4.2/5 - (95 امتیاز)

این داستان کفاش فقیریه که با همسرش تو یه دهکده ی کوچیک زندگی می کرد. اون تو دهکده کاری نداشت و طولی نکشید که حتی برای خرید غذا هم پولی نداشتن. بنابراین یک روز کفاش تصمیمی می گیره و به همسرش میگه:

کفاش: “دیگه نمی تونم اینجا بمونم. هیچکاری اینجا نیست! باید شانسمو تو یه شهر بزرگ امتحان کنم. شاید بتونم یه شغل مناسب اونجا دست و پا کنم.”

کفاش به شهر بزرگ رسید، در خیابون ها گشت و فریاد زدک

کفاش: “کفش نو می سازم! کفش نو می سازم! کفش های قدیمی رو مثل روز اول تعمیر می کنم. کفش نو و براق بهتون میدم. کفش نو می سازم! کفش نو می سازم!”

کفاش روز اول کاری پیدا نکرد روز بعد دوباره تو خیابون شهر بزرگ گشت و فریاد زد:

کفاش: “کفش نو می سازم! کفش می سازم!”

بالاخره زنی اونو صدا کرد…

زن: “آقای کفاش لطفا این کفشو تعمیر کن.”

کفاش: “حتما خانوم.”

کفاش جلوی در خونه نشست و کفش هارو دوخت…

کفاش: “بفرمایین خانوم. کفش هاتون آماده ن.”

زن: “چقدر میشه؟”

کفاش: “یه سکه ی مس.”

زن: “اینم یه سکه.”

کفاش سکه رو گرفت و رفت. همین که به خیابون بعدی رسید؛ زن دیگه ای صداش  کرد و ازش خواست کفش هاشو تعمیر کنه…

زن: “اینم چند جفت کفش. لطفا این هارو تعمیر کن.”

کفاش کفش هارو تعمیر کرد. پولش رو گرفت و رفت…

کفاش: “امروز به اندازه ی کافی پول درآوردم اگه همینطور به کار کردن ادامه بدم خیلی زود اونقدر پول درمیارم که می تونم یه الاغ بخرم.”

اون خیلی سخت کار کرد و بعد از چندروز چهار سکه ی طلا بدست آورد. با دوتا از اونها به الاغ خرید و تصمیم گرفت به خونه برگرده. روز بعد همه ی وسایلشو جمع کرد و از خونه رفت…در بین راه وقتی داشت از وسط جنگل رد می شد به دسته ای از دزد ها برخورد.

کفاش: “خدایا نجاتم بده. این دزد ها همه ی پولم رو میگیرن و من دوباره فقیر میشم. حالا باید چیکار کنم؟”

کفاش خیلی باهوش بود اون خودش رو نباخت و نقشه ای کشید…یکی از سکه هارو به گردن الاغ بست و به راهش ادامه داد…دزد ها اونو گرفتن…

دزد: “زود هرچی پول داری رو در کن بیاد.”

کفاش: “ببین من یه پینه دوز فقیرم. هیچی به غیر از این الاغ ندارم. لطفا بذارین برم.”

الاغ همین که اینو شنید عر عر کرد و سکه ی طلا از روی گردنش افتاد روی زمین…

دزد: “واقعا؟ پس این سکه ی طلارو از کجا آوردی؟ چطور جرئت کردی دروغ بگی؟”

کفاش: “صبر کنین! صبر کنین خیله خب بهتون میگم…این الاغ طلا درست میکنه. من اینجروی سکه هارو بدست میارم.”

دزد: “خیله خب این الاغ رو بهمون بفروش ماهم ولت می کنیم.”

کفاش: “نه به هیچ وجه! اگه اینو بفروشم که دیگه هیچی ندارم!”

دزد: “ما پنجاه سکه ی طلا واسه ی این الاغ بهتون میدیم.”

کفاش: “خوبه ولی حواستون باشه الاغ رو به نوبت هرروز پیش یکیتون نگه دارین وگرنه سر پول باهم دعواتون میشه ها.”

کفاش الاغ رو فروخت و به خونه برگشت اون از داشتن اون همه سکه ی طلا خوشحال بود…با اون پول یه مرغداری خرید. در همون حال دزد ها با الاغ به مخفیگاهشون رسیدن…رئیس دزد ها به بقیه گفت:

دزد: “چون من رئیس گروهم. من اول باید این الاغ رو پیش خودم نگه دارم.”

دزد ها از رئیسشون اطاعت کردن و اون شب رئیس با الاغ توی اسطبل خوابید. اون می خواست همین که از خواب بیدار میشه سکه هارو پیدا کنه…صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شد، هیچ سکه ای توی اسطبل ندید. همه جای اسطبل رو گشت اما چیزی پیدا نکرد و فهمید که پینه دوز گولشون زده. در همون موقع دزد دیگه ای به اونجا اومد.

دزد: “رئیس! سکه هارو گرفتی؟ بگو ببینم الاغه چند تا سکه درست کرد؟”

دزد: “وقتی امشب الاغ رو پیش خودتون نگه دارین خودتون می فهمین.”

رئیس چیزی به کسی نگفت…می خواست بفهمه اشتباه کرده یا نه! همه ی دزد ها یکی یکی الاغ رو پیش خودشون نگه داشتن اما هیچکدومشون سکه ای پیدا نکردن. حالا همشون فهمیده بودن که گول خوردن. رئیس جلسه ای تشکیل داد:

دزد: “اون کفاش مارو فریب داد. باید به حسابش برسیم.”

دزد: “اون یه الاغ معمولی رو پنجاه سکه ی طلا بهمون فروخت.”

دزد: “باید پولمونو ازش پس بگیریم و برای این کار تنبیهش کنیم.”

دزد: “آره بیاین بریم.”

اونا به خونه ی کفاش رفتن…کفاش داشت توی مزرعه کار می کرد که ناگهان دید دزد ها دارن میان…با عجله به خونه رفت و به همسرش گفت:

کفاش: “خوب گوش کن! وقتی دزد ها اومدن اینجا و دنبال من گشتن بهشون بگو که من دارم توی مزرعه کار می کنم و سگمون مایلو رو بفرست تا صدام کنه.”

کفاش اینو گفت و رفت پشت خونه قایم شد…کمی بعد دزد ها به اونجا رسیدن.

دزد: “ببینم کفاش کجاست؟ زود صداش کن می خوایم باهاش حرف بزنیم.”

همسر کفاش: “اون رفته مزرعه صبر کن سگ رو بفرستم تا صداش کنه. مایلو! برو صاحبت رو صدا کن بهش بگو چند نفر اومدن می خوان ببیننش.”

دزد: “اونوقت این یعنی چی؟ واقعا مایلو می خواد بره شوهرت رو صدا کنه؟”

همسر کفاش: “البته! اون همه چیز رو می فهمه. هر وقت همسرم توی مزرعه باشه و بخوام چیزی بهش بگم مایلو رو می فرستم و اونم خیلی راحت پیامو می رسونه.”

وقتی دزد ها داشتن با همسر کفاش حرف میزدن، کفاش رسید…

کفاش: “اوه شمایین؟ مایلو گفت که شما می خواین باهام حرف بزنین.”

دزد: “ما هیچی از این الاغ نگرفتیم. تو گلمون زدی! بهمون دروغ گفتی!”

کفاش: “گوش کنین. مطمئنم اشتباه می کنین. من هرچی که دارم از این الاغ دارم.”

دزد: “خیله خب! ما حرفتو باور می کنیم ولی باید این سگ هم بهمون بفروشی!”

کفاش: “نه به هیچ وجه! نمی تونم بفروشمش.”

دزد: “چهل سکه ی طلا بابتش بهت میدم.”

کفاش کمی این پا و اون پا کرد و بعد قبول کرد که سگشو بهشون بفروشه. دزد ها مایلو رو برداشتن و رفتن…وقتی به غارشون رسیدن رئیس گفت اول اون باید سگ رو نگه داره. بقیه هم ازش اطاعت کردن و رفتن. رئیس دخترش کامیل رو صدا کرد..

دزد: “گوش کن کامیلا! من دارم میرم سرکار اگه کسی اومد و کارم داشت، مایلو رو بفرست صدام کنه.”

کامیلا: “هرچی شما بگین پدر.”

کمی بعد مردی اومد و از دختر دزد خواست تا پدرشو صدا کنه…

کامیلا: “لطفا صبر کنید. همین الان میفرستم دنبالش.مایلو برو به بابا بگو یکی اومده اینجا و میخواد اونو ببینه.”

مایلو از خونه ی دزد بیرون دوید و به جای این که بره پیش رئیس دزد ها، مستقیم رفت پیش کفاش. وقتی شب رئیس به خونه برگشت دید مایلو اونجا نیست. با خودش گفت مایلو حتما باید برگشته باشه پیش صاحبش. بنابراین رفت خونه ی کفاش.

دزد: “بگو ببینم مایلو اومده پیش تو؟”

کفاش: “آره اون اینجاست. فکر کنم دلش برام تنگ شده بود. باید یکم بهش وقت بدین… اون بالاخره قبول میکنه که شما صاحبش هستین آقا.”

رئیس مایلو رو با خودش برگردوند و روز بعد اونو داد به یکی از همدستاش. مایلو هرروز به نوبت پیش یکی از دزد ها میموند اما باز هم هرروز برمی گشت پیش کفاش. همه فهمیدن دوباره فریب خوردن… اونا گفتن:

دزد: “ایندفعه دیگه گول نمی خوریم! باید حسابی به حساب این کفاش برسیم!”

اینبار وقتی به خونه ی کفاش رسیدن به هیچکدوم از حرف های کفاش توجهی نکردن. اونو انداختن توی کیسه و با خودشون بردن تا به خدمتش برسن. کفاش ساکت توی کیسه نشسته بود. توی راه به یه کلیسا رسیدن…یکی از دزد ها گفت:

دزد: “میگم رئیس…خیلی گرمه! بیا یکم توی کلیسا استراحت کنیم. بعد صبر کنیم تا شب بشه بعد به کارمون برسه.”

اونها کیسه رو همونجا گذاشتن و همه باهم به کلیسا رفتن. اون کلیسا بالای یه تپه قرار داشت…یه خوک چران داشت ازونجا رد میشد. کفاش با شنیدن صدای خوک چران فکری به ذهنش رسید و بلند شروع کرد به فریاد زدن…

کفاش: “نمی خوام اینکارو انجام بدم! نمی خوام انجامش بدم. ولم کنین.”

خوک چران صدای کفاش رو شنید و رفت سمتش…و از کفاش پرسید:

خوک چران: “صبر کن ببینم رفیق چه اتفاقی افتاده؟ چیکار نمی خوای بکنی؟ کی تورو انداخته توی این کیسه؟”

کفاش: “اونا می خوان من با دختر پادشاه ازدواج کنم ولی من نمی خوام ازدواج کنم.”

خوک چران: “چرا رفیق مگه دیوونه ای؟ اگه من جای تو بودم حتما با شاهزاده خانوم ازدواج می کردم بی برو و برگرد.”

کفاش: “اگه اینطوره خب تو بیا برو توی کیسه. برو با شاهزاده خانوم ازدواج کن.”

خوک چران: “واقعا؟”

کفاش: “البته. فقط اول باید منو بیاری بیرون.”

خوکچران کفاش رو از کیسه بیرون آورد و خودش رفت تو کیسه…کفاش سر کیسه رو بست. خوک هاش رو برداشت و ازونجا رفت. شبک ه شد دزد ها از کلیسا بیرون اومدن…کیسه رو برداشتن و رفتن… باید کیسه رو بندازیم اینجا تو این لجنزار تا بهش یه درس درست حسابی بدیم…دزد ها اونو انداختن توی لجنزار و ازونجا رفتن. توی راه برگشت وقتی کفاش رو توی راه دیدن تعجب کردن…

دزد: “تو چطور اومدی اینجا؟”

کفاش: “یه جای جادویی زیر لجنزار بود که پر از طلا بود. نگهبان اون طلاها هم این خوک ها بودن. با کمک اینها از اونجا اومدم بیرون و یکم طلاهم با خودم آوردم. الان هم دارم میرم اونجا بخوابم.”

دزد: “صبر کن ببینم! مارو ببر به اونجای جادویی. مراقب باش نباید دستت به طلا ها بخوره!”

کفاش: “ولی آخه من…”

دزد: “همین که گفتم.”

کفاش: “خیله خب اگه اصرار دارین باشه.”

دسته ی دزد ها با کفاش به اون محل جادویی رسیدن…

کفاش: “اگه طلا هارو می خواین باید خودتونو بندازین توی کیسه.”

همه ی دزد ها رفتن توی کیسه. پینه دوز همشونو پرت کرد تو لجنزار و بعد خوک هارو انداخت روشون.

دزد: “وای اون دوباره گولمون زد. مارو بیار بیرون! دیگه اذیتت نمی کنیم! مارو اینجوری ول نکن خواهش میکنم. خواهش می کنم.”

دزد ها به فریاد زدن ادامه دادن و خوک ها هم اونهارو لیس میزدن. کفاش با دیدن اونا خندید و به خونش برگشت. کفاش و همسرش با خوشحالی کنار هم زندگی کردن.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

40 پاسخ
  1. مهناز
    مهناز می گوید:

    پسرم خیلی قصه تون رو دوست داشت ممنونم از قصه جالب و شنیدنیتون شب خوبی داشته باشید🥰🌺🌺🌺

    پاسخ
  2. فاطمه زهرا
    فاطمه زهرا می گوید:

    سلام
    من ۳۳ سالمه
    این قصه رو برا بچه هام امشب خوندم.این داستان رو مادر بزرگم بچه که بودم برامون تعریف می کرد.فکر نمی کنم
    داستانش غربی باشه………

    پاسخ
  3. حلما نوری ❤❤
    حلما نوری ❤❤ می گوید:

    سلام ممنون از قصه ی امشب عالی بود 😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉❤❤❤❤❤❤❤💙💙💙💙💙💙💙💚💚💚💚💚💚💛💛💛💛💛💛💜💜💜💜💜💜💜💕💕💕💕💕💕💕💖💖💖💖💖💖💖

    پاسخ
  4. 🥰زهرا قاسمی 🥰
    🥰زهرا قاسمی 🥰 می گوید:

    سلام خانم خالقی و همکار های گرامی تون داستان جالبی بود یاد گرفتم که زرنگ و با هوش باشم ممنونم ازین داستان خوبتون من همیشه منتظر داستان های قشنگتون هستم ممنون از این قصه های خوبتون بازم از این قصه های خوبتون بزارید 😍😍😍😍

    پاسخ
  5. نفس بایرام پور
    نفس بایرام پور می گوید:

    سلا شب بخیر من نفس هستم ۸ ساله بنظرم این قصه خوب بود ولی بد آموزی داشت چون کفاش خیلی دروغ می گفت و کسی با دروغ گفتن نجات پیدا نمی کند ولی باز هم ممنون بابت این همه داستان برای بچه ها می گذارید سپاس گزارم از شما خانم خالقی

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام نفس عزیز خیلی ممنونم که با وولک همراهی دوست خوبم
      ممنون که نظرت رو برام نوشتی

      پاسخ
  6. محمدحسین صمدی
    محمدحسین صمدی می گوید:

    بهترین و عالی ترین داستان بود که البته داستان زندگی را یاد می‌دهد پسرم خیلیی این داستان زندگی رو دوست داشت حتی خودم ام خیلی دوست دارم لطفا از این داستان ها بیشتر بزارید

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *