قصه امروزمون در مورد یک بچه ببر خجالتی به اسم تینی هست.. تینی همیشه آرزو داشت که مثل بقیه بچه ببرها دوست پیدا کنه و باهاشون بازی کنه ولی راستش رو بخواید اون خیلی خجالتی بود. اون اصلا نمیتونست به راحتی با کسی حرف بزنه و دوست بشه ..

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
وقتی که از خونه بیرون میرفت یه گوشه می ایستاد و بقیه ببرها رو تماشا می کرد. اون از اینکه همیشه تنها بود و هیچ دوستی نداشت ناراحت بود و حتی گریه اش می گرفت اما بچه ببرهای دیگه بدون توجه به تینی از کنارش رد می شدند و میرفتند.

تینی وقتی می خواست دوچرخه سواری کنه همش پشت بوته ها قایم میشد که کسی اونو نبینه ، یا وقتی می خواست کوهنوردی کنه از جاهایی رد میشد که هیچ کس رو نبینه و مجبور نشه که حرف بزنه!

تینی حتی توی پارک هم جلو نمی رفت و پشت درختها قایم میشد و بازی بقیه بچه ها رو تماشا می کرد..

یک روز عصر تینی مثل همیشه به پارک رفت بعد پشت یکی از درختها قایم شد و مشغول تماشای بازی بچه ها شد.
آقای شیر که از دوستهای پدر تینی بود روی نیمکت نشسته بود و کتاب می خوند که یک دفعه تینی رو دید. مدتی گذشت و تینی هنوز پشت درخت ایستاده بود و قایمکی بچه ها رو نگاه می کرد.

آقای شیر که مرد دانا و مهربونی بود به تینی نزدیک شد و با لبخند گفت:” سلام تینی.. مدتی هست که دارم تو رو نگاه می کنم.. متوجه شدم که تو پشت درخت قایم شدی و دلت نمی خواد با بقیه بچه ها بازی کنی .. من حتی تو رو توی خیابون هم دیدم که داشتی گریه می کردی.. فکر کنم تو از اینکه بری پیش بقیه بچه ببرها و باهاشون بازی کنی خجالت می کشی .. درسته؟”

تینی که حالا بیشتر از قبل خجالت کشیده بود سرش رو پایین انداخت و به آرومی گفت:” سلام آقای شیر، بله درسته .. من خیلی خجالت می کشم”

آقای شیر گفت :” شاید باور نکنی تینی ولی من هم یک روز دقیقا مثل تو بودم اما بالاخره فهمیدم که چطوری دست از خجالت کشیدن بردارم! اگر دلت می خواد من بهت کمک می کنم ..اما قبل از هر چیز پیشنهاد میدم با هم بریم بستنی فروشی آقای پلنگ.. جایی که همیشه من و پدرت به اونجا میریم و با هم بستنی بخوریم، نظرت چیه؟”
تینی که عاشق بستنی بود چشمهاش برقی زد و گفت ” آخ جووون موافقم .. “

توی بستنی فروشی آقای پلنگ از تینی و آقای شیر پرسید که چه مدل بستنی ای میل دارن؟

هر دوی اونها بستنی وانیلی به همراه توت فرنگی رو انتخاب کردند. بعد مشغول صحبت با همدیگه شدند..

آقای شیر بهترین دوست پدر تینی بود و همیشه با مهربونی با تینی رفتار می کرد. این دفعه هم با لبخند به تینی نگاه می کرد و منتظر بود که تینی حرفهاش رو بزنه ..
این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
باورکردنی نبود ولی تینی اصلا از آقای شیر خجالت نمی کشید و خیلی راحت حرف میزد . تینی با اشتیاق گفت:” شما گفتید که یک روز مثل من خجالتی بودید.. میشه به منم کمک کنید که دیگه خجالتی نباشم؟”

آقای شیر گفت:” بله حتما کمکت می کنم. کار سختی نیست تینی.. فقط کافیه ۲ تا کار ساده رو انجام بدی: اول اینکه وقتی بچه ها میان باهات حرف بزنند تو هم باهاشون حرف بزنی و دومی اینکه لبخند بزنی!”

تینی یه کم فکر کرد. و گفت:” باشه سعیم رو می کنم، پس از این به بعد حرف می زنم و لبخند می زنم ! من دیگه نمی خوام خجالت بکشم ..”
بعد با خوشحالی از آقای شیر تشکر کرد و ازش خداحافظی کرد و سوار دوچرخه اش شد..

آقای شیر در حالیکه با مهربونی به تینی نگاه می کرد براش دست تکون داد و تینی از اونجا دور شد..

