یکی بود یکی نبود. سالی بچه شیری بود که اصلا حموم رفتن رو دوست نداشت. یک روز صبح سالی زیر نور گرم خورشید دراز کشیده بود و غازهای وحشی که کنار ساحل بودند رو تماشا می کرد. اون کش و قوسی به خودش داد و در حالیکه خمیازه می کشید گفت:” این غازها خیلی بامزن..”
مامان شیره به سالی نزدیک شد و با مهربونی گفت:” سالی پاشو، وقتشه که توی برکه یه حمام درست حسابی بکنی!”

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
سالی اخمهاش رو توی هم کرد و با ناله گفت:” حمام؟ ولی مامان من تمیزم .. همه مامان شیرها بچه هاشون رو با زبون لیس میزنند و تمیز می کنند.. مثل کاری که شما هفته پیش کردی .. پس برای چی باید برم حموم؟”
مامان شیره گفت:” برای اینکه من نمی تونم همه جای بدنت رو با لیسیدن تمیز کنم .. هنوز یک عالمه حشره روی بدنت هست که اگر تمیزشون نکنی هم مریض می شی هم بدبو! فقط با آب می تونی پوستت رو کامل تمیز کنی ..”

سالی دمش رو تکون داد و چرخی زد و گفت:” نه اصلا اینطوری نیست.. من که چیزی روی بدنم نمی بینم!”
مامان گفت:” خزهای روی بدنت انقدر گرم و نرمه که اگر حشره ای اونجا باشه دیگه دلش نمی خواد بره .. تازه دوستهاش رو هم خبر می کنه و کنار هم جشن می گیرند !”

مامان شیره درست می گفت.. دقیقا همون موقع که سالی با مامانش حرف میزد یک عالمه حشره ریز و کک و شپش روی بدن سالی بود. این حشره های ریز درست وقتی که سالی سرش رو توی خونه سگ آبی کرده بود وارد خزهای سالی شده بودند.
دو تا از این حشره های ریز که روی گوش سالی نشسته بودند با شنیدن حرفهای سالی خندیدند و گفتند:” ههههه این بچه شیر فکر می کنه هیچ حشره ای روی بدنش نیست..”

بعد در حالیکه لای خزهای سالی وول می خوردند با صدای بلند به بقیه حشره ها گفتند:” بچه ها با خیال راحت استراحت کنید.. این بچه شیر حالا حالاها نمیخواد بره حمام! ”

اون روز عصر همه حشره ها و کک ها کنار گوش سالی جمع شده بودند و جشن گرفته بودند و وول می خوردند. سالی که داشت با دوستهاش لای گل های خیس بازی می کرد یکدفعه احساس عجیبی کرد.

اون احساس خارش میکرد و احساس می کرد چیزی توی گوشهاش تکون میخوره.. سالی با پنجه هاش محکم گوشهاش رو می خاروند ولی هیچ فایده ای نداشت و هر چقدر خودش رو می خاروند بیشتر احساس خارش می کرد!

حشره های ریز حالا از اینکه سالی با پنجه های کثیف و گلی خودش رو می خاروند خیلی خوششون می اومد و خوشحال بودند.. اینطوری خزهاش کثیف تر می شد و غذای خوشمزه تری برای حشره ها درست می شد و اون ها با خیال راحت لای خز های سالی ورجه وورجه می کردند و غذا می خوردند..

سالی یکدفعه از جاش پرید و با صدای بلند گفت:” مامان .. همه جای بدنم میخاره! احساس می کنم یه چیزی داره منو گاز می گیره!”

سالی درست احساس می کرد این کار حشره های ریز و کک ها بود که لا به لای خزهای کثیف سالی جشن گرفته بودند و میکروبها و چرک و لک ها رو می خوردند .. حالا دلشون انقدر پر شده بود که لم داده بودند و چرت می زدند ..

سالی خسته و ناامید گوشه ای نشست. اون از بس خودش رو خارونده بود خزهاش نامرتب و ژولیده شده بود.. یک دفعه سالی بوی خیلی بدی رو احساس کرد.. یعنی این بوی چی بود؟ همون موقع برادرهای سالی که می خواستند باهاش بازی کنند به کنارش اومدند. یکدفعه یکی از اونها در حالیکه جلوی دماغش رو گرفته بود گفت:” این بوی بد سالیه!”

سالی با شنیدن این حرف با عجله به طرف برکه دوید.. مامان شیره داد و گفت:” الان نه سالی! مگه نمی بینی کفتارها توی آب هستند.. خطرناکه تو نباید الان بری توی آب..”

سالی با ناله گفت:” اما مامان این حشره ها منو دیوونه کردند.. هیچ راهی نیست که زودتر از شرشون خلاص بشم؟”
مامان شیره گفت:” نه سالی، تنها راهی که بتونی برای همیشه از دست این حشره های ریز رها بشی اینه که پوستت رو خوب و تمیز توی آب بشوری.. سعی کن امشب رو هم تحمل کنی و بخوابی، من مطمینم که صبح فردا کفتارها از اینجا رفتند و تو می تونی یک حمام درست حسابی بکنی..”
سالی اون شب به سختی خوابش برد و شب خیلی بدی رو گذروند.. همه جای بدنش می خارید و به خاطر اینکه بوی خیلی بدی می داد مجبور بود بیرون از لونه شون بخوابه ..

صبح زود دیگه تحمل سالی تموم شده بود و تصمیم گرفت خودش تنهایی به طرف برکه بره و خودش رو بشوره، اون با خودش گفت:” کفتارها باشند یا نباشند برای من مهم نیست.. من هر طور شده باید خودم رو بشورم و از شر این حشره های مزاحم راحت بشم..”
توی راه برکه وقتی سالی به پرنده ها رسید پرنده ها منقارهاشون رو بستند و در حالیکه از سالی دور می شدند گفتند:” واااای سالی خیلی بوی بدی میدی، زودتر برو حمام..”
سالی در حالیکه از خجالت صورتش سرخ شده بود با غرش گفت:”همین الان دارم میرم حمام ..”

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
سالی به نزدیکی برکه رسیده بود که یک دفعه یک کفتار بزرگ از پشت درخت بیرون پرید و در حالیکه آب از دهانش راه افتاده بود با خنده گفت:” به به یک توله شیر خوشمزه! صبحانه ام هم جور شد چون خیلی گرسنه بودم!” اما خیلی زود خنده ی کفتار تبدیل به اخم شد و در حالیکه دماغش رو گرفته بود گفت:” اووووه این بچه شیر چه بوی بدی میده! من نمیتونم این بچه شیر بوگندو رو بخورم! اگر بخورم حتما دل درد می گیرم!”
بعد راهش رو کج کرد و از سالی دور شد.. پرنده ها و سنجاب هایی که بالای درخت بودند شروع به خندیدن کرد.

سالی نفس راحتی کشید و با سرعت به طرف برکه دوید و با تمام قدرت توی آب پرید و با صدای بلند گفت:” آخیشششش..”

بله سالی بالاخره به آب رسیده بود. آب کمی سرد بود ولی برای سالی مهم نبود. اون نفسش رو حبس کرد و سرش رو زیر آب برد و چند دقیقه ای زیر آب موند. این یکی از کارهای مورد علاقه ی سالی بود. حالا همه خزهای سالی خیس شده بود و اون کم کم احساس راحتی و سبکی می کرد. سالی توی آب بالا و پایین می پرید و می چرخید و بدنش رو تکون میداد.. بچه شیرهای دیگه با دیدن سالی که داشت آب بازی می کرد با خوشحالی به طرف برکه اومدند و توی آب پریدند… حالا صدای شالاپ شولوپ و خنده بچه شیرها همه جا رو پر کرده بود.
مامان شیر به سالی کمک کرد تا بدنش رو خوب بشوره .. دیگه مهمونی حشره ها و کک ها تموم شده بود و همه اونها در حالیکه جیغ و داد می کردند گفتند:” وااااای نه ! ما از آب بدمون میاد!!! اینجا دیگه جای موندن نیست! بهتره بریم سراغ یک بچه شیر دیگه که حمام نمیره ..” بعد یکی یکی از روی بدن سالی فرار می کردند..

بله سالی بالاخره تمیز و خوشبو شد. اون از اینکه دیگه بوی بد نمیداد و احساس خارش نمی کرد خیلی خوشحال بود.

سالی هر وقت یادش میفتاد که با بوی بدش یک کفتار رو فراری داده خنده اش می گرفت ولی اون به خودش قول داده بود که دیگه تند تند و به موقع حمام بره و بهداشتش رو رعایت کنه تا دیگه اون اتفاقها نیفته ..
خب بچه های عزیزم ببینم شماها حمام رفتن رو دوست دارید؟ به موقع حمام میرید؟ مطمینم که همه شما عزیزای من بهداشتتون رو رعایت می کنید و مراقب سلامتی تون هستید..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی بود
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
سلام خاله صدف.بله من به موقع حمام میرم و بهداشت رو رعایت میکنم.ممنون از قصه های خوب شما. ،،♥️♥️♥️♥️🥀🥀🥀🌸🌸❤️❤️💙💙🌹
سلام دوست خوبم خواهش میکنم
چه عالی، آفرین عزیزم رعایت بهداشت خیلی ضروریه
هم خوب بود هم خیلی خوب بود.👍
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
هم خوب بود هم خیلی خوب.👍
هم خوب بود هم عالی.
خوب بود
خیلی خوب
منم حموم رفتنو دوست دارم.😍😄
چه عالی
سلام دستتون دردنکنه داستان خوب و آموزنده ای بود
سلام و سپاس از نظرت دوست عزیز
خیلی خوب وتاثیر گذار بود
ممنون🙏🙏❤❤
خواهش میکنم دوستای قشنگم
سلام… خیلی خوب و آموزنده بود…
خیلی ممنونم از نظرتون دوست عزیز
خاله صدف منم همیشه به موقع به حموم میرم
قصه ی قشنگی بود مرسییی😍😍😍😍💋💋💋♥️♥️
چه عالی
آفرین به تو عزیزم
عالی🎒🤭💕
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
سلام
منم بهداشت رو رعایت میکنم
و حمام رفتن رو دوست دارم.
سلام آفرین به تو پسر خوب
سلام ،این قصه قشنگی بود
سلام
ممنونم که نظرت رو برام نوشتی عزیزم
ممنون از قصه ی قشنگتون🦁
خواهش میکنم عزیزم
عالی ترین قصه توی دنیا بود .. آنیا . 🌹
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
عالی بود.ممنون
خواهش میکنم عزیزم
زیبا بود
خوشحالم که خوشتون اومده بچه های قشنگ
سلام خاله صدف. مامانم منو زود به زود میبره حموم تا همیشه تمیز باشم💍❤️🩹❤💘💓💕🌺🌸💮🌷😘🤣😍💜💛💗💋💮❤️🔥🌈🎁👩❤️👨🤩🥰😘😍😎🤩😀😀😻💕💖❣️❣️💟💞💝🤍💟💞❣️💟❤❤️🔥❤️🩹🤎🤍💜🧡💋💝💗💖💕💓💓💘❤💓💘❤💞💟❣️💙💚💛🧡💜🤎🤍💟💞💋🎈
سلام دوست من
چه عالی، تمیزی خیلی خوبه آفرین عزیزم
داستانش خیلی خوب و اموزندست دختر من خیلی دوستش داره وهرشب قبل خواب این داستانو میخواد.♥️
بسیار عالی
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
بسیار عالی بود❤
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
سلام صدف جون ممنون از قصه های خیلی قشنگتون مهراد من ازین قصه خیلی خوشش اومد مخصوصا از قسمت فرار کفتار ی عالمه خندید 😂😂😂😍😍😍❤️
سلام دوست عزیزم
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
عالی وآموزنده،❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
ممنونم از نظرت عزیزم
چقدرخوب میشه که همه بچه ها حمام رفتن و دوست داشته باشند🙏🏻⚘️🦁🦁🦁
بله کاملا درسته راحیل جان❤️نظافت شخصی خیلی مهمه
من که خیلی زود زود حمام می روم، حمام کردن را دوست دارم. تشکر از داستانهای قشنگتون
😍😍😍