لیزا دختر کوچولویی بود که همراه مادرش توی قطب شمال زندگی می کرد. درست وسط برف ها و خونه های یخی.. لیزا هر روز صبح که از خواب بیدار میشد یه عالمه توی برف ها بازی می کرد، بعد به مامانش توی غذا درست کردن و کارهای خونه کمک می کرد. لیزا و مامانش هر روز کلی با هم بازی می کردند و خوش می گذروندند..
این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
یک روز صبح که لیزا از خواب بیدار شده بود و مامان مثل هر روز داشت موهاش رو می بافید لیزا گفت:” مامان ، تو منو دوست داری؟” مامان لبخند مهربونی زد و گفت:” معلومه که دوست دارم عزیزم..”

لیزا با لبخند شیطنت آمیزی پرسید:” چقدر؟”

مامان یه کم فکر کرد و گفت:” خیلی زیاد! بیشتر از کلاغی که گنج تازه ای توی برفها پیدا کرده و خیلی دوستش داره، بیشتر از سگ قطبی ای که دم گرم و نرمش رو دوست داره ، یا نهنگی که فواره های آبش رو دوست داره ..”


چشمهای لیزا با شنیدن این حرفها از برقی زد و دوباره گفت:” تا کی دوستم داری؟” مامان با لبخند گفت:” تا هر زمانی که صبحها خورشید توی آسمون طلوع کنه و شبها ماه توی آسمون پیدا بشه .. تا هر زمانی که ستاره ها توی آسمون چشمک بزنند و بدرخشند..”

لیزا یه کم فکر کرد بعد در حالیکه می خندید با من من گفت:” خب اگه کار اشتباهی کنم چی؟ مثلا اگر سبد تخم مرغ ها دستم باشه .. بعد آروم و بادقت راه برم و حواسم جمع باشه ولی یکدفعه بیفتم و همه تخم مرغ ها بشکنه چی؟ بازم دوستم داری؟”

مامان با آرامش گفت:” احتمالا یه کم ناراحت میشم ولی معلومه بازم دوستت دارم ..”
لیزا یه کم فکر کرد بعد در حالیکه با شیطنت می خندیدگفت:” اگه توی پالتوی پوستت یه ماهی سالمون بندازم، توی چکمه ها و دستکشت هم موش قطبی بگذارم چی؟ بازم دوستم داری؟”

مامان اخمهاش رو توی هم کرد و گفت:” احتمالا عصبانی میشم.. ولی بازم دوستت دارم..”

لیزا سریع گفت:” اگه آب بریزم روی شمعدون و دیگه نشه روشنش کنیم چی؟”

مامان گفت:” اون موقع حتما عصبانی می شم .. ولی قطعا بازم دوستت دارم ..”

لیزا دوباره گفت:” اگه شب بی خبر برم پیش گرگ ها و باهاشون آواز بخونم و شب توی غار گرگ ها بخوابم چی؟” مامان با نگاه غمگینی گفت:” اون موقع حتما خیلی نگران و غمگین می شم .. ولی هنور هم دوستت دارم..”

لیزا ساکت شد. بعد کمی فکر کرد و دوباره با هیجان گفت:” اگه یکدفعه تبدیل بشم به یک گاومیش چی ؟ یا مثلا یک گراز دریایی ؟ بازم منو دوست داری؟”


این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:
مامان با خنده گفت:” احتمالا خیلی تعجب می کنم ، شاید هم یه کم بترسم .. ” لیزا حرف مامان رو قطع کرد و گفت:” اصلا اگه تبدیل بشم به یک خرس قطبی وحشی چی؟ که دندونهای تیزی داره و دنبالت کرده.. بازم منو دوست داری؟”

مامان یه کم فکر کرد و با لبخند مهربونی گفت:” اون موقع حتما شوکه میشم و خیلی هم می ترسم! ولی هنوز هم میدونم که توی اون خرس گنده ترسناک، دخترک منه .. پس هنوزم دوستت دارم ..”

لیزا که انگار جواب سوالهاش رو گرفته بود با ذوق و شوق پرید بغل مامان و اونو محکم بغل کرد..

مامان با مهربونی لیزا رو در آغوش گرفت و اونو نوازش کرد و گفت:” عزیزم من تو رو همیشه و تحت هر شرایطی و هر اتفاقی که بیفته دوست دارم .. چون که تو همیشه و تا اخر دختر عزیز منی ..”

بله بچه های گلم عشق و دوست داشتن مامانها و باباها همیشگی و بدون قید و شرطه .. یادتون نره که مامان و باباها همیشه و در هر شرایطی بچه هاشون رو دوست دارن و عاشقشون هستند..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی خوب بود
منو تحت تاثیر قرار داد
چه عالی
من هیچموقع مامانمو ناراحت نمیکنم همدیگه رو خیلی دوست داریم تا آخر دنیا
آفرین به تو دوست عزیزم
من مامانمو خیلی دوست دارم 🥰
آفرین دوست قشنگم
ممنون بابت این قصه ی مامان ودختری منم عاشق مامان جوووووووونمم 🤍🤎💜💙💚💛🍓🍓💝🌟🌹🌹✨⭐🌝🤎💜💙💚💛🧜🧚🤩🤩😍😍🥰🥰💅💅
خواهش میکنم دوست عزیزم
رها: سلام. ممنونم خیلی باحال بود، سوالاش هم خیلی جالب بود.
رستا: خیلی این قصه رو دوست دارم. دوست دارم وقتی خیلی بزرگ شدم، اندازه مامان وبابام، بازم این قصه ها رو گوش بدم.
سلام دوستای قشنگم
خیلی ممنونم که نظرات قشنگتونو با وولک به اشتراک گذاشتین
عالی بود😘😘😘😘😘😘😘😘😘
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😂🥰🥰🥰🥰🥰🥰
خیلی قشنگ بود منم مثل لیزا عاشق مامانم هستم،😘😘😘
خیلی خیلی قصه ی قشنگی بود خاله صدف عشق وگل🥰🌹❤️💋💯💯💯💯💯💯💯💯💯💯💝💖💗🧡💛🩷🤎🩵💙💚
به نظر من اگه به یه گرگ تبدیل بشم بازم مامانم دوستم داره،قصه خیلی خوب بود،مامانا همیشه مارو دوست دارند
من مادرم و دوست،،،😭💓🥺🫀♥️💓 دارم بهترینم 💕
سلام خاله صدف
من و مامانم این قصه رو با هم خوندیم و تا اونجایی که میشد نمایشش رو اجرا کردیم
خیلی قشنگ بود. ممنون
من همیشه مامانم و بابام رو دوست دارم
سلام خیلی واسم جالب وخنده دار بود و منم خیلی مادرم دوست دارم💖
این قشنگترین قصه بود.
ممنونم
ممنون از شما به عنوان یک سخنران در دهه های اخیر ❤️❤️
سلام خاله صدف ممنونم خیلی قصه قشنگی بود🦄
من مامانمو اندازه کل دنیا دوست دارم و عاشقشم جونم واسش در میاد و هر روز بهش میگم که دوستش دارم🥰😘😘💗💖💞💕
آفرین به تو دختر مهربان و دوست داشتنی💓💗💝
چه مامان گنده ای بود ولی قصه ش قشنگ بود😂😊
❤️
چه مامان بزرگی داشت 😅