توی راه تینی به حرفهای آقای شیر و تصمیمی که گرفته بود فکر می کرد.. همون موقع چشمش به پلنگ خاکستری افتاد که سوار بر دوچرخه اش بهش نزدیک می شد. پلنگ خاکستری با دیدن تینی گفت:” سلام تینی.. خیلی وقته تو رو ندیده بودم..” تینی به یاد حرفهای آقای شیر افتاد. اون باید لبخند میزد و راحت حرف میزد..
پس لبخند زد و گفت:” سلام ..درست میگی خیلی وقت بود از اینجا رد نشده بودم ..”

پلنگ خاکستری گفت:” به نظرم دوچرخه ات خیلی سریع و پر شتابه ..” تینی گفت:” دوست داری باهاش یک دور بزنی؟”
پلنگ خاکستری از پیشنهاد تینی هم خوشش اومده بود هم شگفت زده شده بود. بعد در حالیکه چشمهاش از خوشحالی برق می زد گفت:” واای آره خیلی دوست دارم ..”

بعد دوچرخه هاشون رو با هم عوض کردند و هر دو رکاب زنان به طرف پارک رفتند..
توی پارک آقای شیر روی نیمکت همیشگی اش نشسته بود. با دیدن تینی و دوستش لبخند زد و براشون دست تکون داد. تینی هم لبخند غرور آمیزی به آقای شیر زد و با صدای بلند گفت:” به خاطر همه چیز ممنونم …”

از اون روز به بعد تینی دیگه هیچ وقت از حرف زدن و دوست شدن با بقیه خجالت نکشید و دوستی های جدید و هیجان انگیزی رو تجربه کرد.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی
ممنونم از نظرت دوست خوبم
من یاد گرفتم دیگه خجالت نکشم
آفرین به تو دوست خوبم
نباید با غریبه می رفت.🐯🍦🔴🚷❌🇬🇧🇮🇷
بسیار عالی🌹
تشکر میکنم از نظرت دوست من
ممنون خاله صدف قصه ی خیلی قشنگی بود.خیلی دوسش داشتم🚗🏚️🌍😘🤩💜💙💚💛❤️🤎💗💓💖💖💕🐥💞🧡🤩😘🥰🐯🦁🐆
خواهش میکنم از نظرت عزیزم
سلام خاله صدف ممنون خیلی قصه ی قشنگی بود💗🌹😘
سلام دوست من
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی قصه قشنگی بود مثل همیشه عالی
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
سلام خاله صدف
قصه خیلی خوبی بود و معلومه من خجالت نمیکشم چون همیشه با شما حرف میزنم و نظر میدم🌺❤️
سلام دوست خوبم
چه عالی
آفرین به تو عزیزم
ممنونم برای این قصه قشنگ💖🏚️🚗🌍💜💙💚💛❤️💞💕💖💗🤎💓🧡🦁🐯💞🐆😘🤩😍🧡🧡🧡🤍💛🤍💚💙💜🤎🖤❤️
خواهش میکنم دوست خوبم
سلام ممنون از داستان زیباتون
سلام خواهش میکنم عزیزم
خیلی خوشحالم که با ما همراهی عزیزم
خیلی قصه خوبی بود
من یاد گرفتم چطوری دیگه خجالت نکشم 😌👱♀️
آفرین به تو دوست من
ممنون خاله صدف جان عاشق قصه هاتم💗💞💕🧡
خواهش میکنم دوست خوبم
سلام خاله جون خیلی قشنگ بود خاله صدف ممنونم
من هم مثل تيني از دوست شدن با بقیه خجالت نمیکشم، 😍😍🌸🌸🌸
سلام دوست خوبم، خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
آفرین به تو عزیزم
دخترم ال آی یاد گرفت دیگه خجالتی نباشه
ممنون بابت قصه
چه عالی
خواهش میکنم دوست عزیزم
این قصه خیلی قشنگ بود
خیلی ممنونم از نظرت دوست عزیز
خیلی عالی بود.
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
ممنون خیلی قشنگ بود
خواهش میکنم دوست خوبم
عالی بود💗💗
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
قصه امشب ماخوب وشنیدنی بودممنون 🌈🙏🌈🌈🌈🌈🌈🌈💐💐💐🤩🤩💗💓💞🌷♥️💜💖🌸🌸🌈🌈🌈💐🤩💙💙💙
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
خاله صدف خیلی قصه ی قشنگی بود
خیلی ممنونم که نظرت رو برام نوشتی عزیزم
خیلی داستانتون زیبا بود … آنیا 🐯🐆🐅
خیلی ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی دوست خوبم
ما هیچ وقت خجالتی نیستیم
💕💕
منم دوستای زیادی پیدا کردم.❤️❤️
🥰🥰چقدر خوب