4.2/5 - (43 امتیاز)

داستان ما به زمانی برمی گرده که چین توسط پادشاهان حکمرانی میشد. یکی از این پادشاهان قصر زیبایی داشت و مجلل ترین جای قصر باغ سرسبز و خرمی بود که پر بود از گل های مختلف. بعضی از اون گل ها فقط در همون باغ پیدا می شدند و در هیچ جای دیگ دنیا از اونها نبود. باغبان زنگوله ی کوچیکی به اونها آویخته بود. باغ اونقدرا بزرگ بود که از هر طرف به اون نگاه می کردی به جنگل می رسید.

رودخونه ای در اون جنگل جاری بود و در کنار اون درختی بود که خونه ی یک بلبل بود. بلبل آواز شیرینی داشت به طوری که هرکسی صداشو می شنید شیفتش می شد. این قلمرو اونقدر مشهود بود که مردم از سرزمین دور برای دیدنش میومدن. نویسنده ها درباره ی اون قلمرو کتاب می نوشتن و بیشتر نوشته هاشون درباره ی بلبل و آوازش بود روزی پادشاه خودش درحال خوندن یکی از همون کتاب ها بود. وقتی داشت درباره ی بلبل می خوند در افکارش غرق شد…

پادشاه گفت: “کدوم پرنده تو قلمرو ما اینجوریه؟ قبلا راجبش نشنیدم!”

پادشاه وزیر خودش رو صدا زد…

پادشاه گفت: “وزیر این چیزی که خوندم چیه؟ یه پرنده به اسم بلبل وجود داره که خیلی قشنگ آواز می خونه و زیباترین پرنده تو قلمرو ما به حساب میاد! چطوره که ما هرگز دربارش نشنیدیم؟؟”

وزیر گفت: “سرورم هرگز چیزی راجب همچین پرنده ای نشنیدم!”

پادشاه جواب داد: “برو پیداش کن و ازش بخواه امروز عصر در مقابل من و تو آواز بخونه!”

وزیر: “امر امر شماست سرورم…”

وزیر به محض این که دستور پادشاه رو شنید با عجله به راه افتاد. بالا و پایین چپ و راست و از هرکسی که در قصر می دید می پرسید اما هیچکس درباره ی اون بلبل نشنیده بود پس دوباره نزد پادشاه رفت…

وزیر به پادشاه گفت: “سرورم ممکن نویسنده ها راجب پرنده ای نوشته باشن که ساخته و پرداخته تخیلاتشون بوده و در واقع شاید همچین پرنده ای اصلا وجود نداشته باشه!”

پادشاه: “نه پادشاه ژاپن این کتابو برام فرستاده! چیزی که کتاب میگه دروغ نیست! من میخوام آواز بلبلو بشنوم یا تا عصر اونو برام میاری یا کل قلمرو تنبیه میشن!!”

وزیر چاره ی دیگری نداشت با هرکس که روبرو می شد درباره ی پرنده ازش می پرسید در آخر دختر کوچکی دید و از اون پرسید.

دخترک گفت: “بلبل؟ اره من دیدمش حتی آوازشم شنیدم خونش نزدیک رودخونست!”

وزیر گفت: “گوش کن دختر جون اگه منو ببری پیش اون بلبل یه جایزه ی خوب برات دارم.”

وزیر از یک سو با دخترک به سمت جنگل رفت و از سوی دیگر پیغامی به پادشاه فرستاد که پرنده پیدا شده. هر دوی اونها به قسمتی از جنگل رسیدن که بلبل معمولا در اونجا آواز می خوند. بلبل شروع به آواز خوندن کرد و دخترک گفت:

“ببین اونجارو نگاه کن همون پرندست که گفتم.”

وزیر اصلا نمیشنید که دخترک چی میگه اون با آواز بلبل مسرور شده بود…

دخترک گفت: “شنیدی هرکسی صدای آواز اونو میشنوه کل دنیارو فراموش میکنه.”

وزیر گفت: “هرگز همچین آواز زیبایی نشنیده بودم قطعا وقتی پادشاه اینو بشنوه از خودش بیخود میشه. بلبل دوست داشتنی با من به قصر بیا پادشاه می خواد آواز تورو بشنوه!”

بلبل گفت: “باعث افتخارمه که پادشاه منو احضار کردن بی شک به قصر میام.”

اونها به طرف قصر رفتن و بلبل رو با خودشون بردن. قصر به زیبایی تزئین شده بود با عظمت و باشکوه بود. پادشاه بر تخت خودش تکیه زده بود و تمام درباریان و نجیب زادگان حاضر بودن. جایگاه طلایی مخصوص برای بلبل قرار داده شده بود. بلبل روی اون نشست و شروع به آواز خوندن کرد صدای اون اونقدر مجذوب کننده بود که پادشاه شروع به گریه کرد و گفت:

“من می خوام حلقه ی طلغامو بندازم دور گردن اون بلبل!”

بلبل جواب دادک “سرورم من چیزی نمیخوام همین که منو دوست دارید برام افتخاره.”

پادشاه دستور داد تا بلبل در قصر بمونه…

قفسی طلایی براش ساخته شد. اون اجازه داشت که دو بار در روز و یک بار در شب پرواز کنه. دوازده سرباز با اون می رفتن و روبان قرمز رنگی رو دور گردنش می بستند. بلبل از این طور پرواز کردن ها متنفر بود. این ماجرا هفته ها ادامه داشت یک روز شخصی جعبه ای برای پادشاه فرستاد که روی اون کلمه ی «بلبل» حکاکی شده بود.

پادشاه گفت: “حتما باید یه کتاب جدید درباره ی بلبل باشه!”

اما هیچ کتابی داخل جعبه نبود یک بلبل داخل جعبه بود که با الماس و جواهر مزین شده بود و وقتی دم اونو می کشیدن مثل یک بلبل واقعی آواز می خوند. روبانی از گردن اون آویزون بود که روی اون نوشته شده بود این بلبل متعلق به پادشاه ژاپنه در مقابل بلبلی که متعلق به پادشاه چینه هیچ ارزشی نداره. همه از دیدن بلبل مصنوعی خوشحال بودن…

پادشاه گفت: “عجب چیزی! باید بذاریم باهمدیگه بخونن!”

هردو بلبل باهم آواز می خوندن اما آوازشون باهم خیلی لذت بخش نبود چون بلبل واقعی از هر چیزی که دوست داشت آواز می خوند و بلبل مصنوعی فقط آواز هایی رو بلد بود که براش ساخته بودن…

وزیر گفت: “تقصیر بلبل مصنوعی بود اون فقط داره چیزی رو که یادش دادن می خونه سرورم!”

بعد فقط بلبل مصنوعی شروع به آواز خوندن کرد صداش کاملا شبیه بلبل واقعی بود و چون با الماس مزین شده بود خیلی زیبا و قشنگ به نظر می رسید. بلبل مصنوعی آواز های زیادی خوند. مدتی بعد شاه گفت که الان می خواد صدای بلبل واقعی رو بشنوه.

پادشاه گفت: “بلبل کجا رفته کسی دید که بره بیرون؟ چطور ممکنه هیچکس ندیده باشه اون کجا رفته! انگار از قصر بیرون رفته!”

همه در قصر خیلی خوشحال بودن که این بلبل مصنوعی رو داشتن چون می دونستن دوباره و دوباره به آوازش گوش کنن و لذت ببرن.

یکی از درباریان گفت: “این بلبل خیلی قشنگه.”

دیگری گفت: “خیلی هم قشنگ می خونه!”

بعدی گفت: “نگاش کنین هیچکس نمیتونه بگه اون یه بلبل مصنوعیه!”

پادشاه گفت: “از این هدیه ی پادشاه ژاپن خوشنود شدیم. وزیر واسه یکشنبه ی آینده ترتیب یک کنسرت رو بده. میخوام سراسر قلمرو آواز دلنشین این بلبل رو بشنون!”

وزیر گفت: “امر امر شماست سرورم.”

روز بعد کنسرت برگزار شد. همه دوستش داشتن اما بعضی از مردم صدای آواز بلبل واقعی رو هم شنیده بودن…

یکی از تماشاچیا گفت: “خب خوبه اما نه به خوبی بلبل واقعی وقتی اون می خونه اشک آدم در میاد!”

دیگری گفت: “آفرین! این عالیه اصلا مهم نیست که چندبار شنیدیش دوست داری بازم گوشش کنی.”

بلبل مصنوعی در اتاق خواب پادشاه و در تخت اون قرار داده شد. پادشاه قبل از رفتن به تخت خواب به آواز اون گوش می داد و به اون لقب خواننده ی سلطنتی داد. این عنوان روی یک روبان چسبیده شده بود و دور گردن اون بسته شد و حالا کتاب هایی درباره ی بلبل مصنوعی هم چاپ شده بود. شهرت اون تا دوردست ها پخش شد. بعد از یکسال پادشاه و درباریانش یکی از آهنگ های اونو حفظ کردن. به محض این که شروع به اجرا می کرد مردم شروع به همخوانی با اون می کردن اما یک شب که بلبل مصنوعی برای پادشاه آواز می خوند صدای شکستن چیزی در درونش شنیده شد. صبح روز بعد پادشاه اونو برای تعمیر نزد یک ساعت ساز فرستاد.

ساعت ساز گفت: “سرورم من این دستگاهو کاملا بررسی کردم. با آواز خوندن زیاد اتصالات و سیم های داخلش بدجوری شکستن و اگه بخوام تعمیرش کنم ممکنه آهنگاشو از دست بده. متاسفانه باید بهتون بگم که دیگه نمیتونه آواز بخونه!”

با شنیدن این موضوع تمام قلمرو غرق در یاس و ناامیدی شد. چون بلبل برای همه ی اون ها منبع شادی و سرگرمی بود. پنج سال گذشت پادشاه بیمار شد و سلامتی اش رو به وخامت گذشت. تمام مردم قلمرو برای بهبودی پادشاه دعا می کردن…

وزیر گفت: “سرورم چیزی می خورین براتون بیارم؟ چی براتون بیارم؟”

پادشاه چیزی نگفت اون ضعیف تر شد و همونطور که به نظر می رسید دیگه خوب نمی شد. نفس کشیدن براش سخت شده بود و هیچ چیز رو به خاطر نمیاورد بجز..

پادشاه زمزمه کرد: “بخون! بخون بلبل دوست داشتنی من! کلی پاداش بهت میدم! تو نمیتونی این کارو برام انجام بدی؟ بخون!”

اما بلبل تکون نمی خورد. در همون لحظه ناگهان پادشاه صدای آوازی رو از بیرون پنجره ی اتاقش شنید. امید و شادی در صورت پادشاه نمایان شد. بعد از مدتی شاه تصور کرد پرنده ای رو پشت پنجره دید. سعی کرد چشماشو باز کنه و دید بلبل واقعی روی پنجره نشسته و داره آواز می خونه…

پادشاه گفت: “تو برگشتی؟ بخون! بخون بلبل دوست داشتنی من!”

بلبل کمی بیشتر در اونجا موند و آواز خوند. خوشحالی پادشاه با هر نوت بیشتر و بیشتر میشد و به نظر می رسید که امیدش برای زندگی کم کم دوباره برگشت.

پادشاه گفت: “ممنونم خیلی ازت ممنونم بلبل دوست داشتنی من! چرا ترکم کردی؟ اما امروز با برگشتنت زندگی رو به من برگردوندی! چطور میتونم جبران کنم؟”

بلبل گفت: “سرورم! شما قبلا پاداش منو دادین! یادمه وقتی اولینبار در مقابل شما واستادم شما اشک ریختین چه پاداشی برای یه هنرمند بالاتر از این؟؟”

بلبل آواز دیگه ای خوند. پادشاه با گوش کردن به اون به خواب رفت. وقتی پادشاه در خواب نگاه می کردی انگار بعد از هزاران سال به خواب فرو رفته بود. صبح روز بعد وقتی پادشاه از خواب بیدار شد نور خورشید از پنجره می تابید. بلبل کنار اون نشسته بود. پادشاه بهتر از قبل به اون نگاه می کرد…

پادشاه گفت: “تا ابد کنارم بمون بلبل دوست داشتنی من! هروقت احساس کردی بهت الهام شده آواز بخون! دیگه هیچوقت مجبورت نمیکنم.”

بلبل گفت: “نه سرورم من نمیتونم تو قصر زندگی کنم! هروقت بخوام شمارو ببینم برمی گردم. یه لونه همین اطراف میسازم و هروقت به من نیاز داشتین میام پیشتون و براتون آواز می خونم. تو آواز هام همه چیز رو درباره ی این قلمرو بهتون میگم اما باید یه قولی به من بدید…”

پادشاه گفت: “البته که قول میدم! بگو هرچیزی که دلت می خواد رو بهم بگو!”

بلبل گفت: “نباید اجازه بدید کسی بفهمه که من همه چیزو درباره ی قلمرو بهت گفتم.”

پادشاه: “باشه موافقم!”

با گفتن این جمله بلبل پرواز کرد و رفت و پادشاه متوجه شد که ما نباید هیچ پرنده ای رو در قفس زندانی کنیم. اونها هم حق دارند همونطور که مایلند زندگی کنن. کسی اجازه نداره که کسی رو اسیر کنه. پرنده ها وقتی قشنگ هستند که آزادانه پرواز کنند و در جنگل و روی درخت ها آواز بخونن، جایی که خونه ی واقعی اونهاست نه در قصر و داخل چهاردیواری انسان ها.

بعد از مدتی که وزیر برای دیدن پادشاه اومد دید که پادشاه در بسترش دراز نکشیده و در کنار پنجره ایستاده و لبخند میزنه. وزیر با عجله بیرون رفت تا این خبر خوش رو به بقیه بده و تمام قلمرو شاد و خوشحال شدن…

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

20 پاسخ
  1. سام
    سام می گوید:

    سلام مرسی که پیام هارو نگاه میکنید من گفتم قصه بزارید و گذاشتید شما بهترین هستید 🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆🏆

    پاسخ
  2. اسما
    اسما می گوید:

    سلام من آوینِ سُهرابی هستم ممنونم از خانم خالقی من هر شب به وولک سر می زنم یکی دو تا قصه گوش می دهم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *