4.4/5 - (9 امتیاز)


روزی روزگاری توی دهکده کوچیکی به اسم لانکار کوزه گری به اسم هاری با همسر و پسرش زندگی میکرد. هاری مرد راستگو و درستکاری بود و دوست داشتن کوزه های زیبا و قشنگی درست کنه. کارگاهش پر از کوزه و گلدان هایی به رنگ ها و شکل ها و اندازه های مختلف بود و مردم دهکده دوست داشتن از کارگاهش دیدن کنن و اون کوزه های قشنگ رو ببینن.

دختربچه: “سلام قربان دلم میخواد این کوزه رو بخرم. همینی که دارین تمومش میکنین.”

کوزه گر: “اوه این یکی؟ نه این فروشی نیست. اینو برای پسرم درست می کنم قراره بزودی ازدواج کنه.”

دختربچه: “خیلی قشنگه.”

کوزه گر: “ولی نگران نباش یه چیز دیگه دارم که حسابی خوشت میاد. همینجا واستا الان برمی گردم.”

هاری رفتو گلدونی که روش کلی گل های قشنگ نقاشی شده بود رو برداشت.

کوزه گر: “این یکی خیلی خوبه…خب بفرمایین”

دختربچه: “اوه وای خیلی قشنگه. خیلی ممنونم ازتون.”

کوزه گر: “خواهش میکنم دخترکم…اوه وایسا بیست تا سکه بهم دادی. قیمت ایننج تا سکه است.”

دختربچه: “اوه خیلی ازتون ممنونم. شما آدم روراستی هستین.”

کوزه گر: “ممنونم عزیزم.”

اینو گفت و برگشت تا کوزشو نقاشی کنه وقتی کار نقاشی کردنش تموم شد پاشد که راهی خونه بشه. وقتی به خونه رسید همه جا با تزئینات زیبا و نور برای عروسی پسرش آماده شده بود. همسر و پسرش با چند تا از اقوام توی اتاق نشیمن بودن و حرف می زدن. هاری با دیدن خوشحالی و شادی که خونه رو فرا گرفته بود و با دیدن خوشحالی پسرش تصمیم گرفت یه کار خیلی خاص براش انجام بده.

کوزه گر: “خیلی خوبه که بعد از عروسی پسرم و همسرش با یه فیل رژه برن و یه کاروانم اونارو هدایت کنه و تمام دهکده بچرخن.”

یه فیلبان توی دهکده فیل داشت. کوزه گر رفت تا فیلش رو یک روز قرض بگیره.

فیل بان: “اههه…فرصت خوبیه که بتونم با فیلم یکم پول دربیارم. حتما قربان. فردا آپو رو برای مراسمتون آماده می کنم.”

کوزه گر: “ممنونم.”

روز بعد کاروان بزرگی همراه عروس و داماد به اطراف شهر رفتن. مردان زنان و بچه های زیادی توی کاروان بودن. اونها به آرومی حرکت می کردن و صدای دلنشین و صدای ناداسوارام رو می شنیدن. ناداسوارام آهنگی که با همراهی طبل ها، زنگ ها و با کمک کینارام، شیمای و ملام اجرا میشه. کینارام از یجور فلز منحنی ساخته میشه و زمانی که کشیده میشه صدای موزونی داره. شهنای یه ساز معروف از طبقه ی فلوت هاست و ملام یجور طبله که برای همراهی با ریتم موسیقی ازش استفاده میشه. همه ی مردم داشتن از این مراسم شیرین لذت می بردن و با موسیقی می رقصیدن که یهو فیل افتاد روی زمین…

کوزه گر: “اوه خدایا! چیشد؟ برای چی فیل افتاد رو زمین…”

پسرک: “واقعا نمیدونم تا الان همه چیز خوب بود.”

کوزه گر: “شما ها حالتون خوبه؟”

پسرک و همسرش: “بله پدر.”

