4.5/5 - (262 امتیاز)

روزی روزگاری برکه ی کوچیکی در اعماق جنگل قرار داشت. لاک پشتی در اون برکه زندگی می کرد که تنها آرزوش پرواز کردن بود. همیشه به فکر راهی بود که به آرزوش برسه. در اون جنگل زیبا پرنده های زیادی در آسمان پرواز می کردن. اونها همیشه پرواز می کردن و فقط وقتی تشنه بودن پایین میومدن. لاک پشت با حسرت به اونها نگاه می کرد و آرزو می کرد که بتونه پرواز کنه…

لاک پشت: “وای ببین چقدر خوشگلن! حتما خیلی خوشحالن که می تونن دنیارو از اون بالا ببینن. اینقدر به ابر ها نزدیکن که هروقت دلشون بخواد می تونن با اونها بازی کنن. ای کاش منم می تونستم پرواز کنم.”

لاک پشت هرروز بی قرار تر میشد و با گذشت زمان رویای پروازش بزرگ و بزرگ تر میشد. سپس روزی فکری به ذهنش رسید. با عجله پیش کرکس رفت و آرزوش رو به اون گفت. کرکس در اون نزدیکی روی شاخه ی درختی نشسته بود.

لاک پشت: “کرکس دوست من.”

کرکس: “سلام لاک پشت. از دیدنت خوشحالم. بگو ببینم چی باعث شده امروز از برکه بیایی بیرون؟”

لاک پشت: “دوست من تو قوی ترین پرنده ی این جنگلی. از پرنده های دیگه هم بهتر پرواز میکنی.”

کرکس: “درسته اما نمیدونم چرا اینقدر بامن مهربون شدی؟! چرا درباره ی پرواز کردنم حرف میزنی؟؟ لاک پشت ها که نمیتونن پرواز کنن! ازم چی میخوای؟”

لاک پشت: “خب من یه آرزویی دارم و فقط هم تو میتونی کمکم کنی که بهش برسم.”

کرکس: “خب که اینطور. بگو ببینم آرزوت چیه؟ منم همه ی تلاشم رو میکنم که برآوردش کنم.”

لاک پشت: “آرزو دارم بتونم بالا توی آسمون پرواز کنم و دنیارو از اون بالا ببینم.”

کرکس: “ولی چطور ممکنه؟ ما برای پرواز کردن بال میخوایم و همونطور که میبینی تو هم بال نداری.”

لاک پشت: “بخاطر همین بهت نیاز دارم. تو منو با چنگالات میگیری و میبری بالا بعد ولم میکنی بعد منم میتونم پرواز کنم و همه ی دنیارو ببینم. آره کرکس!”

کرکس: “ولی اینکار خیلی خطرناکه ها گفته باشم.”

لاک پشت: “نگران نباش هیچ اتفاقی برام نمیوفته. حالا اینکاری که گفتم برام انجام میدی یا نه؟ خواهش میکنم انجام بده.”

کرکس: “خیله خب هرطور که تو بخوای.”

کرکس برای برآورده کردن آرزوی لاک پشت اونو با چنگال هاش برداشت و با خودش به آسمان برد. سرانجام آرزوی لاک پشت برآورده شد….

لاک پشت: “نگاه کن. ببین چقدر دنیا زیباست. حتی میتونم به ابر ها دست بزنم. فقط یکم دیگه برو بالاتر بعدش میتونی چنگال هاتو باز کنی اون موقع منم مثل تو پرواز می کنم.”

کرکس: “ببین گوش کن تو یه لاک پشتی خب؟ لاک پشت ها هم نمیتونن پرواز کنن. امکان نداره بتونی پرواز کنی.”

لاک پشت: “چقدر نگرانی فقط چنگالتو باز کن بعد میبینی که منم دارم پرواز می کنم. هیچ اتفاقی هم نمیوفته.”

کرکس سعی کرد برای لاک پشت توضیح بده اما گوشش بدهکار نبود. سرانجام کرکس بالاتر رفت و چنگالشو باز کرد و لاک پشت هم سقوط کرد.

لاک پشت: “آخجون منم دارم پرواز می کنم. این بهترین روز زندگیمه. اوه…نه…نه..نه من پرواز نمی کنم…دارم سقوط میکنم! کمک…کمک….کمک کنید. منو بگیر تا نیوفتادم. کمک!”

لاک پشت به لطف کرکس اون بالا بود اما بدون داشتن بال چطور می تونست پرواز کنه؟ و با صدای بلند افتاد زمین…

لاک پشت: “وای دارم از درد میمیرم…من چیکار کردم؟ چقدر احمقم وای! کرکس سعی کرد که بهم هشدار بده ولی من گوش نکردم. شانس آوردم که لاک دارم وگرنه امروز آخرین روز زندگیم بود. شانس آوردم!”

لاک پشت به اشتباهش پی برد. فهمید که با پرنده ها فرق داره و باید از داشته هاش لذت ببره. بنابراین به برکه اش برگشت و با خوشحالی به زندگیش ادامه داد.

پری: “حالا فهمیدین لاک پشت چطور سزای اشتباهشو دید؟”

پسر بچه: “ولی این یعنی هیچوقت نمیتونیم رویایی داشته باشیم؟”

پری: “البته که میتونین. میتونین هرچقدر که دلتون میخواد رویا داشته باشین ولی همیشه رویایی رو انتخاب کنین که بتونین بهش برسین و عاقلانه انتخابش کنین. ما نباید خودمونو با دیگران مقایسه کنیم و ازشون تقلید کنیم. همه ی ما متفاوت هستیم و این تفاوته که مارو به موجودی خاص تبدیل کرده. باید از داشته هامون لذت ببریم.”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

32 پاسخ
  1. سپیده هوشیار
    سپیده هوشیار می گوید:

    سلام من این داستان ها را خیلی دوست دارم بسیار زیبا بود. ممنون باوت داستان قشنگ تون
    من یک لاک پشت داشتم که آن را در باغ گزاشتم🐢🏡🌳
    من
    این
    داستان
    ها
    را برای دوستانم میفرسم💗💗💞💞💞💞💗💗

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام سپیده ی عزیز خیلی ممنونم از نظرت و
      خیلی ممنونم که با وولک همراهی و ما رو حمایت میکنی عزیزم

      پاسخ
  2. ساینا
    ساینا می گوید:

    سلام خانم قصه گو خیلی متشکرم از قصه های زیبای شما و من فهمیدم که ما نباید از دیگران تلقید کنیم و باید خودمون باشیم🙏🏻🌹👌🏻👌🏻👌🏻

    پاسخ
  3. سپیده هوشیار
    سپیده هوشیار می گوید:

    سلام خیلی این داستان را دوستدارم.
    خواهد آرزوی من را بدونید
    من دوست دارم یک روز داستان بگم.
    خیلی

    پاسخ
  4. وانیا ❤️
    وانیا ❤️ می گوید:

    عالی و آموزنده ما باید یاد بگیریم از دیگران تقلید نکنیم و همینی که هستیم باشیم خداوند همه‌ی موجودات رو یک جور آفریده و ما باید از خودمون راضی باشیم و خودمون رو دوست داشته باشیم🐢🐢🐢🦤🦤🦤🦤🪴🪴🪴🪴🌈🌈🌈🌈🌈

    پاسخ
  5. دلارام❤
    دلارام❤ می گوید:

    سلام خانم خالقی ما از این داستان نتیجه میگیریم که ما باید رویایی انتخاب کنیم که بشه انجامش داد و لاک پشت اگر سقوط،نمی کر هنوز حسرت پرواز را به دل داشت

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دلارام عزیز
      ممنون که برداشت های خوب و درستت رو برام می نویسی دوست من

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام‌ملینای عزیز
      منم شما رو خیلی دوست دارم وست خوبم؛ ممنون که با وولک همراهی

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *