه ی موش شهری و موش روستایی

 

 

یکی بود یکی نبود یه موش شهری بود که توی شهر زندگی میکرد. یروز عکسی از دوستش که اطراف شهر زندگی می کرد رو پیدا کرد پس تصمیم گرفت به دیدنش بره و اونو غافلگیر کنه.

موش شهری به روستا رسید و گفت: “اوه اینجا چه بوی نفرت انگیزی داره! بوی مزرعه کثیف حیوونا میاد!باید هرچه زودتر خونه دوستمو پیدا کنم”

موش روستایی گفت: “سلام دوست عزیزم. حالت چطوره؟”

موش شهری: “من خوبم فکر کردم غافلگیرت کنم”

موش روستایی: “عجب غافلگیری! به روستا خوش اومدی دوست عزیزم. خیلی خوشحالم که این همه راهو از شهر برای دیدن من اومدی”

دوتا دوست باهم مدت زیادی رو مشغول صحبت بودن.

موش روستایی: “مسافت طولانی داشتی باید خسته شده باشی. چرا نمیری دست و صورتو بشوری؟ تو این فاصله منم یه چیزی برات اماده میکنم.”

موش روستایی به سمت مزرعه رفت. موش شهریم دست و صورتشو شست.

موش روستایی با خودش گفت: “خیله خب بذار برم و مقداری سبزیجات تازه بکنم”

درهمین حین موش شهری همه ی اب رو برای شست و شو تموم کرد.

موش شهری با خودش گفت: “اوه یکم اب مونده! شهر من خیلی بهتره”

موش شهری خیلی عصبانی اومد بیرون…

موش روستایی خطاب به موش شهری گفت: “بیا. بیرون غذا میخوریم. همه چیز رو برات حاضر و اماده کردم.”

موش روستایی سیب زمینی های شری، ریشه ی چغندر تازه، شلغم و شیر تازه رو اماده کرد.

موش روستایی گفت: “چرا نمیشینی؟ها؟”

موش روستایی از موش شهری پذیرایی کرد.

موش شهری گفت: “این چیزیه که شما توی روستا میخورین؟ غذا های بی مزه بدون هیچ طعمی!”

موش روستایی خیلی سعی کرد تا دوستشو تخمت تثایر قرار بده ولی موفق نشد. بعد غذا موش روستایی تصمیم گرفت مزرعه رو نشون موش شهری بده.

موش شهری گفت: “او چقدر هوا تازست. من حتی میتونم بوی اون گل هارو استشمام کنم. اسم این چیزای سبز چیه؟”

موش روستایی گفت: “اونا مقداری نخود تازَست”

موش شهری و موش روستایی 1

بعد اونا از بین کود خیس و تر رد شدن…

موش شهری گفت: “اوه اینا چ بوی بدی میدن! شهر من خیلی تمیزه. صادقانه بگم دوست عزیزم من روشی که تو زندگی میکنی، چیزایی که میخوری، حشراتی که اطرافت هستن و تمام این چیزای کثیفو دوست ندارم. شهر من بیا تمام اینارو فراموش خواهی کرد”

موش روستایی گفت: “بابت غذا معذرت خواهی میکنم. اما غذا های من هیچ مشکلی ندارن. همه چیز اینجا تازَست!”

موش شهری گفت: “دلم میخواد چندروزی همراه من به شهر بیای تا روش زندگیمو بهت نشون بدم. اونجا بهت پنیر میدم، پاستا میدم، اجیل و چیزایی که نخوردی میدم تا بخوری.”

موش روستایی گفت: “این بنظر عالی میاد.”

موش شهری گفت: “مطمئنم لذت خواهی برد.”

موش شهری مشغول بستن چمدونش و ترک اونجا شد.

موش شهری گفت: “دیگه وقت رفتنه. مچکرم خیلی بهم خوش گذشت. به امید دیدار در شهر.”

موش ها همدیگرو در آغوش گرفتن. برای هم دست تکون دادن و چندروز بعد موش روستایی شروع به بستن چمدونش کرد تا به دیدار موش شهری بره.

مو روستایی به شهر رسید…

و با خودش گفت: “عجب ساختمونای بلندی! چه ماشینای براقی و عجب غذای خوشمزه ای خواهم خورد. عاشق این شهر شدم!”

ناگهان ماشینی از جلوش با سرعت رد شد…

موش روستایی گفت: “اوه چه صدای بلندی داره”

بالاخره به خونه ی موش شهری رسید.

موش شهری گفت: “خوش اومدی خوش اومدی دوست عزیز به خونه ی من خوش اومدی.”

موش شهری موش روستایی رو به داخل خونش برد. همونطور که خدمتکارا مشغول چیدن میز بودن اونا کمی باهم صحبت کردن.

موش شهری غذا رو بو کرد و گفت: “اوه بیا دوست من غذا اماده است. بریم سر میز.”

موش روستایی برای خوردن غذا هجان زده شده بود.

موش شهری گفت: “از خودت پذیرایی کن. پنیر، شیر، پاستا، تست، کره ی بادوم زمینی، کیک، میوه هم هست.”

موش روستایی گفت: “ممنونم. واقعا تحت تاثیر روش زندگیت قرار گرفتم. فکر کنم اینجا پیشت بمونم.”

تا شروع کردن به خوردن خدمتکار برگشت یه چوب داشت و میخواست اونارو باهاش فراری بده.

موش شهری و موش روستایی 2

خدمتکار گفت: “شما موجودات کثیف کوچولو! برین! برین! از اینجا دور شین!”

موش شهری گفت: “بیا فرار کن! بریم قایم شیم!”

موش شهری خیلی خجالت کشید و در ادامه گفت: ” نگران نباش دوست من. به محض اینکه اون بره میریم غذا میخوریم.”

تصمیم گرفتن برن بیرون قدم بزنن تا میز تمیز بشه.

موش شهری گفت: “بیا جایی رو بهت نشون میدم که بتونی هرغذایی میخوای بخوری.”

موش روستایی با تعجب پرسید: “وای این چیه ؟”

موش شهری جواب داد: “معروف ترین فروشگاه بزرگ شهر!”

یه گربه شروع کرد دنبال اونا دوییدن…

موش شهری گفت: “عجله کن! قایم شو!”

موش روستایی گفت: “وای! وای! این چی بود؟ قلبم…خیلی…داره…تند…میزنه”

موش شهری گفت: “یه گربه ی چاق و گنده و تا چند دقیقه ی دیگه میره. فقط ساکت باش!”

وقتی گربه رفت اونا وارد فروشگاه بزرگ شدن. موش روستایی یه چیزی دید که شکل عجیبی داشت.

پس پرسید: “اون چیه؟!”

موش شهری گفت: “مواظب باش! اون یه تله موشه!”

موش روستایی گفت: “تله موش دیگه چیه؟؟”

موش شهری جواب داد: “خب…نمیدونم چجوری بهت توضیح بدم ولی لحظه ای که بخوای پنیرو برداری یچیزی تورو توی خودش می کشه و نمیتونی ازش بیرون بیایی.”

موش روستایی گفت: “فکر کنم دارم سکته میکنم. من تحملشو ندارم!”

موش شهری گفت: “خب اینقدر اغراق نکن! فقط محتاط باش.”

موش روستایی گفت: “خب..به اندازه ی کافی فرار کردم! پریدم! ترسیدم و وحشت کردم! این اون چیزی نبود که من بخاطرش اینجا اومدم.”

موش شهری: “اما…”

موش روستایی ادامه داد: “تصمیم گرفتم برگردم خونم. اونجا خیلی امنه”

موش شهری گفت: “بخاطر تمام اینا ازت معذرت میخوام”

موش روستایی گفت: “ترجیح میدم برم و غذای تازه ی باغچمو بخورم تا اینکه تموم مدت با ترس و لرز مشغول خوردن غذای تجملی باشم. بهتره که ساده زندگی کنم تا اینکه دنبال تجملات زندگی بدوئم”

بنابراین موش کوچولوی روستایی به خونه برگشت و تموم عمرش همونجا زندگی کرد.

پایان

 

 

وولک پر از داستان های آموزنده برای کودکان شماست! برای شنیدن داستان های وولک به صفحه قصه های کودکانه مراجعه نمایید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

16 پاسخ
  1. زهره
    زهره می گوید:

    ممنون از قصه های بسیار خوبتون
    لطفا اگه امکان داره قصه های صوتی رو با صدای بچه ها بزارین خیلی خوب میشه دخترم یه بار یکی از قصه هارو که با صدای یکی از بچه ها بود شنید خیلی خوشش اومد واسه همین خیلی دلش می خواد که قصه ها با صدای بچه ها باشه بازم ممنونم واقعا لطف می کنید

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز، در حال حاضر دو قصه در سایت وجود داره که با صدای یکی از کوجولوهای عزیزمون هست، حتما در آینده باز هم به همین شیوه قصه خواهیم داشت

      پاسخ
  2. بی نام
    بی نام می گوید:

    زندگی روستایی که شما بیان کردین اصلا هم اینطور نیست .روستایی ها بهترین غذاها و بهترین فضا رو برای زندگی کردن دارند.

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      هدف بیان تفاوت بین زندگی روستایی و زندگی شهری در قصه بود دوست عزیز تا برای بچه ها قابل درک باشه ، در اینکه زندگی در روستا مزیت های خاص خودش رو دارا هست هیچ شکی نیست

      پاسخ
  3. آرتین کوچولو
    آرتین کوچولو می گوید:

    سلام ممنون از قصه های خوبتون، پسرم هرشب با قصه های شما میخوابه.ممنون از این ک برای بچه ها وقت میزارین.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *