روزی روزگاری در شب کریسمس تو دهکده ی کوچیکی تو روسیه، کفاش پیری به اسم پاپا پانو از مغازش زد بیرون تا نگاهی به اطراف بندازه. کم کم تو مغازه ها و خونه ها لامپ ها روشن می شدن و روز زمستانی کوتاه داشت به سر می رسید. بچه ها با خوشحالی می رفتن تو خونه ها و فقط زمزمه ی حرف زدن و خندیدن از پشت در های بسته شنیده می شدن. خوب و خوش آیند غذا های کریسمس، پاپا پانو رو یاد کریسمس های گذشته می انداخت.
زمانی که هنوز همسرش زنده بود و بچه های کوچیکش کنارش بودن اما اونا حالا رفته بودن به شهر و چهره ی شاد اون حالا غمگین و گرفته شده بود با قلبی گرفته کرکره رو کشید پایین و وارد خونش شد. اون یه ظرف قهوه رو روی اجاق ذغالی گذاشت و آهی کشید و توی صندلی بزرگش لم داد.
پاپا پانو معمولا مطالعه نمی کرد ولی اون شب انجیل بزرگ و قدیمی رو برداشت و به آرامی با انگشت سبابه اش دنبال کرد و یک بار دیگه داستان کریسمس رو خوند. مریم و یوسف دست در دست هم راه افتادن و خیلی زود به بیت لهم رسیدن. آنها خسته بودند و جای استراحتی نداشتند و بچه ی مریم تو اسطبل به دنیا امد.
پاپا پانو: “اوه خدایا کاش میومدن اینجا. تخت خودمو بهشون میدادم و بچه هم با پتوی خودم می پوشوندم.”
بعد از آن سه پادشاه به دنبالشان آمدن و هدایای خیلی زیادی برایشان َآوردن. مسیح کوچک به دنیا آمده بود و همگی از پادشاه پادشاهان استقبال کردن…پاپا پانو با ناراحتی انجیل رو کنار گذاشت…
پاپا پانوَ: “اوه من هیچ هدیه ای ندارم که بتونم بهش بدم.”
اما یهو چهرش باز شد…
پاپا پانو: “اما یچیز واقعا مناسب دارم..آره! دقیقا به همون خوبی که یادمه موندن. باید اینارو بهش بدم.”
با این حرف هدیه هارو گذاشت کنار و دوباره نشست…حالا دیگه حسابی خسته شده بود و هرچی بیشتر می خوند چشم هاش خواب آلود تر میشد…کلمات جلوی چشم هاش می رقصیدن. بنابراین چیزی نگذشت که پاپا پانو فورا به خواب رفت…
مسیح: “تو داشتی آرزو میکردی کاش بتونی منو ببینی پاپا پانو…باید بهت بگم که فردا منتظرم باش! فردا روز کریسمسه و حتما بهت سر میزنم ولی حواستو جمع کن چون اصلا بهت نمیگم کی ام…”
و یهو پاپا پانو از خواب پرید…زنگ ها اون بیرون به صدا در اومده بودن و نور ها از پشت پرده ها پیدا بودن…
پاپا پانو: “اوه خدای من روز کریسمسه…”
اون بلند شد و بدنشو کشید چون حسابی خشک شده بود وهمون موقع چشمش به ساعت افتاد…ساعت چهار صبح بود…
پاپا پانو: “چی؟ یعنی زود پاشدم؟”
ناگهان صدایی از بیرون خونه شنید و چهرش غرق شادی شد چون خوابشو به خاطر آورد…
پاپا پانو: “اوه خوابم! آره خوابم! وای بعد از مدت ها یه کریسمس فوق العاده میشه چون مسیح قراره به دیدنم بیاد ولی چه شکلی می خواد بیاد؟ آیا تو شب کریسمس به شکل یه بچه کوچیک میاد؟ به شکل یه مرد بالغ؟ یا یه نجار؟ یا یه پادشاه بزرگ؟ باید تمام روز جواسمو خوب جمع کنم تا هرجور که بیاد بتونم بشناسمش…”
پاپا پانو فورا پرده هارو گنار زد و پنجره رو باز کرد…خیابون خلوت بود و فقط یه رفتگر اونجا بود…

اوه اینکه رفتگره ولی برای چی روز کریسمس داره کار می کنه؟ اونم تو این روز فوق العاده سرد و اونم تو این صبح مه گرفته…
پاپا پانو: “هی باتوئم بیا تو بیا تو یکم قهوه داغ بخور تا گرم بشی…”
رفتگر بالارو نگاه کرد اون نمی تونست چیزی رو که می شنوه باور کنه…فقط به قدری خوشحال بود که جاروشو گذاشت کنار و وارد اتاق گرم شد. وقتی قهوه می خورد دست های سردشو دور لیوان گرم حلقه کرد…
رفتگر: “ببینم شما منتظر کسی هستین؟”
پاپا پانو خوابشو برای رفتگر تعریف کرد و گفت که منتظر مسیحه…
رفتگر: “عه خب امیدوارم بیاد تونوشیدنی کریسمسی بهم دادی که اصلا انتظارشو نداشتم به نظر من تو لیاقتشو داری که به این آرزوت برسی…”
پاپا پانو با شنیدن حرفش لبخند زد. رفتگر هم قهوه اشو تموم کرد و با شادی و خوشحالی زیادی خونه ی پاپا پانو رو ترک کرد. بعد از مدتی پاپا پانو شروع کرد به پختن سوپ کلم گرم و خوشمزه و دائما می رفت دم پنجره تا ببینه مهمونی که منتظرشه کی میاد؟ ولی همین که بیرون رو نگاه کرد زن جوونی رو دید که صورتش مثل برف سفید شده بود…بچه ای همراهش بود که پتوی نازکی دورش پیچیده شده بود…
پاپا پانو: “خدای من چطوری یک نفر می تونه اون بیرون تو سرما راه بره اونم با اون بچه ی بیچاره! باید بیارمش داخل. بیاین بیان تو خانم جوان!”
مادر جوان: “هان؟ چی؟”
پاپا پانو: “خواهش می کنم لطفا بیاین تو خونه ی من و خودتونو گرم کنید. گرما واقعا برای بچتون هم خیلی خوبه.”
زن بیچاره به قدری تعجب کرده بود که اشک توی چشم هاش حلقه زد.
مادر جوان: “اوه خیلی ازتون ممنونم قربان…”
اون زن رو آورد تو کنار شومینه نشوند…همین که نشست سر و صدای بچه شروع شد.
پاپا پانو: “چه دلنشینه! بذارین برم شیر گرم کنم. اوه اصلا لازم نیست نگران نباشین خودم بهش شیر میدم همونطور که به بچه های خودم شیر می دادم.”
پاپا پانو شیر رو گرم کرد و آوردت و با یه قاشق به دقت به بچه شیر داد همین طور که مشغول شیر دادن بود دید که پای بچه بخاطر سرما یه ذره کبود شده.
پاپا پانو: “اون کفش لازم داره بدجوری هم لازم داره.”
مادر جوان: “ولی من پول کفش خریدن ندارم. الانم تو راهم که برم دهکده ی بعدی و کار پیدا کنم. هیچ کاری هم از دستم ساخته نیست.”
پاپا پانو یکم فکر کرد و کفش های کوچولویی که دیشب دیده بود رو یادش اومده بود…
پاپا پانو: “ولی اون کفش ها برای مسیحه.”
ولی همین که پای یخ زده ی بچه ی کوچولو رو دید فورا تصمیم خودش رو گرفت…
پاپا پانو: “بیا میتونی اینارو بگیری. اوه کاملا هم اندازشه. انگار خودشم خیلی خوشحاله.”

دختر بچه ی کوچولو با خوشحالی پاهاشو تکون می داد. تو خیلی به ما مهربونی کردی امیدوارم که تمام آرزو هات برآورده بشه…
همینطور که زن از سوپش لذت می برد اون دائما با نگرانی به خیابون نگاه می کرد…َآدم های زیادی تو خیابون بودن ولی اون همشونو می شناخت…همسایه هایی که می خواستن به دیدن خونواده هاشون برن سر تکون می دادن لبخند میزدن و کریسمس رو تبریک می گفتن. وقتی سوپ تموم شد و بچه هم حالش بهتر شد، زن یک بار دیگه از پاپا پانو تشکر کرد و رفت.
پاپا پانو: “کریسمس خوبی داشته باشین.”
وقتی پاپا پانو دم در بود.دید گدایی توی هوای سرد راه میره. اون فورا رفت داخل خونه سوپ گرمی ریخت و با یه تیکه بزرگ نون اونو آورد و با عجله به گدا داد…گدا خیلی خوشحال شد. ازش تشکر کرد و ازونجا رفت. پاپا پانو لبخند زد و برگشت داخل خونه. خیلی زود زمستان از راه رسید. پاپا پانو کنار پنجره ایستاد ولی دیگه نمی تونست با مردم حرف بزنه….اکثر مردم رفته بودن به خونه هاشون. اون با ناراحتی رفت به سمت صندلیش و با فکر آشفته نشست….
پاپا پانو: “اوه خب پس همش فقط یه خواب بود.”
یکدفعه رفتگر پیر، مادر جوان همراه بچش و گدا روبروی اون ظاهر شدن…
رفتگر: “مگه تو منو ندیدی پاپا پانو؟”
پاپا پانو: “من؟ من اصلا نمیفهمم.”
بعد ناگهان یک صدای دیگه بهش پاسخ داد…صدای داخل خوابش…صدای مسیح…
مسیح: “من گرسنه بودم و بهم غذا دادی…من درمونده و پابرهنه بودم، بهم غذا دادی و کفش های قشنگ و راحت پام کردی. من خیلی خسته بودم هیچکس رو نمیشناختم که بهم توجه کنه ولی تو توجه کردی…تو باعث شادی و خوشحالیم شدی. من از طریق این سه نفر اومدم. و تو به همه ی ما به یه اندازه محبت کردی. ازت خیلی ممنونم.”
پاپا پانو باورش نمیشد اینارو میبینه و میشنوه…اون از خوشحالی بال درآورد بعد همه چیز ساکت و ثابت شد فقط صدای ساعت بزرگ به گوش می رسید. انگار آرامش و شادی بزرگی اتاق رو پر کرد و تو قلب پاپا پانو جاری شد تا اینکه شروع کرد به خوندن و رقصیدن…
پاپا پانو: “پس بالاخره مسیح اومدددد….کریسمس شادی داشته باشید کریسمس شادی داشته باشید. کریسمس وسال نوی شادی داشته باشید. کریسمستون شاد باشه. کریسمستون شاد باشه.”
و اینطوری دست و دلبازی پاپا پانو کریسمس شادی براش رقم زد. اصلا مهم نیست طرف مقابلت کی باشه، رفتار کردن با نهایت محبت و احترام با آدم های اطرافمون واقعا دنیارو جای بهتری میکنه. فارق از هر دینی خداوند همه جا حضور داره. تنها کاری که لازمه انجام بدیم اینه که همه رو به یه اندازه دوست داشته باشیم…
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




عالی بود عالی👏👏
تشکر
داستان ها خيلي عالي و موضوعاتي كه انتخاب ميكنين روي بچه ها تاثير مثبت داره
ممنونم
ممنون از همراهی شما
خیلی جالب بود
موفق باشید.
ممنونم الهه عزیزم
با این که هیچی از این قصه سر در نیوردم به نظر شما کار خوب پاپا پانو بخواتر آرزویی که داشت نبود؟
ولی به هر حال قصه ی خوبی بود
ممنونم که نظرتو برای وولک نوشتی الهام جان
خیلی عالی وتاثیر گذاربود واقعا لذت بردم ممنون
بسیار هم هالی ممنون که با قصه های وولک همراهی می کنید
قصه خیلی قشنگ و آموزنده ای بود …مرسی
ممنونم که نظرتو نوشتی امیر علی عزیز
عالی
تشکر
بسیار عالی ولی تایمش کوتاه بود
ممنونم از اینکه نظرتو برامون نوشتی پانیذ عزیزم
❤❤❤❤❤❤❤❤👄👄👄👄❤❤❤❤❤❤❤عالی بود عاااشقشم اسم ما هست رها و فرداد
تشکر از همراهیتون با وولک رها و فرداد عزیز
خیلی عالی بود
تشکر می کنم از نظرت آرمین عزیز
این داستان خیلی خوب بود. عاشق ش بودم. اینجا توی وین، شب کریسمس هست.
چه عالی
خیلی خوشحال شدم که داستان رو دوست داشتی عزیزم