مردمی که توی مراسم حضور داشتن وقتی دیدن آپو افتاده روی زمین خیلی ناراحت و غمگین شدن.

یکی از مهمان ها: “چقدر غم انگیز انگار فیل خیلی ضعیفی بود.”

مردم یه طرف اب آوردن و دادن به فیل تا آب بخوره. آپو اون آب رو خورد ولی خیلی ضعیف بود و به خاطر این که افتاده بود پاش زخم شده بود. کوزه گر خیلی ناراحت شد و رفت پیش فیلبان تا باهاش حرف بزنه.

کوزه گر: “وسط مراسم بود که فیلت یهو افتتاد روی زمین. من واقعا متاسفم افتادنش باعث شد که پاش آسیب ببینه.”

فیل بان: “آپو دوست منه چطور تونستی همچین آسیبی بهش بزنی؟”

کوزه گر: “من واقعا متاسفم ولی من عمدا کاری نکردم و آسیبی بهش نزدم. تاحالا هیچکاری نکردم که به هیچ موجود زنده ای آسیب برسونه. این اشتباهه!”

فیل بان: “خودم فردا میرم پیش قاضی و این موضوع رو باهاش درمیون میذارم. اون حتما مجبورت میکنه تاوان خوبی بابت آسیب رسوندن به دوستم بهم بدی.”

فیلبان اونجارو ترک کرد و رفت که به آپو کمک کنه. آپو رو برد پیش دامپزشک و اونم گفت که پاش آسیب دیده و زخم هارو براش پانسمان کرد.

فیل بان: “اوه آپو عزیز من واقعا متاسفم که اینطوری آسیب دیدی. حتما یکاری میکنم تا کوزه گر تاوان اینکارشو بده.”

اینو گفت و فردا رفت دادگاهو علیه کوزه گر شکایت کرد.

قاضی: “بهمون بگو دیشب چیشد و این فیل چطوری افتاد روی زمین؟”

کوزه گر: “جناب قاضی فیل ایشون آپو که از خودش قرض گرفته بودم داشت عروس و داماد رو توی دهکده می چرخوند که یهو افتاد روی زمین. من عمدا هیچ بلایی سر فیل نیاوردم و البته از فیلبان هم معذرت خواهی کردم.”

فیل بان: “اون به آپوی عزیزم آسیب رسونده. یه عذرخواهی ساده کافی نیست. خواسته ی من اینه که تاوان بده.”

قاشی: “گفتی تاوان؟ بذارین اینو بهتون بگم آقا! آسیب رسوندن به یه موجود زنده هیچ جوره قابل جبران نیست. حیوون ها وسیله نیستن که برای پول درآوردن ازشون استفاده کنین. اونها موجودات زنده هستن و نباید به عنوان وسیله ی سرگرمی و پول درآوردن ازشون استفاده بشه. این یجور بی رحمیه! اگه واقعا نگران فیل بودی باید خیلی بهتر از اینها ازش مراقبت می کردی. فیل بعد از این که افتاد آسیب دید و افتادنش هم بابت این بود که ضعیف بود.”

فیل بان: “بله جناب قاضی. خودم اینو میدونم! من باید خوب ازش مراقبت کنم.”

قاضی: “حالا ببینم بگو برای چی مراقب آپو و سلامتیش نبودی؟”

فیل بان: “راستش آپو از زمانی که یه بچه فیل بوده جزیی از خونواده ی ما بود. ما خیلی صمیمی هستیم. تو چندسال گذشته خیلی تو شغل و کارم موفق نبودم و به همین دلیل نتونستم برای خونوادم و همینطور آپوی عزیزم غذای کافی فراهم کنم.”

کوزه گر: “من از شنیدن این واقعا متاسفم.”

قاضی: “متوجهم. یه تصمیم گرفتم…اقای هاری شکایتی که علیه شما شده بی دلیله چون شما عمدا به این فیل آسیب نرسوندین ولی به این دلیل که از یه حیوان وحشی برای سرگرمی استفاده کردین، هزار روپیه جریمه میشین.”

کوزه گر: “بله جناب قاضی حالا خوب میفهمم نباید از حیوون ها برای سرگرمی استفاده کنم.”

درباره ی فیل هم باید بگم این دهکده جای مناسبی برای آپو نیست باید اونو به حیات وحش حفاظت شده برگردونیم تا ازش حمایت کنن و کمکش کنن تا کم کم و به مرور زمان به زندگی وحشی برگرده.”

فیل بان: “ولی ولی اون دوست منه دلم نمیخواد که هیچ جایی بره.”

قاضی: “اوه نه اون از اینجا نمیره اون فقط برمی گرده خونه ی خودش. به جنگل همونجایی که بهش تعلق داره. باور کن این به نفعشه. حیوون های وحشی به جنگل تعلق دارن. دقیقا همونطوری که طبیعتشونه وقتی ما آدم ها دخالت می کنیم و جنگل هارو از بین می بریم نه تنها خونه های اونهارو ازشون می گیریم بلکه باعث افزایش گرمای جهانی میشیم و در نتیجه گونه های جانوری زیادی از بین میرن.”

فیل بان: “میدونین تا حالا اینطوری بهش فکر نکرده بودم. ممنون که منو با حقیقت آشنا کردین. خب شاید به نظر شما یکم خودخواه باشم ولی لطفا اینو بهم بگین قربان. اگر اصلا منو یادش نیاد چی؟ من اصلا نمیتونم اینو تحمل کنم.”

قاضی: “پسرم خوبی فیل ها هم همینه. اونها هرگز فراموش نمیکنن.”

فیلبان سرشو تکون داد. ازونجاییک ه دوست نداشت با دوست عزیزش خداحافظی کنه خیلی ناراحت بود ولی میدونست آپو حق داره شاد و سالم باشه و به حیات وحش برگرده. همونجایی که بهش تعلق داره. بنابراین رفته خونه و با آپو خداحافظی کرد. آپو رو به حفاظتگاه باغ وحش بردن و اونجا حسابی ازش مراقبت میشد. فیلبان دائما به دیدنش میرفت و همیشه با شور و گرمی بغلش می کرد. آپو نگهبان مخصوصی به اسم پیپو داشت که دائما بهش غذا میداد و میبردش کنار دریاچه تا حمومش کنه.

فیل بان: “آخی! خیلی خوشحالم که میبینم آپو الان سالم و خوشحاله.”

ماه ها گذشت و آپو به زیستگاه طبیعی خودش بیشتر عادت کرد. کم کم به بقیه فیل ها هم نزدیک شد و حالا دیگه عضوی از گروه بود. حتی جفت خودش رو پیدا کرد و هرقدر که فیلبان به دیدنش میومد اونو همراه خودش میبرد.

فیل بان: “اوه آپو! به نظر میرسه که داری دوستای زیادی پیدا می کنی. خیلی خوشحالم. بیا اینو بخور و یکیم مال تو”

بنابراین آپو شاد و خوشحال بود در کنار دوست ها و خانواده ی جدیدی که پیدا می کرد زندگی میکرد. میچرخید، غذا میخورد و تمام کار های یه حیوون وحشی رو انجام می داد و فیلبان چطور؟ یکی از بهترین دوست های هاری کوزه گر شد و باهمدیگه کوزه می فروختن. فیل بان کوزه هایی به شکل فیل رو به دست تمام مردم دهکده می رسوند و این پیام رو به همه می گفت که باید حیوون هارو دوست داشته باشن و بی رحمی با حیوون ها اصلا خوب نیست. از این داستان یاد می گیریم که بهترین جا برای حیوون ها زیستگاه طبیعی اونهاست و اگه ما واقعا می خوایم بهشون کمک کنیم تنها کاری که باید انجام بدیم اینه که مهربون باشیم چون که مهربونی هزینه ای نداره و در عین حال نمیشه ارزششو اندازه گرفت.

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

26 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *