4.4/5 - (125 امتیاز)

روزی روزگاری سنجاب کوچولویی بود به اسم فندق. فندق شیطون و بازیگوش بود و همیشه در حال دویدن و بالا و پایین پریدن روی شاخه درختها. فندق با اینکه زبل و باهوش بود ولی خیلی هم بحواس پرت و فراموشکار بود و این فراموشکاری همیشه اون رو به دردسر می انداخت. مثلا یک بار وقتی که از خونه اش بیرون رفته بود تا  از فروشگاه جنگل خرید بکنه متوجه شد که همه به اون می خندند. اولش علت رو نفهمید ولی وقتی که توی آینه فروشگاه صورتش رو دید ماجرا رو فهمید. وای بچه ها ! اون یادش رفته بود صابونها رو از روی صورتش بشوره و با صورت کفی از خونه بیرون اومده بود.

یا یک بار دیگه که اجاق گاز خونه شون کار نمی کرد به تعمیرکار زنگ زد و گفت:” لطفا هرچه زودتر خودتون رو برسونید من به کمک نیاز دارم..”  چند دقیقه بعد صدای آژیر رو شنید و دو نفر در حالیکه برانکارد در دستشون بود در خونه سنجاب رو به زور باز کردند و وارد خونه اش شدند. اون موقع بود که معلوم شد فندق حواس پرت به جای تعمیرکار به بیمارستان زنگ زده بود. نگم براتون که چقدر مامورهای امدادگر ناراحت بودند و فندق هم حسابی خجالت کشیده بود.. یا مثلا یک بار دیگه که فندق از مدرسه به خونه برگشته بود، هر چقدر تلاش کرد نتونست در خونه اش رو باز کنه و هر چقدر کلید رو توی در می چرخوند در باز نمیشد. فندق که کلافه شده بود قفل در رو شکست و وارد خونه شد. چشمتون روز بد نبینه وقتی وارد خونه شد دید که هیچ کدوم از وسایل خونه براش آشنا نیست.. تازه اون موقع بود که فهمید درخت رو اشتباهی اومده و خونه خودش روی اون یکی درخت بوده..

شاید براتون خنده دار باشه ولی فندق واقعا همینقدر حواس پرت و فراموشکار بود. وقتی که صاحب خونه به خونه اومد و فندق رو توی خونه اش دید خیلی عصبانی شد و فندق هم مثل همیشه از بی حواسی اش کلی خجالت کشید و بعد از معذرت خواهی مجبور شد قفل شکسته شده رو هم تعمیر کنه ..

بله بچه ها جونم این وضعیت فندق بود تا اینکه یک روز بلبل که از دوستهای فندق بود بهش پیشنهاد داد که برنامه روزانه اش و همه کارهایی که باید انجام بده رو توی برگه ای بنویسه . شاید اینجوری حواسش جمع تر بشه و کمتر کارهاش رو فراموش بکنه.

فندق قبول کرد و هر روز لیست کارهایی که باید انجام بده و جاهایی که باید بره رو توی کاغذ می نوشت. اما موضوع خنده دار این بود که بیشتر وقت ها یادش می رفت که لیستش رو کجا گذاشته و کلی از وقتش رو تلف میکرد تا لیستش رو پیدا بکنه و اینجوری همیشه دیرش می شد.

یک روز صبح که فندق به مدرسه رفته بود معلم بهش گفت که اون برای گروه نمایش مدرسه انتخاب شده و چند روز وقت داره تا نقشش رو تمرین کنه. فندق از شنیدن حرفهای معلمش واقعا هیجان زده شده بود. اون با خودش تصمیم گرفت که هر طور شده از پس این کار بر بیاد تا به همه ثابت کنه که اگر حواسش رو جمع کنه و تمرکز کنه می تونه کارها رو عالی انجام بده.. فندق همون شب نقشش رو تمرین کرد و خودش رو آماده کرد. اون به تنهایی کلی تمرین کرد تا همه چیز رو دقیق و درست بگه ..

روز نمایش فندق زودتر از همیشه از خواب بیدار شد. اون مدام در ذهن خودش کارهاش رو چک می کرد تا مبادا چیزی رو فراموش کنه.. چند بار خودش رو توی آینه نگاه کرد تا مطمین بشه که همه چیز ردیفه .. خوشبختانه اون زودتر از همیشه به مدرسه رسید و وارد سالن نمایش شد. اما در کمال تعجب دید که هیچ کس داخل سالن نیست. یکی دو ساعتی گذشت و فندق همچنان منتظر ایستاده بود و خبری از کسی نبود.

اون چند بار ساعتش رو چک کرد و کم کم از این همه انتظار کلافه و عصبانی شده بود که ناگهان طوطی وارد سالن شد. فندق با عصبانیت گفت:” چرا انقدر دیر اومدی؟ الان نمایش شروع میشه ، بقیه کجا هستند؟” طوطی که گیج شده بود با تعجب گفت:” در مورد چی حرف می زنی؟ ” سنجاب که حالا بیشتر عصبانی شده بود با صدای بلند گفت:” مگه امروز نباید نمایشمون رو اجرا بکنیم؟” طوطی که خنده اش گرفته بود گفت:” انگار یادت رفته که امروز جمعه است و مدرسه تعطیله ، فردا روز اجرای نمایشه .. من هم چترم رو جا گذاشته بودم و اومدم که بردارم. خوب شد که من اومدم وگرنه معلوم نیست تا کی می خواستی اینجا منتظر بمونی!”

فندق که باور نمی کرد چنین اشتباهی کرده نتونست جلوی خنده اش رو بگیره و زد زیر خنده.. طوطی هم از خنده فندق شروع به خندیدن کرد . بعد هم دوتایی به خونه هاشون رفتند تا استراحت کنند و برای نمایش فردا آماده بشند.

روز نمایش فندق نقشی که آماده کرده بود رو به خوبی اجرا کرد و همه از اجرای فندق لذت بردند و اون رو تشویق کردند. بعد هم فندق خاطره دیروز رو برای همه تعریف کرد و همه تماشاچی ها خندیدند. فندق از اینکه بالاخره تونسته بود کاری رو به خوبی انجام بده و از عهده نقشش بربیاد خوشحال و راضی بود و به خودش افتخار می کرد. اون جلوی همه قول داد که دیگه از این به بعد حواسش رو حسابی جمع می کنه و کارهاش رو با دقت و تمرکز بیشتری انجام میده .. تماشاچی ها هم به خاطر نمایش قشنگ، خاطره خنده دار و قولی که فندق داده بود براش دست زدند و هورا کشیدند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

83 پاسخ
  1. مامان النا اوش
    مامان النا اوش می گوید:

    سلام خانم خالقی و اساتید وولک ممنونم بابت قصه های قشنگ تون ممنون من دخترم و پسرم هر شب باید قصهی شما رو گوش کنند تا خوابشون ببره

    پاسخ
  2. محمدماهان ملاحسن
    محمدماهان ملاحسن می گوید:

    خیلی ممنون بابت قصه های خوبتون ماهان کوچولوی ما خیلی قصه هاتون رو دوست داره
    خودش یاد گرفته کلمه وولک رو تایپ میکنه

    پاسخ
  3. علی آقا و ثنا خانم مارانی
    علی آقا و ثنا خانم مارانی می گوید:

    سلام خدمت شما عزیزان من ودختر وپسرم هرشب قصه های شماروگوش میکنیم. مخصوصاً قصه های صوتی، ممنونم. از قصه های خوب شما

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام آرمان عزیزم منم شما رو خیلی دوست دارم
      ممنونم که با وولک همراهی پسر قشنگم

      پاسخ
  4. زن ماینکرافتی ((همون ملینا زاهدی اول ))
    زن ماینکرافتی ((همون ملینا زاهدی اول )) می گوید:

    خیلی صدات قشنگه من نصف حرف هایم را قورت می دهم😭
    هر چند که ربطی نداشت😅😗

    پاسخ
  5. زهرا
    زهرا می گوید:

    سلام من زهرا نیستم چون نمیخوام کسی اسم منو بدونه و واقعا افتضاحه . به دردم خورد ولی دوستش ندارم و خواندنش هم صدای اصلیش نیست و من متنفرم بای دست سازنده اش هم درد بکنه🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣😜😜😜😜😜😜😝😝😝😝😝🤭🤭🤭🤭😛😛😛😤😤😤😡😡😡😠😠

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *